شمارهٔ ۸
چون خورم می، در سرم سودایِ یار آید پدیدراست باشد این مثل کز کار، کار آید پدید
جهد کردم تا نگویم رازِ دل بر هیچ کسمِی کشان را رازِ دل بیاختیار آید پدید
گر مرا آسوده بینی در غمش نبوَد شگفتهر غریقی را پس از کوشش قرار آید پدید
بوسه چون بر لعلِ جانان میزنی نشمرده زندیدهام من گفتگوها از شمار آید پدید
تا توانی سیر بنگر در رخِ صافِ بتانپیش کاندر صفحۀ چشمت غبار آید پدید
دیدم آن بت را پیِ اُستادِ بد گوهر روانیادم آمد مُهره در دنبالِ مار آید پدید
هر سؤالِ سخت را زنهار پاسخ نرم دهسنگ و آهن چون به هم ساید شرار آید پدید
پیری از رخسارِ طبع آبدارم آب بُردکی ز طبعِ پیر، شعرِ آبدار آید پدید؟
در خزان هم گاه بگشاید دهان بلبل ولیکی بود آن نغمه کز وی در بهار آید پدید؟
بعد از این وصلش چه جویم؟ چیست سود آن غرقه را؟کِش به قعرِ بحر، گوهر در کنار آید پدید
نیست کس کاین مملکت را از خطر بخشد نجاتقرنها باید که تا یک مردِکار آید پدید
نان شهر از همّتِ دستورِ ما ممتاز شدصدقِ این دعوی به هر شام و نهار آید پدید
از وزیران گر یکی چون او شود نَبوَد شگفتاز جراید هم یکی چون «نوبهار» آید پدید