شمارهٔ ۱
قمر آن نیست که عاشق بَرَد از یاد او رایادش آن گُل که نه از کف ببَرَد باد او را
ملَکی بود قمر پیشِ خداوند عزیزمرتعی بود فلک خرّم و آزاد او را
چون خدا خلقِ جهان کرد به این طرز و مثالدقّتی کرد و پسندیده نیفتاد او را
دید چیزی که به دل چنگ زند در وی نیستلاجرم دل ز قمر کند و فرستاد او را
حُسن هم داد خدا بر وی ، حُسنِ عَجَبیگر چه بس بود همان حُسنِ خداداد او را
جمله اَطوارِ نِکوهیده از او باز گرفتهر چه اخلاقِ نکو بود و به جا، داد او را
گر به شمشاد و به سوسن گذرد اندر باغبپرستند همه سوسن و شمشاد او را
بلبل از رشکِ صدایِ او گلو پاره کندورنه بهر چه بُوَد این همه فریاد او را؟