شمارهٔ ۲
روزگار آسوده دارد، مردم آزاده رازحمتِ سِندان نمیآید درِ بگشاده را
از سرِ من عشق کی بیرون رود مانندِ خلق؟چون کنم دور از خود این همزادهٔ آزاده را
خوش نمیآید به گوشم جز حدیثِ کودکاناصلاً اندر قلب، تأثیریست حرفِ ساده را
من سر از بهرِ نثارِ مقدمت دارم به دوشچند پنهان سازم امرِ پیشِ پا افتاده را
ای که امشب بادهای با ساده خوردی در وُثاقنوشِ جانت باد! من بیساده خوردم باده را
خان و مان بر دوش خواهی شد تو هم آخِر چو مارو خبر کن از من آن اسبابِ عیش آماده را
هر چه خواهد چرخ با من کج بتابد، گو «بتاب»من هم اینجا دارم آخِر، آیتاللّهزاده را