مناجات پیر انصار
شمارهٔ ۱یارب دل پاک و جان آگاهم دهشمارهٔ ۲الهی یکتای بیهمتائی، قیوم توانائی، بر همه چیز بینائی، در همه حال دانائی، از عیب مصفائی، از شرک مبرائی، اصل هر دوائی، داروی دلهائی، شاهنشاه فرمانفرمائی، معزز بتاج کبریائی، بتو رسد ملک خدائیشمارهٔ ۳الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان، الهی ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مومنان را گواهی، چه عزیز است آنکس که تو خواهیشمارهٔ ۴الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بیعدد، ای اول بی بدایت و ای آخر بی نهایت ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت، ای معطی بی فکرت و ای بخشنده بی منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای شناسنده نامها، ای رساننده گامها، ای مبرا از عوایق، ای مطیع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیبهای ما مگیر که توقوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و زلت و از تو عطا آید و رحمتشمارهٔ ۵الهی، ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید تواست و ای کارگذاری که جان بندگان در صدف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را بتوحیلت نیست، ای جباری که گردنکشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی که روندگان ترا از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست، نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویمشمارهٔ ۶الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس بتو ماند و نه بکسی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده بچیزی است که تو آنیشمارهٔ ۷الهی کجا باز یابم آنروز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز بآن روز رسم میان آتش و دودم اگر بدوگیتی آن روز یابم پرسودم، ور بود خود را یابم به نبود خود خشنودمشمارهٔ ۸الهی از آنچه نخواستی چه آید، وآنرا که نخواندی کی آید، ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سوداگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار استشمارهٔ ۹الهی هر که ترا شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداختشمارهٔ ۱۰الهی بر من آراستی خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزیدمشمارهٔ ۱۱الهی اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارمشمارهٔ ۱۲الهی تا بتو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم و پیدا شدمشمارهٔ ۱۳الهی از بنده با حکم ازل چه برآید و برآنچه ندارد چه بایدشمارهٔ ۱۴الهی ای سزای کرم و ای نوازنده عالم، نه بآخر شادیست نه بایاد تو غم خصمی و شفیعی و گواهی و حکمشمارهٔ ۱۵الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیستشمارهٔ ۱۶الهی ای دور نظر وای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده دست ما گیر ای بخشنده بخشایندهشمارهٔ ۱۷الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد، یار آن دارد که چون تو یاری دارد او که در هر دو جهان ترا دارد هرگز کی تو را بگذاردشمارهٔ ۱۸الهی در سر گریستنی دارم و راز ندانم از حسرت گریم یا از ناز گریستن از حسرت بهر یتیم و گریستن شمع بهر ناز، از ناز گریستن چون بود این قصه ایست درازشمارهٔ ۱۹الهی یک چند بیاد تو نازیدم، اینم بس که صحبت تو ارزیدمشمارهٔ ۲۰الهی شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم، کار تو در گرفتی و ما نگرفتیم قسمت خود نهادی و رسول خود فرستادیشمارهٔ ۲۱الهی هر چه بی طلب بما دادی بسزاواری ما تباه مکن، و هرچه بجای ناکردی از نیکی بعیب ما از ما بریده مکن و هرچه سزای ما ساختی بناسزائی ما جدا مکنشمارهٔ ۲۲الهی آنچه ما خود کشتیم به بر میار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما از آن بازدارشمارهٔ ۲۳الهی از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و دورت پندارند و نزدیکتر از جانی موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاکرانی، ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنیشمارهٔ ۲۴الهی در این درگاه همه ما نیازمند روزی باشیم که قطره از شراب محبت بر دل ما ریزی تا که ما را بر آب و آتش بر هم آمیزیشمارهٔ ۲۵الهی روزگاری ترا می جستم خود را میافتم، اکنون خود را میجویم و ترا میابمشمارهٔ ۲۶الهی تا از مهر تو اثر آمد دیگر مهر ما بسر آمدشمارهٔ ۲۷الهی ای مهربان فریادرس، عزیز آن کس که او با تو یک نفس، نفسی که آنرا حجاب ناید ازپسشمارهٔ ۲۸الهی گهی بخود نگرم گویم از من زارتر کیست، گهی بتو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیستشمارهٔ ۲۹الهی ای سزای کرم، ای نوازنده عالم، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غمشمارهٔ ۳۰الهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست، هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیستشمارهٔ ۳۱الهی ما از غافلانیم نه از کافرانیم، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویمشمارهٔ ۳۲الهی پسندیدگان ترا بتو جستند و به پیوستند ناپسندیدگان تو را بخود جستند و بگسستند نه او که پیوست بشکر رسید، نه او که گسست بعذر رسیدشمارهٔ ۳۳الهی خود کردم و خود خریدم، آتش بر خود خود افروزانیدم، از دوستی آواز دادم، دل و جان را فراناز دادم، اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادمشمارهٔ ۳۴الهی چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود فراباد دادم، یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی و رای دو گیتی و کسب است چنانکه دانیشمارهٔ ۳۵الهی چندی به کسب تو یاد تو ورزیدم، باز یک چندی بیاد خود تو را نازیدم، اکنون که یاد بشناختم خاموش گردیدم، چون من کیست که این مرتبت را بسزیدم، فریاد از یاد باندازه و دیدار بهنگام و از آشنائی به نشان و دوستی به پیغامشمارهٔ ۳۶الهی کار آن کس کند که تواند، عطا آن کس بخشد که دارد، پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی تو دوختی من در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدم، هیچ نیاید از آنچه کوشیدمشمارهٔ ۳۷الهی چو تو توانائی کرا توان است، در ثناء تو کرا زبان است و بی مهر تو کرا سرو جان استشمارهٔ ۳۸الهی بشناخت تو زندگانیم، به نصرت تو شادانیم، بکرامت تو نازانیم و بعزت تو عزیزانیمشمارهٔ ۳۹الهی ما بتو زنده ایم هرگز کی میریم، ما که به بتو شادمانیم کی اندوهگین شویم، ما که بتو نازانیم چون بی تو بسر آریم، ما که بتو عزیزیم هرگز چون ذلیل شویمشمارهٔ ۴۰الهی چه غم دارد که تو را دارد و کرا شاید که تو را نستاید، آزاد آن نفس که بیاد تو بازان و آباد آن دل که بمهر تو نازان و شاد آن کس که با تو در پیمان استشمارهٔ ۴۱الهی هر که تو را جوید اینقدر رستخیزی باید یا به تیغ ناکامی او را خون ریزی باید، هر که قصد تو کند روزش چنین است یا بهره درویش خود چنین استشمارهٔ ۴۲الهی همگان در فراق می سوزند و دوستدار در دیدار، چون دوست دیده ورگشت دوستدار را با شکیبائی چه کار؟ الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم، مرا دیده ده که از هر نظری بهشتی سازمشمارهٔ ۴۳الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چکار است؟شمارهٔ ۴۴الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خبط چه آید؟ الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی وامگذار و در سایه لطف و عنایت خود میدارشمارهٔ ۴۵الهی دانی چه شادم، نه آنکه بخویشتن بتو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب برخاستمشمارهٔ ۴۶الهی چون من کیست که اینکار را سزیدم، اینم بس که محبت ترا ارزیدمشمارهٔ ۴۷الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو؟ اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آنرا بیع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بهادهی بخش ما کو؟ اگر از سگان توام استخوانی و اگر از کسان توام مرحبا کو؟ الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر؟ بار خدایا درماندم نه از تو لکن درماندم در تو، اگر غایب باشم گوئی کجائی؟ و چون بدرگاه آیم در رانگشائیشمارهٔ ۴۸الهی هر کس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آنست که هر کس را سر و سامانی است و این درویش را نه سر و نه سامانشمارهٔ ۴۹الهی موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانیشمارهٔ ۵۰الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفیق طاعتی ده که ببهشت رهنمون کندشمارهٔ ۵۱الهی در آتش حسرت آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج دیده نه دل الم داغشمارهٔ ۵۲الهی در سرآب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریائی نشستم که آنرا کران نیست، بجان من دردیست که آنرا درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بزبان نیستشمارهٔ ۵۳الهی ای کریمی که بخشنده عطائی و ای حکیمی که پوشنده خطائی و ای احدی که در ذات و صفات بیهمتائی و ای خالقی که راهنمائی و ای قادری که خدائیرا سزائی، بذات لایزال خود و بصفات با کمال خود و بعزت و جلال خود و بعظمت جمال خود که جان ما را صفای خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و مار ا آن ده که آن بهشمارهٔ ۵۴الهی ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای داننده رازها و ای شنونده آوازها، ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر، عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، اگر بگیری بر ما حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم، از بنده خطا آید و زلت و از تو عطا آید و رحمتشمارهٔ ۵۵الهی بحق آنکه ترا هیچ حاجت نیست رحمت کن بر آنکه او را هیچ حجت نیستشمارهٔ ۵۶الهی در دل ما جز تخم محبت مکار و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشت ها جز باران رحمت مبارشمارهٔ ۵۷الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش، تو توانگری و من درویششمارهٔ ۵۸یارب ز کرم بحال من رحمت کنشمارهٔ ۵۹الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را بباد نیستی در دادیشمارهٔ ۶۰الهی مخصلان بمحبت تو مینازند و عاشقان بسوی تو میتازند، کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند، ایشان را تو نواز که دیگران ننوازندشمارهٔ ۶۱الهی محبت تو گلی است محنت و بلاخار آن، آن کدام دل است که نیست گرفتار آنشمارهٔ ۶۲الهی از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه بلا بریدم و پرده عافیت دریدمشمارهٔ ۶۳یارب ز شراب عشق سرمستم کنشمارهٔ ۶۴الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سرشمارهٔ ۶۵الهی مرا دل از بهر تو در کار است و گرنه مرا با دل چکار است، آخر چراغ مرده را چه مقدار استشمارهٔ ۶۶الهی اگر مستم و اگر دیوانه ام از مقیمان این آستانه ام، آشنائی با خود ده که از کائنات بیگانه امشمارهٔ ۶۷الهی تا بتو آشنا شدم، از خلق جدا شدم، در دو جهان شیدا شدم، نهان بودم و پیدا شدمشمارهٔ ۶۸نی از تو حیات جاودان می خواهمشمارهٔ ۶۹الهی در سر خمار تو داریم، در دل اسرار تو داریم و بزبان اشعار تو داریم، اگر گوئیم ثنای تو گوئیم و اگر جوئیم رضای تو جوئیمشمارهٔ ۷۰الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم، خواست خواست تواست من چه خواهمشمارهٔ ۷۱الهی بروزگار آمدم بنده و ار با لب پرتو به و زبان پر استغفار، خواهی بکرم عزیز دار خواهی خوار که من خجلم و شرمسار و تو خداوندی و صاحب اختیارشمارهٔ ۷۲الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کنشمارهٔ ۷۳الهی از کشته تو خون نیاید و از سوخته تو دود، کشته تو بکشتن شاد است و سوخته تو بسوختن خشنودشمارهٔ ۷۴پیوسته دلم دم از رضای تو زندشمارهٔ ۷۵الهی بحرمت ذاتی که تو آنی، بحرمت صفاتی که چنانی و بحرمت نامی که تو دانی بفریاد رس که می توانیشمارهٔ ۷۶الهی مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مدر این پرده دوخته را و مران این بنده نو آموخته راشمارهٔ ۷۷الهی اگر تن مجرم است دل مطیع است و اگر بنده بد کار است کرم تو شفیع استشمارهٔ ۷۸الهی قبله عارفان خورشید روی تو است و محراب جانها طاق ابروی تو است و مسجداقصی دلها حریم کوی تو است، نظری بسوی ما فرما که نظر ما بسوی تو استشمارهٔ ۷۹الهی روی بنما تا در روی کسی ننگریم و دری بگشای تا بر در کس نگذریمشمارهٔ ۸۰الهی بنام آن خدائی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح و سلام او در وقت صباح مومنانرا صبوح و ذکر او مرهم دل مجروح و مهر او بالانشینان را کشتی نوح عذرهای ما بپذیر و بر عیب ما مگیرشمارهٔ ۸۱الهی اقرار کردم بمفلسی و هیچ کسی، ای یگانه که از هر چیز مقدسی چه شود اگر مفلسی را در نفس آخر بفریاد رسیشمارهٔ ۸۲الهی از هیچ همه چیز توانی و از همه چیز بهیچ نمائی که گویم چنین یا چنانی تو آفریننده این و آنیشمارهٔ ۸۳ما را سر و سودای کس دیگر نیستشمارهٔ ۸۴الهی ای آنکه گردون رام تقدیر تو است و رقبه عالمیان مسخر تدبیر تو است و سر سرکشان بسته تو و جباران شکسته تو و دوزخ زندان تو و فردوس بستان تو و در آسمانها سلطان تو و زمین بحکم و فرمان تو، در دلها پنهان تو، در آخرت عیان تو که عبدالله عذر بکاست اما عذر نخواستشمارهٔ ۸۵ای واقف اسرار ضمیر همه کسشمارهٔ ۸۶الهی بفضل خود قائمی و بشکر خود شکور، بعلم عارف نزدیکی و از وهمها همه دورشمارهٔ ۸۷الهی عبدالله را از سه آفت نگاه دار از وسواس شیطانی و خواهشهای نفسانی و غرور نادانیشمارهٔ ۸۸در بارگهت سگان ره را بار استشمارهٔ ۸۹الهی گوهر اصطفا در دامن آدم تو ریختی و گرد عصیان بر فرق ابلیس تو بیختی، و این دو جنس مخالف را با هم تو آمیختی از روی ادب اگر بد کردیم بر ما مگیر که گرد فتنه تو انگیختیشمارهٔ ۹۰الهی ضعیفم خواندی و چنین است هرچه از من در وجود آید اینستشمارهٔ ۹۱الهی تو دوختی در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدیم هیچ نیامد از آنچه میکوشیدمشمارهٔ ۹۲الهی من غلام آن معصیتم که مرا بعذر آرد و از آن طاعت بیزارم که مرا بعجب آردشمارهٔ ۹۳الهی گدای تو بکار خودشادان است، هر که گدای تو شد در دو عالم سلطان استشمارهٔ ۹۴الهی غیر از المهای تو جای شادی نیست و جز از بندگیت روی آزادی نیستشمارهٔ ۹۵الهی کار اگر بگفتار است بر سر همه گویندگان تاجم و اگر بکردار است چون سلیمان بموری محتاجمشمارهٔ ۹۶الهی کدام درد بود از این بیش که معشوق توانگر و عاشق درویششمارهٔ ۹۷الهی من کیستم که ترا خواهم چون از قیمت خود آگاهم، از هر چه می پندارم کمترم و از هر دمی که میشمارم بدترمشمارهٔ ۹۸الهی بر سر از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریمشمارهٔ ۹۹من بنده عاصیم رضای تو کجاستشمارهٔ ۱۰۰الهی از مدت آرزومندی روزی ماند و از درد فراق بد سوزی ماندشمارهٔ ۱۰۱الهی از یادگار فردی ماند و از عمر گذشته دردی ماند و از جسم پوسیده گردی و از حسرت بسینه آه سردیشمارهٔ ۱۰۲الهی اگر توبه به بیگناهی است پس در این جهان تائب کیست و اگر به پشیمانی است پس در جهان عاصی کیست؟ الهی صبر از من رمید و طاقت من شدسست، تخم آرام کشتم بیقراری رست، نه خرسندم نه صبور، نه مهجورم و نه رنجورشمارهٔ ۱۰۳الهی تو منزلی و دوستان تو راه پس نه دل عذرخواه است و نه زبان کوتاهشمارهٔ ۱۰۴آفریدی ما را رایگان و روزی دادی ما را رایگان بیامرز ما را رایگان که تو خدائی نه بازرگان الهی خلق بشادی از بلا برهند، من بشادی مبتلا شدم، همه شادی بخود رسانند من ترا یکتا شدمشمارهٔ ۱۰۵الهی گردن گردون رام تقدیر تو است و رقبه عالمیان مسخر تدبیر تو است سر سرکشان بسته تو و جباران کشته تو و دوزخ زندان تو، فردوس بستان تو در آسمان سلطان تو، عزت و کبریائی از آن تو، در قیامت مطیعان راحله احسان تو، بر توقیع هر نیکبخت عنوان توشمارهٔ ۱۰۶دل درد تو را بجان مداوانکندشمارهٔ ۱۰۷الهی شراب شوق در جان منصور حلاج افزون شد، آن شراب در آن نگنجید بسر بیرون شد، ابلیس جرعه نیافت جاوید معلون شد، بجرعه از آن شراب اویس قرنی میمون شدشمارهٔ ۱۰۸الهی فراق کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پرخون کند، دانی که با این دل ضعیف چون کند؟ الهی نظر خود بر ما مدام کن و این شادی خود بر ما تمام کن، ما را برداشته خود نام کن بوقت رفتن بر جان ما سلام کن، صدیقان از گناه پشیمانند و از طاعت خجل، عذر بر زبان دارند و تشویر در دلشمارهٔ ۱۰۹الهی همه از حیرت بفریادند و من از حیرت شادم، به یک لبیک درب همه ناکامی برخود بگشادم، دریغا روزگاری که نمیدانستم تا لطف تو را دریازمشمارهٔ ۱۱۰خداوندا در آتش حیرت آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج طپش دیده نه دل الم داغ الهی پیوسته در گفت و گویم، تا واننمائی در جست و جویم، از بیقراری در میدان بیطاقتی می پویم، در میان کارم اما نمی پویمشمارهٔ ۱۱۱الهی مرکب وا ایستاد و قدم بفرسود، همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزودشمارهٔ ۱۱۲الهی اگر کسی تو را به جستن یافت من تو را بگریختن یافتم، اگر کسی تو را به ذکر کردن یافت من تو را به خود فراموش کردن یافتم، اگر کسی ترا بطلب یافت من خود طلب از تو یافتمشمارهٔ ۱۱۳خدایا وسیلت به تو هم توئی، اول تو بودی و آخر هم توئیشمارهٔ ۱۱۴تا در ره عشق او مجرد نشویشمارهٔ ۱۱۵الهی ای مهیمن اکرم، ای محتجب معظم، ای متجلی به کرم، ای قسام پیش از لوح و قلم بادا روزی که باز رهم از زحمت حوا و آدم، آزاد شوم از بند وجود و عدم، از دل بیرون کنم این حسرت و ندم و با دوست بیاسایم یک دمشمارهٔ ۱۱۶الهی ای نزدیکتر به ما ازما، مهربانتر از ما به ما، نوازنده ما بی ما، بکرم خویش نه بسزای ما هر چه کردیم تاوان بر ما هرچه تو کردی باقی برما، هرچه کردی بجای ما، بخود کردی نه سزای ماشمارهٔ ۱۱۷الهی ای حجت را یاد و انس را یادگار، خود حاضری ما را جستن چه کار؟شمارهٔ ۱۱۸الهی هر کسی را امیدی و امید رهی دیدار، رهی رابی دیدار نه به مزد نیاز است نه با بهشت کارشمارهٔ ۱۱۹الهی ای مهربان فریاد رس، عزیز آن کس که با تو یک نفس، ای یافته و یافتنی، از مرید چه نشان دهند جز بی خویشتنی، همه خلق را محنت از دوری است و مرید را از نزدیکی همه را تشنگی از نایافت آب و مرید را از سیرابیشمارهٔ ۱۲۰الهی یافته می جویم، با دیده ور میگویم چه جویم که دارم، که بینم چه گویم، شیفته این جست و جویم، گرفتار این گفت و گویمشمارهٔ ۱۲۱الهی تو موجود عارفانی، آرزوی دل مشتاقانی، یاد آور زبان مداحانی، چونت نخوانم که نیوشنده آواز راعیانی، چونت نستایم که شاد کننده دل بندگانی، چونت ندانم که زین جهانی، چونت دوست ندارم که عیش جانیشمارهٔ ۱۲۲یارب ز شراب عشق سرمستم کنشمارهٔ ۱۲۳الهی تابنده را خواندی بنده در میان مردم تنهاست و تا گفتی بیا هفت اندام او شنواست از آدمی چه آید قدر او پیداست، کیسه تهی و باد پیماست، این کار پیش از آدم و حواست و عطا بیش از خوف و رجاست اما آدمی بسبب دیدن مبتلاست، به ناز کسی است که از سبب دیدن رهاست و با خود به جفاستشمارهٔ ۱۲۴ای دوست بجملگی تو را گشتم منشمارهٔ ۱۲۵الهی اگر کسی ترا بطلب یافت من خود طلب از تو یافتم، اگر کسی ترا به جستن یافت من بگریختن یافتمشمارهٔ ۱۲۶خداوندا چون وجود تو پیش از طلب و طالب است طالب از آن جهت در طلب است که بیقراری بر او غالب است، عجب آنست که یافت نقد شد و طلب برنخاست، حق دیده ور شد و پرده عزت بجاستشمارهٔ ۱۲۷الهی چه شود که دلم را بگشائی و از خود مرهمی برجانم نهی، من سود چون جویم که دو دستم از مایه تهی، نگر که بفضل خود افکنی مرا در روز بهیشمارهٔ ۱۲۸الهی نسیمی از باغ دوستی دمید دل را فدا کردیم، بوئی از خزینه دوستی یافتیم بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم، برقی از مشرق حقیقت تافت آب گل کم انگاشتیمشمارهٔ ۱۲۹الها هر شادی که بی تو است اندوه است، هر منزلی که نه در راه تواست زندان است هر دل که نه در طلب تو است ویران استشمارهٔ ۱۳۰یک نفس با تو بدو گیتی ارزان است یک دیدار از تو بهزار جهان رایگان استشمارهٔ ۱۳۱الهی چه زیباست ایام دوستان تو با تو و چه نیکو است معاملت ایشان در آرزوی دیدار تو چه خوش گفت و گوی ایشان در راه جست و جوی تو، آن دیده که ترا به دیدن جز تو کی پردازد آن جان که با تو صحبت یافت با آب و خاک چند سازد؟شمارهٔ ۱۳۲الهی آب عنایت تو بسنگ رسید، سنگ بار گرفت، از سنگ میوه رست میوه طعم و مزه گرفتشمارهٔ ۱۳۳پرودگارا یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند، درخت شادی رویانید و میوه آزادی داد الهی پهنای عزت تو جای اشارت نگذاشت و قدم وحدانیت تو راه اضافت برداشت تا رهی گم کرد آنچه در دست داشت و ناچیز شد هر چه می پنداشتشمارهٔ ۱۳۴الهی مشرب می شناسم اما وا خوردن نمی یارم، دل تشنه و در آرزوی قطره میزارم سقایه مرا سیراب نکند، من در طلب دریایم، بر هزار چشمه گذر کردم تا که دریا دریابم، در آتش عشق غریقی دیدی؟ من چنانم، در دریای تشنه ای دیدی؟ من آنم، راست بحیرت زده مانم که در بیابانم، فریادم رس که از بلائی به فغانمشمارهٔ ۱۳۵الهی غریب تو را غربت وطن است کی هرگز بخانه رسد کسی که غربت او را وطن است الهی مشتاق کشته دوستی و کشته دوست دیدار ترا کفن استشمارهٔ ۱۳۶الهی چه خوش روزگاری است روزگار دوستان تو با تو، چه خوش بازاری است بازار عارفان در کار تو، چه آتشین است نفسهای ایشان در یاد تو، چه خوش دردی است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو، چه زیباست گفت و گوی ایشان در نام و نشان توشمارهٔ ۱۳۷با صنع تو هر مورچه رازی داردشمارهٔ ۱۳۸الهی ار سزاوار ثنای خویش، ای شکر کننده عطای خویش، ای شیرین نماینده بلای خویش، بنده به ذات خود از ثنای تو عاجز و بعقل خود از شناخت منت تو عاجز و به توان خود از سزای تو عاجزشمارهٔ ۱۳۹الهی گرفتار آن دردم که تو داروی آنی، بنده آن ثنایم که تو سزاوار آنی، من در تو چه دانم؟ تو دانی، تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی، تو آنی که مصطفی گفت من ثنای تو را نتوانم شمرد آن گونه که توخود بر نفس خویش ثنا گفتیشمارهٔ ۱۴۰الهی چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود همه را فرا باد نهادم، ای یادگار جانها و یاد داشته دلها و یاد کرده زبانها، بفضل خود ما را یاد کن و بیاد لطیفی ما را شاد کنشمارهٔ ۱۴۱الهی جز از شناخت تو شادی نیست و جز از یافت تو زندگانی نه، زنده بی تو چون مرده زندانی است و زنده بتو زنده جاودانی استشمارهٔ ۱۴۲الهی مران کسی را که خود خواندی، ظاهر مکن جرمی را که خود پوشیدی، کریما میان ما و تو داور توئی، آن کن که سزاوار آنی نه آن چنان که سزاوار ماستشمارهٔ ۱۴۳الهی اگر این آه از ما دعوی است تو سزای آنی، اگر لاف است بجای آنی، اگر صدقست وفای آنیشمارهٔ ۱۴۴خدایا اگر دعوی است سخن راست است اگر صدق است کار راست است، اگر دعوی است نه بیداد استشمارهٔ ۱۴۵الهی از سه چیز که دارم در یکی نگاه کن: اول بیخودی که جز تو را از دل نخاست، دوم تصدیقی که هرچه گفتی گفتم راست، سوم چون با ذکرم خاست، دل و جان جز تو را نخواستشمارهٔ ۱۴۶الهی از دو دعوی به زینهارم و از هر دو به فضل تو فریاد خواهم، از آنکه پندارم بخود چیزی دارم، یاپندارم که بر تو حقی دارمشمارهٔ ۱۴۷خداوندا از آنجا که بودیم برخاستیم لکن به آنجا نرسیدیم که خواستیمشمارهٔ ۱۴۸خدایا هرکه نه کشته خودی مردار است و مغبون کسی که نصیب او از دوستی گفتار است او را که راه جان و دل بکار است، او را با دوست چه کار استشمارهٔ ۱۴۹الهی نزدیک نفسهای دوستانی، حاضر دل ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی، از دورت میجویند و تو نزدیکتر از جانی، ندانم که در جانی یا جانرا جانی، نه این و نه آنی، جان را زندگانی میباید تو آنیشمارهٔ ۱۵۰الهی کشیدیم آنچه کشیدیم همه نوش گشت چون آوای قبول شنیدیم، دانی که هرگز در مهر شکیبا نبودیم و بهر کوی که رسیدیم حلقه در دوستی تو گرفتیم، و بهر راه که رفتیم بر بوی تو آن راه را بریدیم، دل رفت مبارک باد، گر جان برود در این راه پسندیدیمشمارهٔ ۱۵۱الهی آتش یافت با نور شناخت آمیختی، و ا زباغ وصال نسیم قرب برانگیختی، با آتش دوستی آب گل سوختی تا دیده عارف را دیدار خود آموختیشمارهٔ ۱۵۲الهی عنایت تو کوه است و فضل تو دریا، کوه کی فرسود و دریا کی کاست؟ عنایت تو کی جست و فضل تو کی واخواست، پس شادی یکی است که دوست یکتاستشمارهٔ ۱۵۳الهی از کرم تو همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم بیامرز ما را که بس آلوده ایم به کردار خویش، بس درمانده ایم به وقت خویش، بس مغروریم به پندار خویش، بس محبوسیم در سرای خویش، دست ما را گیر بفضل خویش، بازخوان ما را بکرم خویش، بازده ما را باحسان خویششمارهٔ ۱۵۴دل کیست که گوهری فشاند بی توشمارهٔ ۱۵۵الهی تا آموختن را آموختم، آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را برانداختم و انداخته را بیندوختم نیست را بفروختم تا هست بیفروختمشمارهٔ ۱۵۶الهی تایگانگی بشناختم، در آرزوی شادی بگداختم، کی باشد که گویم پیمانه بینداختم و از علایق واپرداختم و بود خویش جمله در باختمشمارهٔ ۱۵۷الهی گاه می گوئی فرود آی، گاه می گوئی بگریز، گاه فرمائی بیا، گاه گوئی پرهیزشمارهٔ ۱۵۸خدایا این نشان قربت است؟ یا محض رستاخیز؟ هرگز بشارت ندیدم تهدیدآمیز ای مهربان بردبار، ای لطیف نیک بار، آمد بدرگاه، خواهی به ناز دار و خواهی خوار دارشمارهٔ ۱۵۹الهی این دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم خدایا نیارم گفت که این همه چرا بهره من الهی تا مهر تو پیدا گشت همه مهر با جفا گشت و تا نیکی تو پیدا گشت همه جفاها وفا گشت خداوندا مانه ارزانی بودیم تا ما را برگزیدی و نه ناارزانی بودیم که به غلط برگزیدی بلکه به خود ارزانی کردی تا برگزیدی و هر عیب که میدیدی بپوشیدیشمارهٔ ۱۶۰الهی نامت نور دیده آشنایان یادت آئین منزل مشتاقان، یافتت چراغ دل مریدان، مهرت انس جان دوستانشمارهٔ ۱۶۱الهی چه خوش روزی که خورشید جلال تو به ما نظر می کند، چه خوش وقتی که مشتاق از مشاهده جمال تو ما را خبری دهد، جان خود را طعمه باز سازیم که در فضای طلب تو پروازی کند و دل خود نثار دوستی کنیم که بر سر کوی تو آوازی دهدشمارهٔ ۱۶۲الهی نصیب این بیچاره از این کار همه درد است، مبارک باد که مرا این درد فرد است حقا که هر کس بدین درد ننازد جوانمرد استشمارهٔ ۱۶۳هر درد که زین دلم قدم برگیردشمارهٔ ۱۶۴الهی شاد بدانم که اول من نبودم تو بودی، آتش یافتنی با نور شناختن تو آمیختی، از باغ وصال نسیم قرب تو انگیختی، باران وحدانیت بر گرد بشریت تو ریختی به آتش دوستی آب و گل سوختی تا دیده عارف به دیدار خود آموختیشمارهٔ ۱۶۵الهی جلال عزت تو جای اشارت نگذاشت و محو و اثبات تو راه اضافت برداشت تا گم گشت آنچه بنده در دست داشتشمارهٔ ۱۶۶خداوندا از آن تو می فزود و از آن بنده میکاست تا آخر همان ماند که اول بود راستشمارهٔ ۱۶۷الهی آن روز کجا بازیابم که تو مرا بودی و من نبودم تا بآن روز نرسم میان آتش و دودم اگر به دو گیتی آن روز را بازیابم بر سودم و اگر بود تو خود را دریابم به نبود خود خشنودمشمارهٔ ۱۶۸خدایا من کجا بودم که تو مرا خواندی من نه منم که تو مرا ماندیشمارهٔ ۱۶۹الهی مران کسی را که تو خود خواندی، آشکار مکن گناهی را که تو خود پوشیدی، کریما خود برگرفتی و کس نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی مگذار و در سایه لطف خود میدار و جز به فضل و رحمت خود مسپار الهی آب عنایت تو به سنگ رسید، سنگ بار گرفت، درخت رویانید درخت میوه بار گرفت چه درختی؟ درختی که بارش همه شادی، مزه اش همه انس و بویش همه آزادی، درختی که ریشه آن در زمین وفا، شاخ آن برای رضا، میوه آن معرفت و صفا، حاصل آن دیدار و لقاءشمارهٔ ۱۷۰الهی بنام تو زبانها گویا شده، بنام تو جانها شیدا شده بیگانه آشنا شده، زشت ها زیبا شده، کارها هویدا شده، راهها پیدا شده، بنام تو چشم مشتاقان گریان، دلهای عارفان سوزان، سرهای واله هان خروشان، تنهای عاشقان بیجانشمارهٔ ۱۷۱الهی بنام تو جانها اسیر پیغام تو، عارف افتاده بدام تو، مشتاقان مست مهر از جام تو خوشا بحال کسی که از این جام شربتی چشید یا در این راه منزلی برید، دل وی بنور حق افروخته و بروح انس زنده و بفر وصال فرخنده، گهی در حیرت شهود مکاشف جلال، گهی در بحر وجود غرقه لطف و جمالشمارهٔ ۱۷۲در عشق تو من کیم که در منزل منشمارهٔ ۱۷۳الهی از وجود تو هر مفلسی را نصیبی و از کرم تو هر دردمندی را طبیبی است، از سعت رحمت تو هر کسی را بهره ای و از بسیاری بخشش تو هر نیازمندی را قطره ایست، بر سر هر مؤمن از تو تاجی است و در دل هر محب از تو سراجی است هر شیفته ای را با تو سر و کاری است و هر منتظری را آخر روز دیداریستشمارهٔ ۱۷۴الهی این چه بدتر روزی است، ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزی استشمارهٔ ۱۷۵خداوندا از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم؟ و ناچاره را چه آمیزم، و در هامون کجا گریزمشمارهٔ ۱۷۶کریما دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم نیارم گفت که اینهمه چرا بهره من نه دست رسد مرا چاره منشمارهٔ ۱۷۷الهی ای گشاینده زبان مناجات گویان و انس افزای خلوتهای ذاکران و حاضر نفسهای رازدارانشمارهٔ ۱۷۸خداوندا در حاجت کسی نظر کن که او تو را یک حاجت بیش نیستشمارهٔ ۱۷۹الهی معنی دعوی صادقانی، فروزنده نفسهای دوستانی، آرام دل غریبانی، چون در میان جان حاضری از بیدلی می گویم که کجائی، زندگانی را جانی و آئین زیاد، به خود از خود ترجمانی، به حق تو بر تو که ما را در سایه غرور ننشانی و بوصال خود رسانیشمارهٔ ۱۸۰الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفم، به هر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم تا جان دارم رخت از این کوی برندارم، هر کس که تو آن اوئی بهشت او را بنده است و آن کس که تو در زندگانی او هستی زنده جاوید استشمارهٔ ۱۸۱خداوندا گفتار تو راحت دل است و دیدار تو زندگی جان، زبان بیاد تو نازد و دل به مهر و جان به عیان الهی اگر تو فضل کنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر تو عدل کنی فضل دیگران چون باد خداوندا آنچه من از تو دیدم، دو گیتی بیاراید، شگفت آنکه جان من از تو نمی آیدشمارهٔ ۱۸۲الهی چند نهان باشی و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا، تا کی در استتار و تجلی کی بود آن تجلی جاودانی؟شمارهٔ ۱۸۳خداوندا چند خوانی و رانی، بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی، تا کی افکنی و برگیری، این چه وعده است بدین درازی و بدین دیری؟شمارهٔ ۱۸۴الهی این بوده و هست و بودنی، من بقدر شأن تونادانم و سزای تو را نتوانم در بیچارگی خود گردانم، روز بروز برزیانم، چون منی چون بود از نگریستن، در تاریکی بفغانم که خود بر هیچ چیز هست ماندنم ندانم، چشم بر روی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست اگر آن روز ببینم اگر به بینم بجان فدای آنمشمارهٔ ۱۸۵الهی روزگاری تو را می جستم خود را مییافتم، اکنون که خود را می جویم تو را مییابم، ای محب را یاد و انس را یادگار، چون حاضری این جستن بچه کار؟شمارهٔ ۱۸۶الهی یافته میجویم، با دیده ور می گویم که دارم چه جویم، که می بینم چه گویم؟ شیفته این جست و جویم، گرفتار این گفت و گویم، ای پیش از هر روز و جدا از هر کس مرا در این سوز هزار مطرب نه بسشمارهٔ ۱۸۷الهی به عنایت ازلی تخم هدایت کاشتی، به رسالت پیمبران آب دادی، به یاری و توفیق پروردی به نظر خود بارآوردیشمارهٔ ۱۸۸خداوندا سزد که اکنون سموم قهر از آن بازداری و کشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مدد کنی الهی گاه گریم که در اختیار دیوم از بس تاریکی بینم، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشریت در جنب آن ناپدید بودشمارهٔ ۱۸۹خدایا گاه از تو می گفتم، و گاه از تو می نیوشیدم، میان جرم خود و لطف تو می اندیشیدم کشیدم آنچه کشیدم، همه نوش گشت چون آوای تو شنیدمشمارهٔ ۱۹۰الهی تو در ازل ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی نه بگذار و در سایه لطف تو خود میدارشمارهٔ ۱۹۱الهی آنچه ناخواسته یافتنی است، خواهنده آن کیست؟ آنچه از پاداش برتر است پرسش در جنب آن چیست؟ پس هرچه از باران منت است بهار آن دمی است و دانش و کوشش محنت آدمی استشمارهٔ ۱۹۲الهی مرا دردی است که بهی مباد، این درد مرا صواب است با خرسندی دردمندی به درد خود کسی را چه حساب استشمارهٔ ۱۹۳الهی گاهی بخود نگرم گویم که از من زارتر کیست، گاهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست بنده چون بهی خودنگرد بزبان تحقیر از کوفتگی و شکستگی خود گوید:شمارهٔ ۱۹۴الهی آمدم با دو دست تهی، سوختم به امید روزبهی، چه باشد اگر بر این دل خسته ام مرهم بنهیشمارهٔ ۱۹۵الهی آی آرنده غم پشیمانی در دلهای آشنایان و ای افکنده سوز در دل تائبان ای پذیرنده گناهکاران و معترفان، کسی باز نیامد تا باز نیاوردی و کسی راه نیافت تا دست نگرفتی، دستگیر که چون تو دستگیر نیست، دریاب که جز تو پناه نیست و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما را جز تو دوا نیست، و از این غم جز از تو مارا راحت نیستشمارهٔ ۱۹۶الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومی را بشراب انس مست کردی، قومی را به دریای دهشت غرق کردی، ندا از نزدیک شنوانیدی ونشان از دور دادی، رهی را باز خواندی و آنگاه خود نهان گشتی از وراء پرده خود را عرضه کردی و به نشان بزرگی خود را جلوه نمودی تا آن جوانمردانرا در وادی دهشت گم کردی، و ایشانرا در بیتابی و بی توانی سرگردان کردی، داور آن داد خواهان توئی و داد ده آن فریاد کنان توئی و دیت آن کشتگان توئی دستگیر آن غرق شده گان توئی و دلیل آن گم شدگان توئی، تا آن گم شده کی به راه آید و آن غرق شده کجا به کران افتد و آن جانهای خسته کجا بیاسایند واین قصه نهانی را کی جواب آید و شب انتظار آنانرا کی بامداد آید؟شمارهٔ ۱۹۷الهی کار تو بی ما به نیکوئی در گرفتی، چراغ خود را بی ما به مهربانی افروختی، خلعت نور از غیب بی ما، به بنده نوازی فرستادی، چون رهی را به لطف خود به این آرزو آوردی چه شود که به لطف خود ما را به سر بریشمارهٔ ۱۹۸الهی تو آنی که نور تجلی بر دلهای دوستان تابان کردی و چشمه های مهر در سر ایشان روان کردی، تو پیدا و به پیدائی خود در هر دو گیتی ناپیدا کردی، ای نور دیده آشنایان و سوز دل دوستان و سرور جان نزدیکان، همه تو بودی و توئی، تو نه دوری تا ترا جویند نه غافل تا ترا پرسند نه تو را جز بتو یابندشمارهٔ ۱۹۹الهی هرچه نشان میشمردم پرده بود و هرچه مایه میدانستم بیهده بودشمارهٔ ۲۰۰خداوندا یکبار این پرده من از من بردار و عیب هستی من از من وادار و مرا در دست کوشش مگذار بار خدایا کردار ما در میار و زبان ما از ما وادارشمارهٔ ۲۰۱ای کردگار نیکوکار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچه تو برتاوی به ما مسپارشمارهٔ ۲۰۲از بسکه دو دیده در خیالت دارمشمارهٔ ۲۰۳الهی راهم نما بخود و باز رهان مرا از بند خود، ای رساننده بخود برسانم که کسی نرسیده بخود بارالها یاد تو عیش است و مهر تو سور، شناخت تو ملک است و یاد تو سرور و صحبت نزدیکی تو نور، جوینده تو کشته با جان است و یافت تو رستخیز بی صورشمارهٔ ۲۰۴الهی نه جز از شناخت تو شادی است نه جز از یافت تو زندگانی، زندگانی بیتو بردگی است و زنده به تو هم زنده و هم زندگانی استشمارهٔ ۲۰۵الهی ای یافته و یافتنی از مست چه نشان دهند جز بی خویشتنی، همه خلق را محنت از دوری است و این بیچاره را از نزدیکی همه را تشنگی از نایافت آب است و ما را از سیر آبیشمارهٔ ۲۰۶الهی ای داننده هر چیز و سازنده هر کار و دارنده هر کس نه کس را با تو انبازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت میاندازی و به لطف میسازی، نه بیداد است و نه بازیشمارهٔ ۲۰۷بارخدایا بنده را نه چون و چرا در کار تو دانشی، و نه کسی را بر تو فرمایش، سزاها همه تو ساختی و نواها همه تو ساختی، نه از کس بتو و نه از تو بکس، همه از تو بتو، همه توئی و بس، خلایق فانی وحق یکتا بخود باقی استشمارهٔ ۲۰۸الهی به عنایت هدایت دادی و به معونت ها بد ز خدمت رویانیدی و به پیغام آب پذیرش دادی، به نظر خویش میوه محبت وارسانیدی، اکنون سزد که سموم مکر از آن باز داری و بنائی که خود ساخته بگناه ما خراب نکنیشمارهٔ ۲۰۹خدایا تو ضعیفانرا پناهی، قاصدان را بر سر راهی و وجدان را گواهی چه باشد که افزائی و نکاهیشمارهٔ ۲۱۰روضه روح من رضای تو بادشمارهٔ ۲۱۱الهی تو آنی که از احاطت اوهام بیرونی واز ادراک عقول مصونی، نه مدرک عیونی کارساز هر مفتونی و شادساز هر محزونی، در حکم بی چرا و در ذات بی چند و در صفات بی چونیشمارهٔ ۲۱۲الهی نصیب این بیچاره از این کار همه درد است، مبارک باد که مرا این همه درد در خورد است بیچاره آن کس که از این درد فرداست، حقا که هر کس بدین دردو ننازد ناجوانمرد استشمارهٔ ۲۱۳الهی در دل دوستان تو نور عنایت پیداست و جانها در آرزوی وصال تو حیران و شیداست، چون تو مولی کراست؟ و چون تو دوست کجاست؟شمارهٔ ۲۱۴الهی هر چه دادی نشان است و آئین فرد است و آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست خدایا نشانت بیقراری دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده جلالشمارهٔ ۲۱۵ای خداوندی که فلک و ملک را نگهدارنده توئی، ای بزرگی که ازماه تا ماهی دارنده توئی، ای کریمی که دعا را نیوشنده توئی وجفا را پوشنده توئی، ای لطیفی که عطا را دهنده توئی و خطا را بردارنده توئی، ای یکتائی که در صفت جلال و جمال پاینده توئی عاصیان را شوینده توئی و طالبان را جوینده توئیشمارهٔ ۲۱۶الهی در ذات بی نظیر، در صفات بی مانندی و گناهکاران را آمرزگاری و ایشان را راز داری، زیبا صنع و شیرین گفتاری، دانای رازها، عالم اسرار و معیوبان را خریداری درمانده را دستگیر و بیچاره را دستیاریشمارهٔ ۲۱۷الهی نالیدن من در درد از بیم زوال آنست، او که از زخم دوست بنالد در مهر دوست نامرد است، ای جوان اگر زهره این کار داری قصد راه کن و شربت بلا نوش کن و دوست بر آن گواه دار، اگر نه عافیت به ناز دار و سخن کوتاه کنشمارهٔ ۲۱۸الهی آن گروه را بر سر کوی بلا آوردی و بلاها و مصیبتها را بایشان نمودی، این یک گروه هزار قسم شدند همه روی از بلا بگردانیدند مگر یک گروه اندک که روی گردان نشدند و عاشق وار سر به کوی بلا در نهادند و از بلا نیندیشیدند و گفتند ما را همان دولت بس که متحمل اندوه تو گشتیم و غم بلای تو خوردیم و یک یک بزبان حال می گفتند:شمارهٔ ۲۱۹الهی ای یادگار جانها و یاد رشته دلها، به فضل خود ما را یاد کن و بیاد لطفی ما را شاد کنشمارهٔ ۲۲۰الهی تو به یاد خودی و من بیاد تو، تو برخواست خودی و من بر نهاد توشمارهٔ ۲۲۱سر سروران بسته دام توشمارهٔ ۲۲۲الهی ذکر تو بهره مشتاق است و روشنائی دیده و دولت جان و آئین جهان یک ذره فزودن به دوستی از دو جهان استشمارهٔ ۲۲۳الهی بقدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم، در بیچارگی خود سرگردانم، روز بروز بر زیانم، چون منی چون بود چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که بر هیچ چیز هست ماندانند چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم، چون من کیست که آنروز به ببینم ور به بینم فدائی آنم، الهی چون یتیم بی پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خسته گناهم و از خویشتن برتاوانم خراب عمر و مفلس روزگار، من آنمشمارهٔ ۲۲۴خداوندا فریاد رس که از ناکسی خود بفریادمشمارهٔ ۲۲۵الهی دریغا که روزگار بر باد دادیم و شکر نعمت ولی نعمت نگزاردیم دریغا که قدر عمر خویشتن نشناختیم و از کار دنیا به اطاعت مولی نپرداختیم، دریغا که عمر عزیز بسر آمد و روزگاربگذشتشمارهٔ ۲۲۶الهی ای نادر یافته و نادیده عیان، ای در نهانی پیدا و در پیدائی نهان، یافت تو روز است که خود برآید ناگهان، یابنده تو نه بشادی پردازد نه باندوهان،، بر سر ما را کاری که از آن عبارت نتوانشمارهٔ ۲۲۷الهی زندگی همه با یاد تو، شادی همه با یافت تو و جان آنست که در او شناخت تو استشمارهٔ ۲۲۸خدایا موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذکر کنندگانی، از نزدیکت نشان می دهند؟و برتر از آنی از دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی، ندانم که در جانی یا خود جانی، نه اینی و نه آنی، جان را زندگی میباید تو آنیشمارهٔ ۲۲۹الهی عظیم شأنی و همیشه مهربانی، قدیم احسان وروشن برهانی، هم نهانی هم عیانی از دیده ها نهانی وجانها را عیانی، نه به چیزی مانی تا گویم که چنانی، آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنیشمارهٔ ۲۳۰الهی او که حق بدلیل جوید به بیم و طمع پرستد، او که حق را باحسان دوست دارد روز محنت برگردد، او که حق را بخویشتن جوید نایافته یافته پنداردشمارهٔ ۲۳۱الهی عارف تو را به نور تو میداند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند در آتش مهر میسوزد و از نار باز نمی پردازدشمارهٔ ۲۳۲الهی تو آنی که از بنده ناسزا بینی و به عقوبت نشتابی، از بنده کفر می شنوی و نعمت از او باز نگیری و توبت و انابت بر او عرضه کنی و به پیغام و خطاب خود او را باز خوانی و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهی، پس چون با دشمن بدکردار چنینی یا دوستان نیکوکار چونی؟شمارهٔ ۲۳۳الهی در یافتن خود یاری و یادگاری، معنی دعوی صادقانی، فروزنده نفسهای دوستانی آرام دل غریبانی، چون در میان جانی، از بیدلی می گویم که کجائی، جانرا زندگی می باید تو آنی به خود و از خود ترجمانی، به حق تو بر خودت که ما را در سایه غرور ننشانی و به عز وصال خود رسانی،شمارهٔ ۲۳۴الهی به عنایت ازلی تخم هدایت کاشتی، به رسالت پیمبران آب دادی و بیاری توفیق رویانیدی و به نظر و احسان خود به برآوردی، از لطف تو می خواهم که زهرهای خشم از آن بازداری و نسیم داد بر او بجهانی و کاشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مدد کنیشمارهٔ ۲۳۵الهی وقت را به درد مینازم و زیادتی را میسازم، بامید آنکه چون دراین درد بگذارم درد و راحت هر دو براندازمشمارهٔ ۲۳۶الهی دوستان تو سران و سرهنگانند و بی گنج و خواسته توانگرانند و بنام درویشانند و بحقیقت توانگران جهان خود ایشانند، دردها دارند و از گفتن آن بیزبانندشمارهٔ ۲۳۷الهی هر چند از بدسزای خویش بدردم لیکن از مفلس نوازی تو شادمشمارهٔ ۲۳۸خداوندا من قدر و شأن تو را ندانم و سزای تو را ناتوانم و در بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز بر زیانمشمارهٔ ۲۳۹خدایا من کیستم که بر درگاه تو زارم یا قصه درد خود بتو پردازمشمارهٔ ۲۴۰الهی ای راهنما به کرم، فروماندم در حیرت یکدم، آن کدام است؟ دمی که نه حوا در آن گنجد نه آدم، اگر من آن دم بیابم چون من کیست؟ بیچاره و زنده ای که بی نفسش باید زیستشمارهٔ ۲۴۱الهی از خود تو هر مفلسی را نصیبی و از کرم تو هر دردمندی را طبیبی و از وسعت رحمت تو هر کسی را سهمی استشمارهٔ ۲۴۲ای یار بارم ده تا داستان درد خود به تو پردازم، بردرگاه تو میزارم و در امید بیم تو می نازم، یک نظر در من نگر تا دو گیتی به آب اندازمشمارهٔ ۲۴۳مهر تو به مهر خاتم ندهمشمارهٔ ۲۴۴الهی هر چند ما گنه کاریم تو غفاری هر چند ما زشت کاریم تو ستاری، پادشاها گنج فضل تو داری و بی نظیر و بی یاری، سزاست که خطاهای ما را درگذاریشمارهٔ ۲۴۵الهی به نشانت بینندگانیم، به نامت زندگانیم، بفضلت شادانیم، به مهرت نازانیم از جام مهر تو مست مائیم، صید عشق تو در دام مائیمشمارهٔ ۲۴۶زنجیر معنبر تو دام دل ماستشمارهٔ ۲۴۷الهی دانی که من به خود به این ورزم، و نه بکفایت خود شمع هدایت افروزم، از من چه آید؟ و از کردار من چه گشاید، طاعت من به توفیق تو، خدمت بهدایت تو، توبه من برعایت تو، شکرمن با نعام تو، ذکر من بالهام تو همه توئی من کیم اگر فضل تو نباشد من برچه ام،شمارهٔ ۲۴۸الهی کدام زبان به ستایش تو رسد؟ کدام خرد صفت تو را برتابد، کدام شکر با نیکوئی تو برابر آید، کدام بنده به گزاردن عبادت تو رسدشمارهٔ ۲۴۹خدایا از ما هر که بینی معیوب بینی، هر کردار بینی همه با تقصیر بینی، با اینهمه باران رحمت تو باز نایستد و جز گل کرم نروید، چون با دشمن با چنان پس با دوستان چه اندازه و چه پایانشمارهٔ ۲۵۰الهی این سوز امروز ما دردآمیز است نه طاقت بسر بردن و نه جای گریز است این چه تیغ است که چنین تیز است، نه جای آرام و نه روی پرهیز استشمارهٔ ۲۵۱الهی هر کس بر چیزی است و من ندانم بر چه ام، بیمم آنست که کی دانسته شود که من کیم؟شمارهٔ ۲۵۲الهی این تن کان حسرت است و دل من مایه درد و محنت، می نیارم گفت کاین همه چرا بهره من نه دست رسد مرا بر کان چاره منشمارهٔ ۲۵۳الهی بقدر تو نادانم، سزای تو را ناتوانم به بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز در زیانم، چون منی چون بود؟ چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که خود هستمان را بر هیچ دانم و چشم بر روزی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست؟ اگر آن روز به بینم به جان فدای آنمشمارهٔ ۲۵۴الهی در دل دوستانت نور عنایت پیداست و جانها در آرزوی وصالت حیران و شیداستشمارهٔ ۲۵۵چون تو مولی کراست؟ چون تو دوست کجاست؟ هر چه دادی نشان است و آئین فرد است، آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست، نشانت بیقراری دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده جمالشمارهٔ ۲۵۶الهی بود من بر من تاوان است، تو یک بار بود خود بر من تابان، مصیبت من بر من گران است، تو آب خود بر من بارانشمارهٔ ۲۵۷الهی دوستدار از زبان خاموش است ولی حالش همه زبان است، وگر جان در سر دوستی کرد شاید، که دوست را بجای جان است غرق شده آب نه بیند که گرفتار آن است به روز چراغ نیفروزند که روز خود چراغ جهان استشمارهٔ ۲۵۸الهی چون با خود نگرم و کردار ز خود بینم گویم از من زارتر کیست؟ و چون با تو نگرم و خود را در بندگی تو بینم گویم از من بزرگوارتر کیست؟شمارهٔ ۲۵۹الهی، گاهی که بخود می نگرم همه سوز و نیاز شوم و گاهی که باونگرم همه راز و ناز شوم، چون بخود نگرم گویم:شمارهٔ ۲۶۰الهی تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی چنانی عظیم شأنی و بزرگ احسانی، عزیز سلطانی، دیان و مهربانی، هم نهانی و هم عیانی، دیده را نهانی وجانرا عیانی من سزای تو ندانم و تو دانیشمارهٔ ۲۶۱الهی آنچه بر سر ما آید بر سر کسی نیاید، دیده که بنظاره تو آید هرگز باز پس نیاید، اصل وصال دل است و باقی زحمت آب و گلشمارهٔ ۲۶۲الهی نظر خود بر ما مدام کن و ما را برداشته خود نام کن و بوقت رفتن بر جان ما سلام کنشمارهٔ ۲۶۳الهی زبانم در سر ذکر شد و ذکر در سر مذکور، دل در سر مهر شد و مهر در سر نور جان در سر عیان شد و عیان از بیان دورشمارهٔ ۲۶۴الهی نه نیستم نه هستم نه بریدم نه پیوستم، نه به خود بیان بستم، لطیفه بودم از آن مستم اکنون زیر سنگ است دستمشمارهٔ ۲۶۵الهی فرمائی که بجوی و میترسانی که بگریز، مینمائی که بخواه و میگوئی پرهیزشمارهٔ ۲۶۶الهی گریخته بودم تو خواندی، ترسیده بودم برخوان نشاندی، ابتدا میترسیدم که مرا بگیری ببلای خویش، اکنون میترسم که مرا بفریبی بعطای خویششمارهٔ ۲۶۷الهی چون بدانستم که توانگری درویشی است دوست درویشم، چون وعده دیدار دوست کردی غلام دیده خویشمشمارهٔ ۲۶۸الهی شادی نمی شناختم می پنداشتم که شادم اکنون مرا چه شادی که شادی شناسی را بباد دادمشمارهٔ ۲۶۹الهی چون عزیزان بناز پرورده ما را فراموش کنند تو بر ما رحمت کنشمارهٔ ۲۷۰الهی چون ما را در حجره بی شمع و چراغ مبتلا کنند ایمان ما را تو چراغ لحد ما گردانی، چون در معامله خود مینگرم سزاوار همه عقوبتها هستم و چون در کرم تو نظاره می کنم سزاوار همه خداوندیها هستیشمارهٔ ۲۷۱الهی غافلانیم نه کافرانیم، صمدا ببرکت نواختگان حضرت تو و ببرکت گداختگان هیبت تو الهی ببرکت متحیران جلال تو و ببرکت مقهوران قهر تو که ما را بصحرای هدایت آری و از این وحشت آباد بروضه اقدس رسانیشمارهٔ ۲۷۲الهی حاجت بسیار دارم و بر همه چیز توانائی، آنچه می خواهم میتوانی که باین بنده برسانی و از شر ظالمان مرا برهانی، ای رحمت تو دستگیر ما و ای کرم تو عذرپذیر ما، ای داننده هر حالی و شنونده هر شکوائی، ای مجیب هر خواننده و ای قریب هر دانندهشمارهٔ ۲۷۳الهی دانی که بی تو هیچکسم، دستم گیر که در تو رسم، بظاهر قبول دارم بباطن تسلیم، نه از خصم باک دارم و نه از دشمن بیم، اگر دل گوید چرا؟ گویم سرافکنده ام و اگر خرد گوید چرا جواب دهم که من بنده امشمارهٔ ۲۷۴الهی ببرکت صدیقان درگاه تو، الهی ببرکت پاکان درگاه تو که حاجت این بیچاره درمانده را و مهمات جمیع مؤمنین و مؤمنانرا برآورده بگردانی و آنچه امید میداریم بعافیت و دوستکامی برسانی و پیش از مرگ توبه نصوح کرامت نمائی و ختم کارها بکلمه شهادت فرمائی