گنج

ابیات پراکنده

شمارهٔ ۱راه پر خوف و اجل در پی و، منزل دور استشمارهٔ ۲نبود بری بغیر کدورت شتاب راشمارهٔ ۳حاصل ندامت است غرور و شتاب راشمارهٔ ۴کجا نقصان پذیرد عشق از دمسردی ناصحشمارهٔ ۵از خود آزادی، بر حق بنده می‌سازد تراشمارهٔ ۶ز درویشان بی‌قدر است رفعت اهل دولت راشمارهٔ ۷دیده هرکس ندارد تاب دیدار تراشمارهٔ ۸ای که غافل نشوی یک نفس از یاد جهانشمارهٔ ۹راه پرچاهست و، غفلت برده ای مسکین تراشمارهٔ ۱۰سرو تو، خط کشد ورق نو بهار راشمارهٔ ۱۱التفاتی نیست با ما نرگس دلدار راشمارهٔ ۱۲نیست بر گیرایی حق نمک زین به دلیلشمارهٔ ۱۳عینک چشم دلست آیینه، پیران را بکفشمارهٔ ۱۴کی کند اندیشه مرگ، آنکه پیش از مرگ مردشمارهٔ ۱۵ز شرم باختن عمر، قد دوتاست مراشمارهٔ ۱۶سینه ریش از یاری هر خس ز بس باشد مراشمارهٔ ۱۷ما به فیض صحبت یاران مشفق زنده ایمشمارهٔ ۱۸بخوی نرم شود عقده های مشکل حلشمارهٔ ۱۹جواب لعل تو، شیرین کند سئوال مرا!شمارهٔ ۲۰از اینکه نسبت دوری بلعل او داردشمارهٔ ۲۱گر راست نگوییم در این عهد، عجب نیستشمارهٔ ۲۲چربد به زور سختی، زور ملایمتشمارهٔ ۲۳اگر تمکین حسنش بگذرد در دل گلستان راشمارهٔ ۲۴هرکجا جلوه دهد شوخی او یکران راشمارهٔ ۲۵بود حرف دهن تنگ تو ناخوان ز آن روشمارهٔ ۲۶ز بی حقیقتی از هم چنان گریزانندشمارهٔ ۲۷ز بسکه راستییی در جهان نمی بینمشمارهٔ ۲۸کنی گر آشنای درد جهان غفلت آیین راشمارهٔ ۲۹تا شود آگاه از احوال هر نزدیک و دورشمارهٔ ۳۰عشق میگردد دوا زخم دل غم پیشه راشمارهٔ ۳۱گرمی بد گوهران، چندان ندارد اعتبارشمارهٔ ۳۲پنبه سان شکستی چوب نرمی پیشه راشمارهٔ ۳۳لازم است آزاده را از سر به پیشان احتیاطشمارهٔ ۳۴دیدن خلق جهان از بس کدورت آور استشمارهٔ ۳۵روشن نشود چون شرر از سنگ چراغتشمارهٔ ۳۶چون نلرزد بر سر دستش، دل ناشاد ما؟شمارهٔ ۳۷نیست کالایی کز آن خالی بود دامان ماشمارهٔ ۳۸کرده ما را ناتوان از بس غم جانان ماشمارهٔ ۳۹میگدازد ز آفتاب مرگ، برف زندگیشمارهٔ ۴۰مساز رو ترش از پندهای دلشکن ماشمارهٔ ۴۱ورق مشق شد از یاد خطت سینه ماشمارهٔ ۴۲گشت یکشب در میان، وصل بت رعنای ماشمارهٔ ۴۳پر از عیش و طرب گردد ز یاد دوست محفل‌هاشمارهٔ ۴۴به تنگ آمد دل، از خودسازی این باغ و بستان‌هاشمارهٔ ۴۵تو چشم روزگاری و، از هر کناره‌ایشمارهٔ ۴۶در پیریت بدیده غباری که کرده جاشمارهٔ ۴۷پیرانه نیست طور تو، ای شیخ کرده‌ایشمارهٔ ۴۸جانسوزتر کند گل رخسار را حجابشمارهٔ ۴۹خیز و فکر خویشتن بین، چشم من، دیگر چه خواب؟شمارهٔ ۵۰شکم از لقمه چو پر شد، ز دل نوا مطلبشمارهٔ ۵۱رفت عهد شباب و دندان ریختشمارهٔ ۵۲مد نظر، از روی گلت آب حیات استشمارهٔ ۵۳دور از تو توشه سفرم درد و محنت استشمارهٔ ۵۴گفتار نرم، آب رخ آدمیت استشمارهٔ ۵۵بهر وفای وعده، قیامت چه حاجت است؟شمارهٔ ۵۶غم افتاده خود خوردن از آزادگی استشمارهٔ ۵۷زیبد آن را درو درگاه، که از همت جودشمارهٔ ۵۸چون سر شمع که گیرند و همان نور بجاستشمارهٔ ۵۹هر لوح مزاری ز مقیمان دل خاکشمارهٔ ۶۰ناصح آزار زبانی اگرم کرد، بجاستشمارهٔ ۶۱راستان را، ز نهاد کج دوران چه زیان؟شمارهٔ ۶۲حشمت و کوکبه از شاه و، فراغت ز گداستشمارهٔ ۶۳بر آن جمال نکو غازه‌ای نه در کار استشمارهٔ ۶۴گوشمالی ز فلک، گوش ترا به ز در استشمارهٔ ۶۵چکند پیش فروغ رخ آن ماه، نقابشمارهٔ ۶۶تندی، حریف خوی ملایم نمی شودشمارهٔ ۶۷امروز بیتو خاطر صحبت مشوش استشمارهٔ ۶۸لذت دگر از شراب جستن غلط استشمارهٔ ۶۹عیش گیتی پر نمک و شور و شر استشمارهٔ ۷۰دست ما و دامنش از بس بهم خو کرده اندشمارهٔ ۷۱شود ز نرمی بسیار، خصم سرکش تندشمارهٔ ۷۲خصم چون تندی کند، افتادگی آن را رواستشمارهٔ ۷۳آهم از تاب گل روی تو، آتش فام استشمارهٔ ۷۴خوشدلی کسی بجهان کار خردمندان است؟شمارهٔ ۷۵بر ما سخن سرد عزیزان نه گران استشمارهٔ ۷۶دشنام تو در زیر لب، از ما نه نهان استشمارهٔ ۷۷گفتم: به لب چاه زنخدان تو آن چیست؟شمارهٔ ۷۸بی فکر تو، ناپاک دل از لوث جهانستشمارهٔ ۷۹زر چو شد جمع، ز خود حادثه بر می آردشمارهٔ ۸۰قد چو خم گردید، روشن شد که وقت مردن استشمارهٔ ۸۱تا خیال رخ او، شمع شب افروز من استشمارهٔ ۸۲بسکه در خانه غیرش نتوانم دیدنشمارهٔ ۸۳رشکم نبود گر همه بر تخت و نگین استشمارهٔ ۸۴افتادگیم ساخته منظور نظرهاشمارهٔ ۸۵لبریز ساغرت زمی ناب گشته است؟شمارهٔ ۸۶نبود گرت عطا، به رخ سائلان بخندشمارهٔ ۸۷تازگی در باغ حسنت بسکه بی اندازه استشمارهٔ ۸۸شد چو بینامت زبان، از کام بیرون کردنی استشمارهٔ ۸۹نیست دل را با هوسهای جهان در سینه جاشمارهٔ ۹۰ما را چو باز طایر دل پای بست تستشمارهٔ ۹۱حسن بیان مجوی ز ما دلشکستگانشمارهٔ ۹۲خنک آنکس، که از این مرحله چون آب روانشمارهٔ ۹۳کی توان دل کند از بزمی که آن بدخو نشستشمارهٔ ۹۴بر سرم از بس هوای آن پریوش پا فشردشمارهٔ ۹۵ما را چو باز رشته جان‌ها به دست اوستشمارهٔ ۹۶نقطه جیم جمال، آن غنچه خندان اوستشمارهٔ ۹۷دور باش غمزه نگذارد نگه را سوی دوستشمارهٔ ۹۸مباش این همه دربند زینت دنیاشمارهٔ ۹۹از جهان، ما را رخی پر گرد و دامان تریستشمارهٔ ۱۰۰از جفا گر، جز جفا ناید بهر حالی که هستشمارهٔ ۱۰۱ترکست که سازد غنی از خلق، و گر نهشمارهٔ ۱۰۲با نقش جهان نقد تو در حشر نگیرندشمارهٔ ۱۰۳هستی ایام پر از نیستی در پیش نیستشمارهٔ ۱۰۴نیست غیر از آفتابی راز عشقشمارهٔ ۱۰۵غیر حسنت کس در این دوران بلند آوازه نیستشمارهٔ ۱۰۶گوشه گیری پیشه کن، گر جمع می‌خواهی حواسشمارهٔ ۱۰۷محض دنیا شده، با سعی ز دنیا نگذشت!شمارهٔ ۱۰۸نمیرسد؛ بکسی فیض از خود آرایانشمارهٔ ۱۰۹آنچنان از نگهم سر ز حیا پیش افگندشمارهٔ ۱۱۰شور عشق استادگی کرد، از سرم سامان گرفتشمارهٔ ۱۱۱دل که از فکر فقیران خسته نبود، خسته بادشمارهٔ ۱۱۲تا بگلشن را او با آن قد رعنا فتادشمارهٔ ۱۱۳فلک هر آنچه ز دستت گرفت، بهتر دادشمارهٔ ۱۱۴گندم ز بیقراری ما از برای نانشمارهٔ ۱۱۵نکو، ز چشم دل، از صحبت بدان افتدشمارهٔ ۱۱۶کسی ز من نگرفته است خاکساری راشمارهٔ ۱۱۷ندارند از ته دل، الفتی اهل جهان باهمشمارهٔ ۱۱۸نفس از ذکر شهد آن لبم گر بهره ور گرددشمارهٔ ۱۱۹اگر بیند بخوابم، نرگسش بی‌خواب می‌گرددشمارهٔ ۱۲۰نه اشکست اینکه در بزم وصال از دیده می‌آیدشمارهٔ ۱۲۱کدورت پاک‌طینت را، صفای سینه می‌گرددشمارهٔ ۱۲۲چون بهله بصید دلم آن مست بر آردشمارهٔ ۱۲۳نیند از احتیاط خصم، دنیا دیدگان غافلشمارهٔ ۱۲۴عالمی پر شده از پرتو خورشید رخششمارهٔ ۱۲۵چو خاک تیره، مشو فرش در بیابانیشمارهٔ ۱۲۶زبون رود سخن نرم خصم از دلشمارهٔ ۱۲۷آه گرمم چشمه خورشید را بی آب کردشمارهٔ ۱۲۸کامران شد، هر که او قطع نظر از کام کردشمارهٔ ۱۲۹یک ذره اعتماد نشاید بجاه کردشمارهٔ ۱۳۰مبند دل به عطای جهان، که چون شبنمشمارهٔ ۱۳۱تلاش تیرگی با آتش دل در نمی‌گیردشمارهٔ ۱۳۲کشتی ام بسکه کند موج صفت رم ز کنارشمارهٔ ۱۳۳در صف حشر، چو بیند کرمت عرض گناهشمارهٔ ۱۳۴نگه را، عکس رخسار تو، شاخ ارغوان سازدشمارهٔ ۱۳۵ز نانخورش به ترش‌رویی زمانه بسازشمارهٔ ۱۳۶خانه تن، چو بسیل اجل از هم ریزدشمارهٔ ۱۳۷ز ضعف بیغمی، نتواند آهم از جگر خیزدشمارهٔ ۱۳۸از دامن خود گرد جهان زود بر افشانشمارهٔ ۱۳۹نیست باکم، گر ز دشمن بر دلم خاری رسدشمارهٔ ۱۴۰ای پریشان خرج نقد کیسه هستی توییشمارهٔ ۱۴۱کافرم، گر در دوعالم غیر او دارم کسیشمارهٔ ۱۴۲شست گل دفتر خود، تا خط او خوانا شدشمارهٔ ۱۴۳حرف بالای تو گفتم، سخنم گشت بلندشمارهٔ ۱۴۴زهر است عطای خلق، هر چند دوا باشدشمارهٔ ۱۴۵مختصر تا نبود حرف، نگردد مقبولشمارهٔ ۱۴۶زند صبح جزا چون بر محک نقد عملها راشمارهٔ ۱۴۷بغیر از کنج تنهایی، دگر یاری نمیباشدشمارهٔ ۱۴۸بآزار غمت گفتم که: گیرم انتقام از خود!شمارهٔ ۱۴۹کسی از خمشی بهتر، خلق حسنی باشد؟شمارهٔ ۱۵۰پیری مگو مرا ز جوانی پدید شدشمارهٔ ۱۵۱دیده ام از بسکه حیران رخ دلدار شدشمارهٔ ۱۵۲بی ترک مال، خنده بلب آشنا نشدشمارهٔ ۱۵۳تنها نه ماه پیش رخت سر فگنده شدشمارهٔ ۱۵۴شب فراق تو، بر خود حساب روز کنمشمارهٔ ۱۵۵دلم چون نامه از حرفش فراموشی نمیداندشمارهٔ ۱۵۶من رهرو راهی، که بمنزل نرساندشمارهٔ ۱۵۷از ضعف چنانم، که چو گریم ز غم اوشمارهٔ ۱۵۸ز چوب بید از آن خاکستری چندان نمیماندشمارهٔ ۱۵۹تا نبینند دمی روی خوشی، مال جهانشمارهٔ ۱۶۰نرم خواهی که شود خصم، تو در گرمی کوششمارهٔ ۱۶۱عشاق تو، تا شمع صفت جان نگدازندشمارهٔ ۱۶۲ز اندیشه بد گوست، کرم های لئیمانشمارهٔ ۱۶۳بی تمیزیهای عالم بین که پیش لعل اوشمارهٔ ۱۶۴فکر زلفت، دود دل را دسته سنبل کندشمارهٔ ۱۶۵همنشینانی که از حق نمک دم میزنندشمارهٔ ۱۶۶. . .شمارهٔ ۱۶۷بیچارگان، بآه شهان را زبون کنندشمارهٔ ۱۶۸این بساطی که فرو چیده‌ای از ساده‌دلیشمارهٔ ۱۶۹بآب تیغ تو، آب حیات میگویندشمارهٔ ۱۷۰به پیش لعل لبت، وصف جان به شیرینیشمارهٔ ۱۷۱آب میگردد بدور لعل او از دود خطشمارهٔ ۱۷۲. . .شمارهٔ ۱۷۳از خود برآ که جان گرفتار در بدنشمارهٔ ۱۷۴رفتم از خود، خویشتن را بس که دزدیدم به خودشمارهٔ ۱۷۵تا زنده است عاشق از اینجا نمی‌رودشمارهٔ ۱۷۶بی‌تو، دانی روز من در کنج غم چون می‌رود؟شمارهٔ ۱۷۷گر تویی لیلی، ز حسنت کوهها دریا شودشمارهٔ ۱۷۸اگر به دشت خرامد، سراب آب شودشمارهٔ ۱۷۹ز گرم رویی حسن تو، سخت میترسمشمارهٔ ۱۸۰نظر، ز سیر رخت، چشمه حیات شودشمارهٔ ۱۸۱از نهال سرکشی، بی عزتی حاصل شودشمارهٔ ۱۸۲از غمش دود نفسها، دسته سنبل شودشمارهٔ ۱۸۳طرفه شهدی است خموشی، که ز شیرینی آنشمارهٔ ۱۸۴گر پرتو جمال تو افتد بروی آبشمارهٔ ۱۸۵ز رخ چو بند نقابی ترا گشاده شودشمارهٔ ۱۸۶سربلندان، مال صرف زیردستان میکنندشمارهٔ ۱۸۷ز غفلت، مردمان را پند گفتن خوش نمیآیدشمارهٔ ۱۸۸رسیده ضعف بجایی که همچو پنجه بطشمارهٔ ۱۸۹همین از نعمت وصلت نصیب سینه‌چاکان بسشمارهٔ ۱۹۰روزگاری که منش سر بقدم میسودمشمارهٔ ۱۹۱کهن پیر گردون به موی سفیدشمارهٔ ۱۹۲عیب باشد مشرب طفلانه با موی سفیدشمارهٔ ۱۹۳ز ارتکاب جرم، پاکان زودتر رسوا شدندشمارهٔ ۱۹۴در جهان برخود امید یک نفس بودن مدارشمارهٔ ۱۹۵رو به پس کردن نباشد رفتن ایام راشمارهٔ ۱۹۶حضور می‌طلبی، دل به نیک و بد مگذارشمارهٔ ۱۹۷بخشم و شهوت و حرص، اینقدر مده خود راشمارهٔ ۱۹۸ز غلیان و قهوه بپوشان نظرشمارهٔ ۱۹۹شد کاروان عمر، بکن خویش را خبرشمارهٔ ۲۰۰ما همرهان، ز چشم جهان گرم رفتنیمشمارهٔ ۲۰۱بس جانگداز باشد فر و شکوه دشمنشمارهٔ ۲۰۲نفست از طول امل چند بود در تک و تاز؟شمارهٔ ۲۰۳یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بسشمارهٔ ۲۰۴گریه از کردار ما، مقبول جانان است وبسشمارهٔ ۲۰۵شمع است که گریان شده در بزم وصالش؟شمارهٔ ۲۰۶ز بس داغست از رنگینی لبهای میگونششمارهٔ ۲۰۷گرفتگی نبود با زبان خوش سخنششمارهٔ ۲۰۸آریم بر سر حرف و، نشوی حرف نیوششمارهٔ ۲۰۹باشد از خلق چه پوشیده، ز فقر است چه باک؟شمارهٔ ۲۱۰شبی بر ما اسیران بگذرد بی روی چون ماهششمارهٔ ۲۱۱ز آتشپاره خود گرمیی تا وا کشم، هردمشمارهٔ ۲۱۲چون همه ز آن حق است، از چه بجود نازیشمارهٔ ۲۱۳گمنام بس که همچو وفا در زمانه‌امشمارهٔ ۲۱۴تا بجان آتش فتاد از شوق آن جانانه امشمارهٔ ۲۱۵. . .شمارهٔ ۲۱۶یاد آن روز که چشم نگران دانستمشمارهٔ ۲۱۷می گلگون فنا نشأة دیگر داردشمارهٔ ۲۱۸دهد جدایی یاران رفته بر بادمشمارهٔ ۲۱۹فریب شکر الفت نمیخورم دیگرشمارهٔ ۲۲۰دوید چشم، ز بس حسرت نگاه کشیدمشمارهٔ ۲۲۱ز بس نومیدی از امیدهای خویشتن دیدمشمارهٔ ۲۲۲شعله بیرون نتواند شدن از جاده شمعشمارهٔ ۲۲۳بیاد طره اش، از آه خود دودی بسر دارمشمارهٔ ۲۲۴نمیگیرد کسی از خاک راهم از گرانقدریشمارهٔ ۲۲۵ضعیف و ناتوان کرده است از بس دوری یارمشمارهٔ ۲۲۶می‌روم سوی وطن، حسرت به غربت می‌کشمشمارهٔ ۲۲۷چنان از صحبت گردنکشان گریزانمشمارهٔ ۲۲۸پا بسته جهانی، دلخوش که سالکم منشمارهٔ ۲۲۹ما از شکست خویش رخ یار دیده ایمشمارهٔ ۲۳۰خاک راه خصم گشتیم و، ز دعوی تن زدیمشمارهٔ ۲۳۱چشم بستیم از جهان، تا آشنای او شدیمشمارهٔ ۲۳۲ما نه از بهر خدا دیده گریان داریمشمارهٔ ۲۳۳آشنا نیست بهم ظاهر و باطن ما راشمارهٔ ۲۳۴برده است از بس بفکر آن نگار جانیمشمارهٔ ۲۳۵گر بیاد شعله خوی تو افغان سرکنیمشمارهٔ ۲۳۶از حیا حرفش نیاید بر زبان کلک ماشمارهٔ ۲۳۷وقت نظاره صنع، در چشم اهل عرفانشمارهٔ ۲۳۸در آن گلشن که خواهد نکهت او جلوه گر گشتنشمارهٔ ۲۳۹هست قفل کارهای بسته را از خود کلیدشمارهٔ ۲۴۰رعشه بر اعضا فتاد و، وقت رحیل استشمارهٔ ۲۴۱غم بدل های مشوش چه تواند کردن؟شمارهٔ ۲۴۲از تو ای حادثه ارباب فنا را چه زیان؟شمارهٔ ۲۴۳ای تاجر قلمرو هستی، نبسته بارشمارهٔ ۲۴۴ز لطف حق شمر با خویشتن احساس مردم راشمارهٔ ۲۴۵قامت از پیری چو خم شد، دل ازین ویران بکنشمارهٔ ۲۴۶ای آنکه محو خویش در آیینه گشته‌ایشمارهٔ ۲۴۷نگردد مرد کامل تا نیاید از وطن بیرونشمارهٔ ۲۴۸چو افروزد رخش، سوزد دل و دینشمارهٔ ۲۴۹تا نگردد کشته تیغش پس از من دیگریشمارهٔ ۲۵۰دلم مجنون و، لیلی آن نگاه عشوه ساز اوشمارهٔ ۲۵۱برد از من تاب، تاب سنبل گیسوی اوشمارهٔ ۲۵۲بر نمیدارد شکن، دست از سر گیسوی اوشمارهٔ ۲۵۳صفحه هر برگ این گلشن بود رویی به توشمارهٔ ۲۵۴منعم بیا جهان را قسمت کنیم باهمشمارهٔ ۲۵۵بلبل از گل چند؟ ز آن رخسار زیبا هم بگو!شمارهٔ ۲۵۶تو ز من یک جان گرفتی، من ز تو چندین نگاهشمارهٔ ۲۵۷چون نگردد حال بر مفلس ز شرم قرض خواه؟شمارهٔ ۲۵۸ای از خودی و هستی، بر خویش دل نهادهشمارهٔ ۲۵۹ته ته پری رخانند، جا کرده در ته خاکشمارهٔ ۲۶۰از اینکه دربه‌دری، پیش دوست جای نداری!شمارهٔ ۲۶۱کیست عارف؟ آنکه نشناسد به جز حق دیگریشمارهٔ ۲۶۲برای یک لب نان دربدر چه میگردی؟شمارهٔ ۲۶۳چو خشتی کز بنا افتد، زهر افتادن دندانشمارهٔ ۲۶۴ز بس کاهید جسم زار من از درد پنهانیشمارهٔ ۲۶۵در دیده غبارم ز چه ره یافته، دانی؟شمارهٔ ۲۶۶دیدن بدستیاری عینک، ندیدنستشمارهٔ ۲۶۷هجوم خط مشکین نیست بر سیب زنخدانششمارهٔ ۲۶۸به دوست روی دو عالم تو آشنای که‌ای