غزل شمارهٔ ۱۵۳۴
اگر نه درد او بودی دوای دل که فرمودیو گر نه عشق او بودی طبیب ما که می بودی
خیالش نقش می بندم به هر حالیکه پیش آیدنیابم خالی از جودش وجود هیچ موجودی
بیا و نوش کن جامی ز دُرد درد عشق اوکه غیر از دُرد درد او ندیدم هیچ بهبودی
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دستمده تو پند مستان را ندارد پند تو سودی
اگر نه جام می بودی که از ساقی خبر دادیو گر نه آینه بودی به ما او را که بنمودی
بنه بر آتش عشقم که تا بوی خوشی یابیبسوزانم کزین خوشتر نیایی در جهان عودی
طلسم گنج سلطانی معمائیست پر معنیاگر نه سیدم بودی معما را که بگشودی