مطالع
شمارهٔ ۱زشترو چون سازد از خود دور خوی زشت را؟شمارهٔ ۲چرخ میداند عیار آه پرتأثیر راشمارهٔ ۳چشم صیاد تو ترسانده است چشم ناز راشمارهٔ ۴چون دریغ از دیده داری حسن ذات خویش راشمارهٔ ۵از دست کار رفته بود پیش، کار ماشمارهٔ ۶گردون سنگدل نبود مرد جنگ ماشمارهٔ ۷زد غوطه بس که در تن خاکی روان ماشمارهٔ ۸تا چند نهد روی به رو آن کف پا را؟شمارهٔ ۹بگذار شود زیر و زبر جسم گران راشمارهٔ ۱۰بیدار کند بانگ نی افسرده دلان راشمارهٔ ۱۱کلید فتح بود از دل شکسته گدا راشمارهٔ ۱۲قرار نیست دمی چون شرار، خرده جان راشمارهٔ ۱۳زهی ز روزن داغ تو روشنایی دلهاشمارهٔ ۱۴نیست پروای کدورت دل بی کینه ما راشمارهٔ ۱۵گریه مستانه بیمِیْ میکند ما را خرابشمارهٔ ۱۶از ترحم حسن جولان مینماید در نقابشمارهٔ ۱۷میشود در دور خط عاشق ز جانان کامیابشمارهٔ ۱۸عمر را پاس نفس باز ندارد ز شتابشمارهٔ ۱۹چه خیال است کند مست ترا باده نابشمارهٔ ۲۰روز در جام می آویز که در شب می نابشمارهٔ ۲۱چو ساخت قد ترا حلقه عمر پا به رکابشمارهٔ ۲۲یکی دو شد ز اجل ماتم روان غریبشمارهٔ ۲۳زردرویی میکشد مهر از ترنج غبغبتشمارهٔ ۲۴عمر چون از چل گذشت از وی وفا جُستن خطاستشمارهٔ ۲۵حاصل ما از نظربازی نگاه حسرت استشمارهٔ ۲۶لعل جان بخش ترا خط دورباش آفت استشمارهٔ ۲۷قسمت روشندلان از زندگانی کلفت استشمارهٔ ۲۸در کهنسالی ز نسیان شکوه کفر نعمت استشمارهٔ ۲۹بی دماغان را نرنجاندن به صحبت منت استشمارهٔ ۳۰شیوه چشم کبود از چشم ها دلکشترستشمارهٔ ۳۱باده لعلی ز لعل و شیشه از کان خوشترستشمارهٔ ۳۲راحت مرگ فقیران ز اغنیا افزونترستشمارهٔ ۳۳نیست شاه آن کس که او را تاج گوهر بر سرستشمارهٔ ۳۴صندل بی مغز عالم گرده دردسرستشمارهٔ ۳۵آنچه ما را از شراب زندگی در ساغرستشمارهٔ ۳۶می شوم گل، در گریبان خار می افتد مراشمارهٔ ۳۷بحر نتواند غبار غم ز دل شستن مراشمارهٔ ۳۸می گشاید ذکر بر رویت در الله راشمارهٔ ۳۹خط مشکین خواست عذر آن عذار ساده راشمارهٔ ۴۰نیست سوی حق به جز تسلیم راهی بنده راشمارهٔ ۴۱نیست پروای علایق طبع وحشتدیده راشمارهٔ ۴۲عشق می پاشد ز یکدیگر دل غم پیشه راشمارهٔ ۴۳حسن عالمسوز دارد بی قرار اندیشه راشمارهٔ ۴۴زلف طرار تو می بندد زبان شانه راشمارهٔ ۴۵بی سرانجامی صفا بخشد دل دیوانه راشمارهٔ ۴۶نیل چشم زخم باشد زنگ کلفت سینه راشمارهٔ ۴۷شوخی راز محبت می شکافد سینه راشمارهٔ ۴۸بیخودی فرش است در چشم و دل بی تاب ماشمارهٔ ۴۹می کند در پرده شب جلوه دایم روز ماشمارهٔ ۵۰از گرانخوابی چو چشم دام آزادیم ماشمارهٔ ۵۱بر زبان حرف طلب هرگز نمی آریم ماشمارهٔ ۵۲دور شو ای آستین از دیده گریان ماشمارهٔ ۵۳به همواری توان بردن سبق از همرهان اینجاشمارهٔ ۵۴به احسان همتم میکرد قارون اهل دنیا راشمارهٔ ۵۵تمنای تو دارد در کشاکش آسمانها راشمارهٔ ۵۶ز بدگویان امان خواهی، ز غیبت پاک کن لب راشمارهٔ ۵۷ز خط اندیشه نبود چهره آن سرو قامت راشمارهٔ ۵۸کجا اندیشه عقباست عقل ذوفنونت را؟شمارهٔ ۵۹کند هر جا پریشان باد زلف مشکبارش راشمارهٔ ۶۰توجه نیست با دلهای سنگین عشق سرکش راشمارهٔ ۶۱به گلشن چون روی، بنما به گل چاک گریبان راشمارهٔ ۶۲نلرزد چون دل از دهشت چو برگ بیدپیران را؟شمارهٔ ۶۳به آسانی شود دلها مسخر گوشهگیران راشمارهٔ ۶۴کشید آن سنگدل از دست من زلف پریشان راشمارهٔ ۶۵ز نقصان گهر باشد گرانخیزی بزرگان راشمارهٔ ۶۶نشاط ظاهر از دل کی برد غمهای پنهان را؟شمارهٔ ۶۷عدالت عمر جاویدان دهد فرمانروایان راشمارهٔ ۶۸مصیبت میکند بر دل گوارا زهر مردن راشمارهٔ ۶۹بلایی نیست چون دل واپسی جانهای روشن راشمارهٔ ۷۰نمی گردد حجاب از دورگردی لفظ مضمون راشمارهٔ ۷۱چه حاصل کز غزالان بزم رنگین است مجنون را؟شمارهٔ ۷۲به خاموشی سرآور روزگار زندگانی راشمارهٔ ۷۳نمیآیی به بیداری چو در آغوش من شبهاشمارهٔ ۷۴به چشم مردم آگاه، این فرسودهقالبهاشمارهٔ ۷۵بخیل دوربین زان میکند وحشت ز صحبتهاشمارهٔ ۷۶شود زیر و زبر مجموعه خاطر ز محفلهاشمارهٔ ۷۷ز لعلش پر می گلرنگ شد پیمانهٔ دلهاشمارهٔ ۷۸به چشم عاقبت بین هر که خود را دید در دنیاشمارهٔ ۷۹(سر تسلیم خرد بر خط جام است اینجاشمارهٔ ۸۰(هر که خاموش شد از اهل بیان است اینجاشمارهٔ ۸۱جز یتیمی چه بر این داشت در گوش تراشمارهٔ ۸۲این نه خط است سیه کرده بناگوش تراشمارهٔ ۸۳زاهد خشک بود دشمن جان میکش راشمارهٔ ۸۴پند ارباب خرد پنبه گوش است مراشمارهٔ ۸۵چون سویداست نهان در دل شب کوکب ماشمارهٔ ۸۶می تپد در جگر خاک همان طینت ماشمارهٔ ۸۷چرخ خونخوار دلیرست به خونریزی ماشمارهٔ ۸۸چه نسبت است به یوسف رخ نکوی ترا؟شمارهٔ ۸۹مسنج با دل شب فیض صبح انور راشمارهٔ ۹۰چه آتش است به جان این دل مشوش را؟شمارهٔ ۹۱حذر ز ناخن الماس نیست داغ مراشمارهٔ ۹۲فراغبال محال است راست کیشان راشمارهٔ ۹۳رخسار آتشین نپذیرد نقاب راشمارهٔ ۹۴گردد دو نیم، دل ز گلستان ملول راشمارهٔ ۹۵خال تو سوخت جان من غم سرشته راشمارهٔ ۹۶زخم زبان به جوش نیارد فسرده راشمارهٔ ۹۷کم کم کن آشنا به لب زخم دشنه راشمارهٔ ۹۸عقل شرع باطن است و شرع عقل ظاهرستشمارهٔ ۹۹داغدار عشق را نور و صفای دیگرستشمارهٔ ۱۰۰جای برگ گل به بستر اشک رنگینم بس استشمارهٔ ۱۰۱عیب مردم بر هنر تا چند بگزینی، بس استشمارهٔ ۱۰۲نغمه های جانفزا در پرده نی مدغم است؟شمارهٔ ۱۰۳شانه با صد دست از بست و گشادش درهم استشمارهٔ ۱۰۴بی خبر از غفلت خویش است تا جان در تن استشمارهٔ ۱۰۵عمر را بر باد دادن تن به صحبت دادن استشمارهٔ ۱۰۶آتشین رویی که داغ ما گلی از باغ اوستشمارهٔ ۱۰۷حاصل دنیا وَبال جان فارغبال توستشمارهٔ ۱۰۸کاکل او دام در راه صبا انداخته استشمارهٔ ۱۰۹یوسف از بی مهری اخوان به چاه افتاده استشمارهٔ ۱۱۰تا دل از دستم شراب ارغوانی برده استشمارهٔ ۱۱۱کی نسیم صبحدم با غنچه گل کرده استشمارهٔ ۱۱۲بس که بر آن پیکر سیمین قبا چسبیده استشمارهٔ ۱۱۳تا دل بی تاب من گرم طلب گردیده استشمارهٔ ۱۱۴هر که با بی نسبتان گردد طرف، دیوانه استشمارهٔ ۱۱۵بی حیا گر غوطه در گوهر زند بی مایه استشمارهٔ ۱۱۶آب حیوان با لب لعل تو خون مرده ای استشمارهٔ ۱۱۷نغمه شیرین در مذاقم بی شراب تلخ نیستشمارهٔ ۱۱۸دل به صحبت ذوق خلوت دیده را در بند نیستشمارهٔ ۱۱۹جز حریم دل کز آب و گل در او آثار نیستشمارهٔ ۱۲۰گوش ناقص طینتان را پرده انصاف نیستشمارهٔ ۱۲۱در چمن چون باغدار لاله گون خود گذشتشمارهٔ ۱۲۲بعد سالی در گلستان جلوهای گل کرد و رفتشمارهٔ ۱۲۳از دعا در صبح کام دل توان آسان گرفتشمارهٔ ۱۲۴خبرها می دهد از می پرستی رنگ غمازتشمارهٔ ۱۲۵مرا در چاه چون یوسف وطن از مکر اخوان استشمارهٔ ۱۲۶غرض از خوردن می مستی بالادست استشمارهٔ ۱۲۷ناله نی حدی قافله ارواح استشمارهٔ ۱۲۸پیر را قامت خم سوی عدم راهبرستشمارهٔ ۱۲۹(در خموشی لب من چهره گشای رازستشمارهٔ ۱۳۰چشم مینا ز سیه بختی ما خونریزستشمارهٔ ۱۳۱بس که با سنگ ز سختی دل من یکرنگ استشمارهٔ ۱۳۲هر سر موی تو در کاوش دل مژگان استشمارهٔ ۱۳۳تا ز می چهره گلرنگ تو افروخته استشمارهٔ ۱۳۴تا چمن را قد و رخسار تو آراسته استشمارهٔ ۱۳۵رگ جان من و آن زلف به هم پیوسته استشمارهٔ ۱۳۶دل دگربار در آن زلف دو تا افتاده استشمارهٔ ۱۳۷از رگ ابر هوا دسته سنبل شده استشمارهٔ ۱۳۸باز سرمشق جنونم خط نازک رقمی استشمارهٔ ۱۳۹هر چه جز حیرت دیدار بود نادانی استشمارهٔ ۱۴۰گرچه رخسار ترا آب طراوت کم نیستشمارهٔ ۱۴۱عشق را چشم به سامان تن آسانی نیستشمارهٔ ۱۴۲از سرانجام عمارت خوشی از دلها رفتشمارهٔ ۱۴۳به گریه جوهر بینش ز دیده ما ریختشمارهٔ ۱۴۴چه غم اگر تهی از باده جام و شیشه ماست؟شمارهٔ ۱۴۵چنان که مهر خموشی سپند آفتهاستشمارهٔ ۱۴۶دلم ربوده خط شکسته بسته اوستشمارهٔ ۱۴۷چه سود ازین که کتبخانه جهان از توست؟شمارهٔ ۱۴۸دلیل راه توکل امید کوتاه استشمارهٔ ۱۴۹خموش هر که شد از قیل و قال وارسته استشمارهٔ ۱۵۰پلنگ اگر چه ز خشم آتش فروخته ای استشمارهٔ ۱۵۱هزار رنگ بلا در خمار میخواری استشمارهٔ ۱۵۲گل سر سبد روزگار، خوش خویی استشمارهٔ ۱۵۳چه شد که مجلس ما را ز شمع زیور نیستشمارهٔ ۱۵۴به زور خرده جان را نگاه نتوان داشتشمارهٔ ۱۵۵یعقوب از فروغ جمال تو چشم باختشمارهٔ ۱۵۶جایی مرو نخوانده که گر خانه خداستشمارهٔ ۱۵۷ابر سیاه حامل باران رحمت استشمارهٔ ۱۵۸با قبله طاق ابروی او را چه نسبت است؟شمارهٔ ۱۵۹موی سفید ریشه آه ندامت استشمارهٔ ۱۶۰ای شانه زلف و کاکل دلدار نازک استشمارهٔ ۱۶۱موی سفید صبحدم جان غافل استشمارهٔ ۱۶۲چندان که خار در پی آزار بلبل استشمارهٔ ۱۶۳این شور در جهان نه از افلاک و انجم استشمارهٔ ۱۶۴دیدار یار در گره چشم بستن استشمارهٔ ۱۶۵درمان درد هجر ز جان دست شستن استشمارهٔ ۱۶۶شکرفروش مصر حلاوت زبان توستشمارهٔ ۱۶۷خال است این که بر لب او چشم دوخته است؟شمارهٔ ۱۶۸چشمم ز پهلوی دل دیوانه پر شده استشمارهٔ ۱۶۹نی انجمن فروز شراب شبانه استشمارهٔ ۱۷۰ز پیری حاصل من مد آه استشمارهٔ ۱۷۱ظرافت آتش افروز جدایی استشمارهٔ ۱۷۲در چمن روزگار فال شکفتن خطاستشمارهٔ ۱۷۳حسن را با عشق شان دیگرستشمارهٔ ۱۷۴عشق هر چند مجازی است خوش استشمارهٔ ۱۷۵حسن در دوستی یگانه خوش استشمارهٔ ۱۷۶خشکی زهد از دماغم ابرهای تر نبردشمارهٔ ۱۷۷عالمی را لعل او مست از شراب ناب کردشمارهٔ ۱۷۸از تراش آن خط مشکین جلوه زان رخسار کردشمارهٔ ۱۷۹منع ما کی می توان از دستبوس امروز کرد؟شمارهٔ ۱۸۰از حیا نتوان به چشم او نگاه تیز کردشمارهٔ ۱۸۱ذات حق را چون توان در این جهان ادراک کرد؟شمارهٔ ۱۸۲دانه خال تو خون از چشم صیاد آوردشمارهٔ ۱۸۳عالمی از منع زینت خرم و دلشاد شدشمارهٔ ۱۸۴خلقی از گفتار بی کردار من هشیار شدشمارهٔ ۱۸۵بیتأمل هرکه در محفل سخنپرداز شدشمارهٔ ۱۸۶خرد دانست آن که جرم خویش را بیچاره شدشمارهٔ ۱۸۷تازه رو زخم کهن از زخم های تازه شدشمارهٔ ۱۸۸داستان عمر طی شد حرف او آخر نشدشمارهٔ ۱۸۹تا مسیحا رفت از عالم دل خرم نماندشمارهٔ ۱۹۰ساده لوحانی که رو در کنج عزلت کرده اندشمارهٔ ۱۹۱تا نقاب از رخ برافکنده است در مشکین پرندشمارهٔ ۱۹۲غیرت خسرو چو خواهد رشک فرمایی کندشمارهٔ ۱۹۳در دل معشوق جای خود ادب وا می کندشمارهٔ ۱۹۴آن که لب باز از سر رغبت به غیبت می کندشمارهٔ ۱۹۵میکشان را باده گلرنگ خندان میکندشمارهٔ ۱۹۶تکیه گاه خلق، لطف حق تعالی بس بودشمارهٔ ۱۹۷دور ساغر بی هوای ابر پا در گل بودشمارهٔ ۱۹۸در بساط آسمان خشک، همت کم بودشمارهٔ ۱۹۹حاصل جمعیت عالم پریشانی بودشمارهٔ ۲۰۰بخت با ما بر خلاف راه مقصد می رودشمارهٔ ۲۰۱دیده هر کس که از اشک ندامت تر شودشمارهٔ ۲۰۲هر که گرداند ز دنیا روی، از مردان شودشمارهٔ ۲۰۳فیض روشن گوهران از ارتحال افزون شودشمارهٔ ۲۰۴از شراب لاله گون همت دوبالا می شودشمارهٔ ۲۰۵حسن خط از حلقه گشتن ها زیادت می شودشمارهٔ ۲۰۶در وجود ما شراب تلخ باطل می شودشمارهٔ ۲۰۷عمر اهل دولت از احسان دو چندان می شودشمارهٔ ۲۰۸آسمان افتادگان را غمگساری می شودشمارهٔ ۲۰۹خون می را از عروق تاک می باید کشیدشمارهٔ ۲۱۰ساغر می را به دست می پرست ما دهیدشمارهٔ ۲۱۱کجا چشم بد از دود سپندم در گزند افتد؟شمارهٔ ۲۱۲به جز دندان کز آب زندگی چون آسیا گرددشمارهٔ ۲۱۳به عادت هر کجا زهری است شیرین چون شکر گرددشمارهٔ ۲۱۴چنین از می گر آن سیب زنخدان لاله گون گرددشمارهٔ ۲۱۵طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گرددشمارهٔ ۲۱۶ز پرگویی دهان هرزه گویان باز می گرددشمارهٔ ۲۱۷دلی دارم که از یاد طرب غمناک می گرددشمارهٔ ۲۱۸به هرکس آسمان شد مهربان بیچاره میگرددشمارهٔ ۲۱۹غم روی زمین ما را غبار دل نمی گرددشمارهٔ ۲۲۰به می خشکی ز طبع زاهدان زایل نمی گرددشمارهٔ ۲۲۱ز نخل خشک مریم این رطب بر خاک میباردشمارهٔ ۲۲۲ز بس اندیشه سرو از قامت آن دلربا داردشمارهٔ ۲۲۳مرا از شکر نه کفران نعمت بسته لب داردشمارهٔ ۲۲۴شود خونریزتر حسنی که عاشق بیشتر داردشمارهٔ ۲۲۵که جز من می تواند تا مرا گرم سخن دارد؟شمارهٔ ۲۲۶به ظاهر چین در ابرو گرچه آن نازآفرین داردشمارهٔ ۲۲۷نهان در پرده هر موی من آه آتشین داردشمارهٔ ۲۲۸به هر رنگی که باشد دل، همان صورت جهان گیردشمارهٔ ۲۲۹که دارم غیر خط تا از رخ او داد من گیرد؟شمارهٔ ۲۳۰من آن سیلم که منزل پیش راه من نمی گیردشمارهٔ ۲۳۱به ماتم هر که کام خود ز افغان تلخ می سازدشمارهٔ ۲۳۲سیه مستان غفلت را فلک هشیار می سازدشمارهٔ ۲۳۳مژگان زرد، خانه برانداز سینه استشمارهٔ ۲۳۴آب حیات آتش رخساره ها می استشمارهٔ ۲۳۵حسنت هلال را به سر آسمان شکستشمارهٔ ۲۳۶رخسار او مقید زلف بلند نیستشمارهٔ ۲۳۷ما را شکایت از سخن تلخ یار نیستشمارهٔ ۲۳۸ما را کنار و بوس توقع ز یار نیستشمارهٔ ۲۳۹در گریه بی رخت مژه را اختیار نیستشمارهٔ ۲۴۰عمر عزیز قابل سوز و گداز نیستشمارهٔ ۲۴۱گفتی نمی توان ز لب دلستان گذشتشمارهٔ ۲۴۲از داغ تازگی جگر پاره پاره یافتشمارهٔ ۲۴۳از روی عرقناک تو خورشید کباب استشمارهٔ ۲۴۴از پرده شرم تو دلم داغ و کباب استشمارهٔ ۲۴۵تنها نه همین با تو مرا روی نیازستشمارهٔ ۲۴۶صد در صد آفاق، بیابان جنون استشمارهٔ ۲۴۷دایم دلم از دخل نفهمیده غمین استشمارهٔ ۲۴۸با عشق تو اندیشه کونین گناه استشمارهٔ ۲۴۹هر قطره شبنم به چمن دانه ذکری استشمارهٔ ۲۵۰هر داغ درین لاله ستان خیمه لیلی استشمارهٔ ۲۵۱از رفتن گل صحن چمن نوحه سرایی استشمارهٔ ۲۵۲با خوی سرکش او آتش سخن پذیرستشمارهٔ ۲۵۳رنگ شراب دارد یاقوت درفشانتشمارهٔ ۲۵۴شمارهٔ ۲۵۵تواضع خصم بالادست را بی زور می سازدشمارهٔ ۲۵۶دلم چون برگ بید از حرف بی هنگام می لرزدشمارهٔ ۲۵۷تبسم کن که جان باده لعلی قبا سوزدشمارهٔ ۲۵۸اگر مهر خموشی زان لب شیرین بیان خیزدشمارهٔ ۲۵۹ز بس گفتار من از دل غبارآلود میخیزدشمارهٔ ۲۶۰به تمکینی ز جای خویش آن طناز میخیزدشمارهٔ ۲۶۱زخامی هر کبابی اشک خونین بر زمین ریزدشمارهٔ ۲۶۲ز ماه روزه حسن آن پری پیکر دو چندان شدشمارهٔ ۲۶۳چه پروا عاشق بیتاب را از سوختن باشد؟شمارهٔ ۲۶۴بزرگان را به تعلیم کسی حاجت نمیباشدشمارهٔ ۲۶۵ز شهرت ناقص از کامل عیاران بیش می بالدشمارهٔ ۲۶۶دلی کز خامشی روشن شود مردن نمی داندشمارهٔ ۲۶۷ز بی دردی پر و بال طلب از کار می ماندشمارهٔ ۲۶۸مزن ای سرو با شمشاد او لاف از خرام خودشمارهٔ ۲۶۹نگردم چون سبو غافل ز حفظ آبروی خودشمارهٔ ۲۷۰گریبان چاک در گلشن چو آن طناز می آیدشمارهٔ ۲۷۱ز ماه نوگشاد عقده دلها نمی آیدشمارهٔ ۲۷۲به قلب خصم عاجز تاختن از ما نمی آیدشمارهٔ ۲۷۳به روی نرم، کار از اهل دنیا برنمی آیدشمارهٔ ۲۷۴نشاط ظاهری دل را گره از کار نگشایدشمارهٔ ۲۷۵چون فروزان ز می آن آینه طلعت گرددشمارهٔ ۲۷۶سر ما گرم ز زور می بی غش گرددشمارهٔ ۲۷۷صحبت مردم افسرده سکون می آردشمارهٔ ۲۷۸صبح وصل است و مرا حال چنین می گذردشمارهٔ ۲۷۹طفل محبوبم اگر رخ ز شراب افروزدشمارهٔ ۲۸۰بی تائمل به مقامی دل غافل نرسدشمارهٔ ۲۸۱از سفر با رخ افروخته جانان آمدشمارهٔ ۲۸۲اهل بازار ز زهاد به انصافترندشمارهٔ ۲۸۳پیش سایل چه ضرورست بپا برخیزند؟شمارهٔ ۲۸۴گر مصور قلم از موی میان تو کندشمارهٔ ۲۸۵اول و آخر الله ازان آه بودشمارهٔ ۲۸۶از حیات آنچه ترا صرف به طاعات شودشمارهٔ ۲۸۷حسن اگر بدرقه شعله آواز شودشمارهٔ ۲۸۸گر چنین جلوه گر آن سرو قباپوش شودشمارهٔ ۲۸۹زود از خنده بی مغز دهن بسته شودشمارهٔ ۲۹۰یوسف از دیدن رخسار تو خودبین نشودشمارهٔ ۲۹۱دل سودازده داغ تو به افسر ندهدشمارهٔ ۲۹۲گریه امروز به رنگ دگرم می آیدشمارهٔ ۲۹۳کیست آن کس که نه بر حال مسافر گرید؟شمارهٔ ۲۹۴مدار خویش بزرگی که بر شراب نهادشمارهٔ ۲۹۵خسیس باده چو نوشد خسیس تر گرددشمارهٔ ۲۹۶می مدام دل لاله را سیه داردشمارهٔ ۲۹۷اگر نه اشک مرادست بر گلو گیردشمارهٔ ۲۹۸همین ز می نه رخ بزم ها نگارین شدشمارهٔ ۲۹۹ز آفتاب شود خشک خط چو تر باشدشمارهٔ ۳۰۰خدنگ بی غرضان را خطا نمی باشدشمارهٔ ۳۰۱ز پیچ و تاب در دل به ما فراز نشدشمارهٔ ۳۰۲به روی لاله و گل هر که می نمی نوشدشمارهٔ ۳۰۳پیاله ای به لبم چرخ آشنا نکندشمارهٔ ۳۰۴دلی که آب شد از عشق برقرار بودشمارهٔ ۳۰۵دل از رفیق گرانجان ز عمر سیر شودشمارهٔ ۳۰۶به دست من کمر نازک تو چون آید؟شمارهٔ ۳۰۷اگر ز دست تهی، کام برنمی آیدشمارهٔ ۳۰۸نخلی که سرکشی نکند پایمال باد!شمارهٔ ۳۰۹سیر شکوفه عقل مرا زیر دست کردشمارهٔ ۳۱۰در گلشنی که حسن تو عارض جمال کردشمارهٔ ۳۱۱حسن از حجاب، غصه و تشویش می خوردشمارهٔ ۳۱۲با جسم کس به عالم بالا نمی رسدشمارهٔ ۳۱۳دل از سفید گشتن مو ناامید شدشمارهٔ ۳۱۴حسن تو زیردست خط مشکبار شدشمارهٔ ۳۱۵غلیان ز دودمان وجود آشکار شدشمارهٔ ۳۱۶از اختیار دم دل گمراه می زندشمارهٔ ۳۱۷گرچه در ظاهر به زه دارم کمان اختیارشمارهٔ ۳۱۸تیشه من چون زند دامان جرائت بر کمرشمارهٔ ۳۱۹گر باغبان زکات زر گل برون کندشمارهٔ ۳۲۰اشکم همیشه خون به دل آستین کندشمارهٔ ۳۲۱خوبان اگر چه زبده اولاد آدمندشمارهٔ ۳۲۲روشندلان که قبله خود روی او کنندشمارهٔ ۳۲۳در حفظ آن کسی که ز می بی خبر شودشمارهٔ ۳۲۴بیداد آسمان چه خیال است کم شودشمارهٔ ۳۲۵از باده چون عقیق تو سیراب می شودشمارهٔ ۳۲۶از خود گسسته، بار به دنیا نمی شودشمارهٔ ۳۲۷از بانگ نی دلی که جراحت نمی شودشمارهٔ ۳۲۸از تاج باج خواه فریدون حذر کنیدشمارهٔ ۳۲۹تقصیر میانش ز خم و پیچ نداردشمارهٔ ۳۳۰حاشا که طلبکار حق آرام پذیردشمارهٔ ۳۳۱جز سرکشی از آدم بی درد چه خیزد؟شمارهٔ ۳۳۲از شهد جهان جز غم و تشویش چه خیزد؟شمارهٔ ۳۳۳از موی چو کافور دلم بیت حزن شدشمارهٔ ۳۳۴تا گوهر ذات تو نهان زیر زمین شدشمارهٔ ۳۳۵می خورد و فروزان شد و از شرم برآمدشمارهٔ ۳۳۶کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟شمارهٔ ۳۳۷طول امر از دل چه خیال است برآید؟شمارهٔ ۳۳۸زنگ از دل ما آن خط شبرنگ زدایدشمارهٔ ۳۳۹خط در دل روشن گهران مهر فزایدشمارهٔ ۳۴۰در کسوت فقر آن رخ چون ماه ببینیدشمارهٔ ۳۴۱در صیدگاه دنیا هر کس که هوش داردشمارهٔ ۳۴۲تا خط دمید با من دلدار هم سخن شدشمارهٔ ۳۴۳دل ز من خال یار می گیردشمارهٔ ۳۴۴هیچ شریفی خسیس رای نباشدشمارهٔ ۳۴۵خسیس از هنرپیشگان عیب بیندشمارهٔ ۳۴۶از نمدپوشان زبان طعن را کوتاه دارشمارهٔ ۳۴۷گل گلاب از هرزه خندی شد درین نیلی حصارشمارهٔ ۳۴۸شد فزون در دور خط کیفیت لبهای یارشمارهٔ ۳۴۹پوچ گو را بر سر گفتار بی حاصل میارشمارهٔ ۳۵۰وقت خواب ناز، آن مژگان بود خونریزترشمارهٔ ۳۵۱هر که برگش بیش، وقت مرگ لرزد بیشترشمارهٔ ۳۵۲هست حاجت در بساط کج کلاهان بیشترشمارهٔ ۳۵۳می رسد هر دم مرا از نوخطان نیش دگرشمارهٔ ۳۵۴بر دل موری درین عبرت سرا غافل مخورشمارهٔ ۳۵۵کریم سایل خود را غنی کند یکبارشمارهٔ ۳۵۶یکی هزار شود داغ در دل افگارشمارهٔ ۳۵۷ندیده ایم به جز ماه روزه ماه دگرشمارهٔ ۳۵۸با چهره شکسته و با چشم اشکبارشمارهٔ ۳۵۹سامان دهر را همه اسباب غم شمارشمارهٔ ۳۶۰در دیده ها اگر چه بود راه هند دورشمارهٔ ۳۶۱مخور فریب محبت ز ناله همه کسشمارهٔ ۳۶۲برنیایی خوش به اهل فکر، ناخوش هم مباششمارهٔ ۳۶۳یک سر مو منت از اخوان کم فرصت مکششمارهٔ ۳۶۴از ته دل نیست از همصحبتان رنجیدنششمارهٔ ۳۶۵یار گندمگون جوی نگذاشت در من عقل و هوششمارهٔ ۳۶۶در کهنسالی نیفتد کافر از سامان خویش!شمارهٔ ۳۶۷حسن هیهات است بردارد نظر از روی خویششمارهٔ ۳۶۸صنوبر قامتی کز خاک می روید گرفتارششمارهٔ ۳۶۹در آن محفل که برخیزد نقاب از روی گلپوشششمارهٔ ۳۷۰تماشای جمال خود چنان برده است از هوشششمارهٔ ۳۷۱دل خونین چنان آمیخت با فولاد پیکانششمارهٔ ۳۷۲قلم ماری است کز رشوت بود افسون گیرایششمارهٔ ۳۷۳به دوری محو از خاطر نگردد قد رعنایششمارهٔ ۳۷۴سلیمانی است حسن، انگشتری از حلقه مویششمارهٔ ۳۷۵غوطه در زنگ زد آیینه روشن گهرششمارهٔ ۳۷۶عمر گویی است سبک، قامت خم چوگانششمارهٔ ۳۷۷به عزم صید چنان گرم خاست شهبازششمارهٔ ۳۷۸مطرب مکن ز صافی آواز انتعاششمارهٔ ۳۷۹محو کی از صفحه دلها شود آثار من؟شمارهٔ ۳۸۰بس که از دوران به سختی بگذرد احوال منشمارهٔ ۳۸۱دارد از سبقت ز چشم بد خطرها جان منشمارهٔ ۳۸۲از علایق دل ز آب و گل نمی آید برونشمارهٔ ۳۸۳آبروی دیده ها باشد ز اشک آتشینشمارهٔ ۳۸۴در جبین تاک، نور باده بی غش ببینشمارهٔ ۳۸۵خط مشکین را به گرد خال آن مهوش ببینشمارهٔ ۳۸۶ز شعر خویش نتوان فیض شعر دیگران بردنشمارهٔ ۳۸۷ز شرم افزون توان گل از عذار دلستان چیدنشمارهٔ ۳۸۸ازان خرسند گردیدم ز دیدن ها به نادیدنشمارهٔ ۳۸۹ز اهل عقل همواری به مجنونان فزون تر کنشمارهٔ ۳۹۰جوانی برد با خود آنچه می آمد به کار از منشمارهٔ ۳۹۱نباشد در مقام دلبری نازک نهال منشمارهٔ ۳۹۲ندارد حاجت تکرار گفتار تمام منشمارهٔ ۳۹۳به پرگار از توکل شد چنان برگ و نوای منشمارهٔ ۳۹۴تا سر خود به گریبان نتوانی بردنشمارهٔ ۳۹۵می گشاید ز خموشان دل بی کینه منشمارهٔ ۳۹۶اگر عزیز توان شد به آبروی کسانشمارهٔ ۳۹۷توان به خامشی از عمر کام دل بردنشمارهٔ ۳۹۸به طوق غبغب سیمین او نظر واکنشمارهٔ ۳۹۹عرق به چهره اش از تاب می نشسته ببینشمارهٔ ۴۰۰از توست آنچه می دهی آن را به دیگرانشمارهٔ ۴۰۱ز احسان بنای دولت خود باثبات کنشمارهٔ ۴۰۲ای غنچه لب رعایت اهل نیاز کنشمارهٔ ۴۰۳عیش جهان در آن لب خندان نظاره کنشمارهٔ ۴۰۴پهلو تهی ز ناوک آن دلربا مکنشمارهٔ ۴۰۵بر جام باده چشم ندارد حباب منشمارهٔ ۴۰۶در سوختن زیاده شود آب و تاب منشمارهٔ ۴۰۷متراش خط ز چهره خود پر عتاب منشمارهٔ ۴۰۸آشفته می شود ز نصیحت دماغ منشمارهٔ ۴۰۹در لعل یار خنده دندان نما ببینشمارهٔ ۴۱۰عتاب گلرخان در پرده دارد لطف پنهانیشمارهٔ ۴۱۱زبان در کام کش تا خامشان را همزبان بینیشمارهٔ ۴۱۲کند گل جمع خود را چون تو در گلزار میآییشمارهٔ ۴۱۳سوز داغ دلم ای لاله تو نشناخته ایشمارهٔ ۴۱۴بوی گل غنچه شود چون تو به گلزار آییشمارهٔ ۴۱۵جام جم مهر خموشی است اگر بیناییشمارهٔ ۴۱۶عرق فشان رخ خود از شراب ساخته ایشمارهٔ ۴۱۷کیم، به وادی فقر و سلوک نزدیکیشمارهٔ ۴۱۸عبیر فتنه به زلف سیاهت ارزانی!شمارهٔ ۴۱۹مخالفت نبود در جهان تنهاییشمارهٔ ۴۲۰در ماه روزه سیر مه ما نکرده ایشمارهٔ ۴۲۱ای خط سبز کز لب جانان دمیده ایشمارهٔ ۴۲۲هر لحظه خرابم کند آن چشم به رنگیشمارهٔ ۴۲۳با خود پرداز از منزل طرازیشمارهٔ ۴۲۴گر می نمی ستانی ای زاهد ریاییشمارهٔ ۴۲۵در حریمی که لب خود به شکرخنده گشاییشمارهٔ ۴۲۶در بسته حجاب بود گرچه گلشنششمارهٔ ۴۲۷بر گردن است خون دو صد کشته چون منششمارهٔ ۴۲۸ماهی که عرض می دهد از فلس، مال خویششمارهٔ ۴۲۹از کرم آن کس که شهرت است مرادششمارهٔ ۴۳۰چون آتش است رغبت بی منتهای حرصشمارهٔ ۴۳۱با قد خم گشته روگردان مشو از راه حقشمارهٔ ۴۳۲بی فسادی نیست گر رو در صلاح آرند خلقشمارهٔ ۴۳۳مرو از راه به احسان خسیسانه خلقشمارهٔ ۴۳۴نیست از گرد مذلت متواضع را باکشمارهٔ ۴۳۵برات رزق ترا از زراعت ایزد پاکشمارهٔ ۴۳۶می کند عیب نمایان را هنرپرور کمالشمارهٔ ۴۳۷روزگاری شد دل افسرده دارم در بغلشمارهٔ ۴۳۸هر که را از سایلان ناشاد می سازد بخیلشمارهٔ ۴۳۹هر که از لاغری انگشت نما شد چو هلالشمارهٔ ۴۴۰تن گران و جان نزار و دل کباب است از طعامشمارهٔ ۴۴۱لازم یکدیگر افتاده است ناکامی و کامشمارهٔ ۴۴۲حرص کرد از دعوی فقر و فنا شرمنده امشمارهٔ ۴۴۳می چکد چون شمع آتش از زبان خامه امشمارهٔ ۴۴۴اشک خونین بس که زد جوش از دل دیوانهامشمارهٔ ۴۴۵ناز آن لبها ز خط از قدردانی می کشمشمارهٔ ۴۴۶گرچه در راه سخن کرده است از سر پا قلمشمارهٔ ۴۴۷از خموشی ما ز دست هرزه نالان رسته ایمشمارهٔ ۴۴۸ما به رنجش اکتفا از تندخویان کرده ایمشمارهٔ ۴۴۹غم به آه از سینه افگار برمی آوریمشمارهٔ ۴۵۰چند دل ز اندیشه بیش و کم روزی خوریم؟شمارهٔ ۴۵۱بر زمین خط از خیال سرو قدی می کشیمشمارهٔ ۴۵۲کجا شور قیامت تلخ سازد خواب شیرینم؟شمارهٔ ۴۵۳ما نه امروز ز گلگشت چمن سیر شدیمشمارهٔ ۴۵۴چنان که جمله عبادات از وضوست تمامشمارهٔ ۴۵۵نجست ناوک آهی درست از شستمشمارهٔ ۴۵۶مرا که هست میسر سبو به دوش کشمشمارهٔ ۴۵۷به دست چون شکن زلف او شمار کنمشمارهٔ ۴۵۸کجاست مشت زری تا چو گل به باد دهیمشمارهٔ ۴۵۹دل را ز زلف آن بت پرفن گرفته امشمارهٔ ۴۶۰از بس که بی گمان به در دل رسیده امشمارهٔ ۴۶۱جان دگر ز بوسه دلدار یافتمشمارهٔ ۴۶۲از جلوه ات ز هوش من زار می رومشمارهٔ ۴۶۳ما در جهان قرار اقامت نداده ایمشمارهٔ ۴۶۴ز اهل کرم به هند کسی را ندیده ایمشمارهٔ ۴۶۵پیوسته ما ز فکر دو عالم مشوشیمشمارهٔ ۴۶۶ما آبروی فقر به گوهر نمی دهیمشمارهٔ ۴۶۷طرفی ز نهال قد آن شوخ نبستمشمارهٔ ۴۶۸از دل نبرد زنگ الم باد بهارمشمارهٔ ۴۶۹ما از لب خامش ز سخن داد گرفتیمشمارهٔ ۴۷۰ما همچو شرر تلخی غربت نکشیدیمشمارهٔ ۴۷۱یک دم که به کف باده گلرنگ نداریمشمارهٔ ۴۷۲ز تن عضوی بود دلهای خودکامشمارهٔ ۴۷۳روی خوبت زنگ خودبینی زدود از گلرخانشمارهٔ ۴۷۴حلقه هر در مشو با قامت همچون کمانشمارهٔ ۴۷۵نوشها درج است در نیش عتابآلودگانشمارهٔ ۴۷۶عیب دنیا را نمیبینند کوتهدیدگانشمارهٔ ۴۷۷دل چو روشن گشت در غمخانه دنیا ممانشمارهٔ ۴۷۸شد چو سوزن خشک، خار از قرب گلپیراهنانشمارهٔ ۴۷۹کار صوفی چیست، خاطر را مصفا ساختنشمارهٔ ۴۸۰هست با قد دو تا برگ اقامت ساختنشمارهٔ ۴۸۱می کند آتش زبان دفع گزند خویشتنشمارهٔ ۴۸۲تا کی از عمامه خواهی کوس دانایی زدن؟شمارهٔ ۴۸۳با دل پر خون برون زان زلف شبگون آمدنشمارهٔ ۴۸۴روی از عالم بگردان، روی در دیوار کنشمارهٔ ۴۸۵شانه در خط معنبر ای صنم داخل مکنشمارهٔ ۴۸۶در تلاش آفرین افکار خود رنگین مکنشمارهٔ ۴۸۷فارغ است از دیو مردم خاطر آزاد منشمارهٔ ۴۸۸در جوهر نهفته من سرسری مبینشمارهٔ ۴۸۹به هیچ جا نرسد زهد خشک صومعه دارانشمارهٔ ۴۹۰چون برآید دل ز قید زلف عنبرفام او؟شمارهٔ ۴۹۱هر چه بخشد عالم ناساز می گیرد ز توشمارهٔ ۴۹۲گر شود گویا به ذکر حق لب خندان توشمارهٔ ۴۹۳بس که سرزد شکوه رزق از لب گویای توشمارهٔ ۴۹۴قامت او چون شود در بوستان همدوش سروشمارهٔ ۴۹۵زینهار از درد و داغ عشق روگردان مشوشمارهٔ ۴۹۶پریزادی است دست آموز زلف مشکبار اوشمارهٔ ۴۹۷یکی صد شد ز خط کیفیت چشم خراب توشمارهٔ ۴۹۸کجا سرپنجه خورشید گیرد جای دست تو؟شمارهٔ ۴۹۹شکر را نی به ناخن می کند دشنام تلخ توشمارهٔ ۵۰۰سرونازی که منم محو رخ انور اوشمارهٔ ۵۰۱می چکد بوسه ز لعل لب میخواره توشمارهٔ ۵۰۲اگر چه لاله طورست روی روشن اوشمارهٔ ۵۰۳ز انفعال خرام تو آب گردد سروشمارهٔ ۵۰۴صد پرده شوختر بود از چشم خال توشمارهٔ ۵۰۵خرقه بر دوشان از فرزند و زن بگسیختهشمارهٔ ۵۰۶در علم ظاهری چه کنی عمر خود تباه؟شمارهٔ ۵۰۷ز ذکر جهر مکن منع صوفیان للهشمارهٔ ۵۰۸از اشک برد راه به کوی تو نظارهشمارهٔ ۵۰۹زان لب نتوان کرد به دشنام کنارهشمارهٔ ۵۱۰چند غم از دل به اشک لالهگون شوید کسی؟شمارهٔ ۵۱۱ای ز خاک افتادگان کاکلت سنبل یکیشمارهٔ ۵۱۲قد رعنای ترا تا دید، از شرمندگیشمارهٔ ۵۱۳خون تاک از شوق میجوشد اگر ساغر زنیشمارهٔ ۵۱۴این که زاهد کرد پهلوی خود از دنیا تهیشمارهٔ ۵۱۵خضاب تازهای هردم به روی کار میآریشمارهٔ ۵۱۶میم در جام، اخگر در گریبان است پنداریشمارهٔ ۵۱۷گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه میسازی؟شمارهٔ ۵۱۸ز مستی دیگران را میکنی تکلیف می نوشی