در مرثیهٔ فرزند دلبند سلطان بخت طاب ثراها
شمارهٔ ۱دردا و حسرتا که مرا کام جان برفتشمارهٔ ۲ای دل و دیده دل دیده من پرخونستشمارهٔ ۳گل فرو ریخت و رخ از باغ جهان پنهان کردشمارهٔ ۴از آتش غم هجرم به سر برآید دودشمارهٔ ۵گلبن روضه دل سرو گلستان روانشمارهٔ ۶کدام درد که ننهاد بر دلم گردونشمارهٔ ۷الهی تو بگشا دری از بهشتشمارهٔ ۸به حسرت ببردش ز دنیای دونشمارهٔ ۹کردهست مرا بی سر و بی سامان بختشمارهٔ ۱۰از دنیی دون اگر دری بر وی بستشمارهٔ ۱۱تیر غم هجران تو از جان بگذشتشمارهٔ ۱۲تا چند کنی فلک به جانم بیدادشمارهٔ ۱۳نقاش که او نقش و نگاری داردشمارهٔ ۱۴تا چند فلک جامه غم میدوزدشمارهٔ ۱۵بازم ز غم زمانه جان میسوزدشمارهٔ ۱۶گرچه به ستم چرخ به من دست گشودشمارهٔ ۱۷هر گه که گلی تازه به صبحم بنمودشمارهٔ ۱۸چون از من دلخسته به یکباره رمیدشمارهٔ ۱۹تا رفتهای از بر من ای فخر کبارشمارهٔ ۲۰هرچند جهان کرد شهان را در گلشمارهٔ ۲۱در درد فراق یک زمان نغنودمشمارهٔ ۲۲با درد تو درمان نپذیرد دل منشمارهٔ ۲۳ای مرا پشت دل ز هجر تو نون