شمارهٔ ۱
دردا و حسرتا که مرا کام جان برفتوآن جان نازنین به جوان از جهان برفت
دل پر ز مهر روی چو ماهش بدی چه سودکاندر فراق روی وی از تن روان برفت
بلبل بگو که باز نخواند میان باغکان روی همچو گل ز در بوستان برفت
ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسیکآن جان نازنین ز پی کاروان برفت
فریاد و نالهام ز سر چرخ هفتمینبگذشت و اشک دیدهام از ناودان برفت
سلطان بخت من به سر تخت وصل بودآخر چرا به بخت من او ناگهان برفت
ای نور دیده شد ز غم تو جهان خرابکان نور دیدهام ز جهان نوجوان برفت
آخر کدام حسرت و دردی که از جهانبا خود ببرد و از دو جهان ناتوان برفت