گنج

شمارهٔ ۶

کدام درد که ننهاد بر دلم گردونکدام غم که نخوردم من از زمانه دون
کدام حسرت و جوری ندیده‌ام به جهانکزان ستم رخ جان را نکرده‌ام گلگون
کدام سرو سهی کاو نرفت از چشممکه در فراق نپالوده‌ام ز مژگان خون
چه کرده‌ام من بیچاره که‌م جزا اینستمگر ز بخت بدست این و طالع وارون
برفت لیلی خوش منظرم ز دیده از آنشدم ز درد فراقش بدین صفت مجنون
کسی که افعی هجرانش زخم بر دل زدگمان مبر که شفا یابد از هزار افسون
به آب دیده تصوّر که آتش دل منفرو نشیند لیکن همی شود افزون
به روی چون زر من اشک سیم می‌بینیمگر که غافلی ای جان من ز ریش درون
جهان بسوخت در این درد و بر جهان دل خلقکه چون به سر برد آخر درین مصیبت چون
جواب داد که چونم که کس مباد چو مننه روزگار و نه دلدار و تن ذلیل و زبون
ولی امید به بخشایش خدا دارمکه آورد تنم از آتش گنه بیرون