شمارهٔ ۳
گل فرو ریخت و رخ از باغ جهان پنهان کردبلبل دلشده را خسته دل و نالان کرد
گل نخندید ز بستان امیدم به ستمخار هجران تو ای جان اثرم در جان کرد
بخت برگشت ز من تا تو شدی از بر منروز هجران تواَم بی سر و بی سامان کرد
روز وصل تو نشد روزی من زآنکه مرابخت وارونه حوالت به شب هجران کرد
بس عجب واقعهای بُد که مثل را گویندرخ خورشید به گل کی بتوان پنهان کرد
زاری من به فلک بر شد لیکن چه کنمبجز از صبر و تحمّل تو بگو چهتوان کرد
درد هجر تو چنانست که طبیبان جهاننتوانند یکی درد مرا درمان کرد
درد بسیار کشیدم ز فلک لیک عجبآن همه درد و بلا بر دل من آسان کرد
تیر هجران عزیزان به دلم بود بسیلیک پیکان فراق تو اثر در جان کرد