گنج

شمارهٔ ۴

از آتش غم هجرم به سر برآید دودهزار چشمه خونم ز چشمها بگشود
ز دست این فلک شوخ چشم بی آزرمکه کرد باز مرا روزگار کور و کبود
قسم به خاک عزیزان که تا ز مادر دهرمن ضعیف بلا دیده آمدم به وجود
ندیده‌ام ز جهان جز جفا و جور و ستمنبوده‌ام ز زمانه زمانکی خشنود
ببرد یک سره از من شکیب و صبر و قرارز درد بر دل من هر زمان غمی افزود
بسوخت جان جهانی ازین ستم بر منهر آنکه دید مرا در جهان همی بخشود
به هرکه دل بنهادم دلم بسوخت به دردبه هرکه درنگرستم ز چشم من بربود
چه گویم اینکه درین واقعه به من چه رسیدکه دید روز چنین در جهان بگو که شنود
وزید باد فنا و ربود گل ز برمنماند طاقت و جانم ز خار غم فرسود
ز بخت بد که مرا بود اصل مادر زادبه زجر چهره بختم بکرد خون آلود
نگار مهوش من نور دیده سلطان بختکه در زمانه به شکل و شمایل تو نبود
برفت و جان جهان را به داغ هجر بخَستوداع کرد و مرا از دو دیده خون پالود
به حسرتش ز جهان برد و در مغاک انداختدریغ آن صنم گلعذار سیم وجود
نداشت یک نفس از شادی زمانه نصیبنه یک زمان غمش از خاطر حزین بزدود
نه از زمانهٔ بدمهر مهربانی دیدنه یک نفس به همه عمر خویشتن آسود
زهی زمانهٔ بد عهدِ شوخِ ناهموارتو را به غیر جفا شیوه خود بگو که چه بود
نجسته مهر ز روی بتان چون خورشیدنکرد رحم به دلهای تنگ غم فرسود
کدام نرگس رعنا به آب جان پروردکه عاقبت سر او را به داس غم ندرود
کدام سرو سهی را به ناز برنکشیدکه هم به ارّه قهرش نیاورد به سجود
طبیب ناصح و یاران همدمم گویندبه صبر کوش که جز صبر چاره نیست و نبود
ندا رسید که ای بلبلان شوریدهچو گل ز دست ربودت زمانه ناله چه سود
رضا رضای خداوند و بندگان تسلیمبده تو صبر جزیلم به محنت ای معبود
ببرد مونس جان را به زجر از بر منبکرد شادی عالم ز پیش ما بدرود
اگر از درد برآرم هزار ناله چو چنگوگر ز سوز بسوزم به داغ غم چون عود
به هرچه حکم کنی حاکمی و ما بندهفدای راه رضا کرده‌ایم بود و وجود
هرآنکه روح به قالب رسیدش از افلاکبه عاقبت ز وجودش مفارقت فرمود
اگر تو سر طلبی سر فدای راهت بادوگر تو جان بستانی جهان و جان موجود
ببخش بارخدایا مرا به رحمت خویشاگرچه نیست امیدم به طالع مسعود
بسیست بار گنه بر دل ستمکش منبود که عاقبت کار ما شود خشنود
گناهکارم و مجرم به درگه لطفتامید آنکه نباشم به حضرتت مردود
مرادم ار ندهد در جهان نمی‌طلبممرا وصال تو باشد ز عالمی مقصود