گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۵۹

سبکروان‌که به وحشت میان جان بستندچو ناله سوخت نفس با نگاه پیوستند
نرسته‌اند شرر وحشیان این کهسارکه دل ز سنگ‌ گرفتند و بر هوا بستند
نیاز طره اوکن اگر دلی داریکه ماهیان سعادت اسیر این شستند
ز پهلوی عرق جبهه مایه است اینجاچو جام می همه جا بیدلان تهی‌دستند
به سنگ کم نتوان قدر عاجزان سنجیدنگه دلیل بلندیست هرقدر پستند
درآن بساط‌که منظور حسن یکتایی‌ستترحم است بر آیینه‌ای ‌که نشکستند
حذر ز الفت دلها درین جنون محفلکه شیشه‌های شکستن بهانه بد مستند
نمی‌توان به‌کمانخانهٔ فلک آسودکجا گذشته چه آینده تیر یک شستند
ز ساز خلق به جز هیچ هیچ نتوان یافتخیال نیستیی هست‌کاینقدر هستند
چو شمع بر نفسی چند گریه‌ کن بیدلکه سو‌ختند و به رمز فنا نپیوستند