غزل شمارهٔ ۱۳۵۸
رنگ اطوار ادبسنجان به قانون ریختندمصرع موج گهر از سکئه موزون ریختند
کس به نیرنگ تبسمهای خوبان پی نبردکز دم تیغ حیا خون چه مضمون ریختند
بینیازیهای خوبان میل قتل کس نداشتخشکسالی بر حنا زد کز هوس خون ریختند
آبرو چندان درین ایام شد داغِتریکز خجالت ابرها باران به جیحون ریختند
خرمی در شش جهت فرش است از رنگ بهاراینقدر خون از دم تیغ که گلگون ریختند
شغل اسباب تعلق عالمی را تنگ داشتدست بر هم سوده گردی کرد هامون ریختند
تا قیامت رنج خست میکشد نام لئیمزر به هرجا شد گران بر دوش قارون ریختند
تا شکست اعتبار خود سران روشن شودگرد چینی خانهها از موی مجنون ریختند
تا بنای فتنهٔ بیپا و سر گیرد ثباتخاک ما بر باد میدادند گردون ریختند
با چکیدن، خون منصور مرا رنگی نبودجرعهای در ساغر سرشار افزون ریختند
عشق غیر از عرض رسوایی ز ما چیزی نخواستراز این نه پرده ما بودیم بیرون ریختند
گوهری در قلزم اسرار میبستند نقشنقطهای سر زد ز کلک بیدل اکنون ریختند