گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۵۷

آنکه از بوی بهارش رنگ امکان ریختندگرد راهش جوش زد آثار اعیان ریختند
شاهد بزم خیالش تا درد طرف نقابآرزوها شش جهت یک‌چشم حیران ریختند
تا دم‌ کیفیت مجنون او آمد به یادسینه‌چاکان ازل صبح از گریبان ریختند
آسمان زان چشم شهلا چشمکی اندیشه کرداز کواکب در کنارش نرگسستان ریختند
حیرتی زد جوش از آن نقش قدم در طبع خاکتا نظر واکرد بر فرقش گلستان ریختند
از هوای سایهٔ دست کرم دربار اوابرها در جلوه آوردند و باران ریختند
طرفی از دامانش افشاندند هستی زد نفسوز خرامش یاد کردند آب حیوان ریختند
از حضور معنی‌اش بی‌پرده شد اسرار ذاتوز ظهور جسم او آیینهٔ جان ریختند
نام او بردند اسمای قدم آمد به عرضاز لب او دم زدند آیات قرآن ریختند
از جمالش صورت علم ازل بستند نقشوز کمالش معنی تحقیق انسان ریختند
غیر ذاتش نیست بیدل در خیال‌آباد صنعهرچه این بستند نقش و هر قدر آن ریختند