غزل شمارهٔ ۱۳۵۶
کار دنیا بس که مهمل گشت عقبا ریختندفرصت امروز خون شد رنگ فردا ریختند
بوی یوسف از فسردن پیرهن آمد به عرضشد پری بی بال و پر چندان که مینا ریختند
سینهچاکان را دماغ سختجانیها نبوداز شکست رنگ همچون گل سراپا ریختند
ترک خودداریست عرض مشرب دیوانگیرفت گرد ما ز خود جایی که صحرا ریختند
در غبار عشق دارد حسن دام سرکشیطرح آن زلف از شکست خاطر ما ریختند
هیچکس از گریهٔ من در جهان هشیار نیستبیخودی فرش است هرجا رنگ صهبا ریختند
بیدماغی محفلآرای جنون شوق بودسوخت حسرت ها نفس تا شمع سودا ریختند
رنگ تحقیقی نبستم زان حنای نقش پااین قدر دانم که خونم را همین جا ریختند
ریزش ابر کرم در خورد استعداد ماستکشت بسمل تا شود سیراب ، خون ها ریختند
عاقبت بویی نبردیم از سراغ عافیتساحل گم گشتهٔ ما را به دریا ریختند
تا نفس باقیست همچون شمع باید سوختنکز فسون هستی آتش بر سر ما ریختند
اشک ما بیدل ز درد نارسایی خاک شدریشهای پیدا نکرد این تخم هر جا ریختند