گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۵۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اریختند۱۱ بیت
تا به عالم‌، رنگ بنیاد تمنا ریختندگرد ما را چون نفس در راه دلها ریختند
واپسی زین‌ کاروان چندین ندامت بار داشتهرکه رفت ازپیش خاکش برسرما ریختند
گنج‌ گوهر شد دل قومی ‌که از شرم طلبآبرو در دامن خود همچو دریا ریختند
ماتم مطلب غبارانگیز چندین‌جستجوستآرزو تا خانه ویران‌ گشت دنیا ریختند
صورت واماندگان آیینه‌ای دیگرنداشتعجز ما بی‌پرده شد نقش‌ کف پا ریختند
قاتل ما چون سحر دامان ناز افشاند و رفتخون ما چون ‌گل همان در دامن ما ریختند
عیش این ‌محفل نمی‌ارزد به اندوه شکستبیدماغان هم به طبع سنگ مینا ریختند
انفعال آرمیدن بسکه آبم می‌کندسیل جوشید از کف ‌خاکم به هرجا ریختند
حیرت آیینه‌ام با امتیازم ‌کار نیستصورت بنیادم از چشم تماشا ریختند
این گلستان قابل نظاره ی الفت نبودآبروی‌ شبنم‌ ما سخت‌ بیجا ریختند
بیدل از دام شکستِ دل ‌گذشتن، مشکل استریزهٔ این شیشه در جولانگه ما ریختند