گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ستند۱۰ بیت
گذشتگان‌که ز تشویش ما و من رستندمقیم عالم نازند هر کجا هستند
چو اشک شمع شرر مشربان آزادیز چشم خویش چکیدند اگرگهر بستند
همین نه نالهٔ ما خون شد از نزاکت یأسکدام رشته‌کزین پیچ و تاب نگسستند
عنان‌کشان هوس صنعت نظر دارندخدنگ صید جهانند تا ز خود جستند
به عاشقان همه‌گر منصب‌گهر بخشیهمان به عرض چکیدن چو اشک تردستند
نکرده‌اند زیان محرمان سودایتاگر ز خویش‌گسستند باکه پیوستند
چه جلوه‌ای که چو شبنم هواییان گلتشدند آب و غبار نگاه نشکستند
ز ساز عافیت خاک می‌رسد آوازکه ساکنان ادبگاه نیستی‌، هستند
کدام موج ندامت خروش طاقت نیستشکستگان همه آواز سودن دستند
در این زمانه سخن محو یأس شد بیدلدمید عقدهٔ دل معنیی‌که می‌بستند