غزل شمارهٔ ۱۳۶۱
مصوران به هزار انفعال پیوستندکه طرهٔ تو کشیدند و خامه نشکستند
ز جهل نسبت قد تو میکنند به سروفضول چند که پامال فطرت پستند
به رنگ عقد گهر وا نمیتوان کردندلیکه در خم زلف تواش گره بستند
ز آفتاب گذشته است مد ابروبتکمانکشان زه ناز پر زبردستند
دماغسوختگان بیش از این وفا نکندسپندها به صد آهنگ یک صدا جستند
ز شام ما مکش ای حسرت انتظار سحربه دور ما قدح آفتاب بشکستند
در این محیط ادب کن ز خودنماییهاحباب و موج همان نیستند اگر هستند
ادب ز مردمک دیده میتوان آموختکه ساکنند اگر هوشیار اگر مستند
ز وضع شمع خموش این نوا پرافشان استکه شعلهها همه خود را به داغ دل بستند
به ذوق وحشت آن قوم سوختم بیدلکه نالهوار چو برخاستند، ننشستند