شمارهٔ ۵
بگشاد عشق روی تو چون روزگار دستدست غمت ببست مرا استوار دست
در پای محنت تو از آن دست می زنمتا برنگیری از سر من دل افکار دست
پیش لبت به کدیه یک بوسه هر شبیدل چون چنار پیش کشد صدهزار دست
گربنده در وصال لبت دست یابدیبردی نشاطم از می انده گسار دست
من خواهمی که بر تو مرا دست با شدیتدبیر چه چو می ندهد روزگار دست؟
هردم چو گل کنی رخ و گویی مرا به طنزکز جستن تو گشت مرا پر زخار دست
در پای غم فکند مرا دست عشق توزین طنز ها برای دل من بدار دست
دل بی قرار گشت مرا در هوای توتازد بر آن دو سلسله بی قرار دست
نتوان زدن به زلف تو را دست تا نزددل در رکاب دولت صدر کبار دست
مخدوم شرق صاحب دنیا ضیاء دینکو راست گاه جود چو ابر بهار دست
عبدالرشید آنک کشید آسمان به عجزپیش یمین او زبرای یسار دست
آن صدر و سروری که جهان گاه مکرمتدر پای او زند زپی افتخار دست
گردون که هر شبی به جهان پایمال اوستگفتش که دار بر سر من زینهار دست
ای دست برده رای تو از جرم آفتابوی داده بر زمانه تورا کردگار دست
هر کس که بر بساط رفیعت نهاد پایبرد از جهان سرکش ناپایدار دست
هر بامداد صبح منوّر ز آسمانبوسد رکاب پای تو را شرمسار دست
گر بر جدار خواند داعی ثنای توبیرون جهد چو برگ درخت از جدار دست
چون خاطرم به کنه مدیحت نمی رسدطبعم زعجز برد سوی اختصار دست
همواره تا گراید بهر دعای خیردر فضل بارگاه تواضع به کار دست
دست سخا به جیب کرم بر برای منکامسال بس تهی است مرا همچو پار دست