شمارهٔ ۴
یک امشبم که خم ابروی تو محراب استچرا به گرد من از آب دیده غرقاب است
مرا که با تو نشینم گریستن بر چیستاگر نه بخت بد وعاشقی زیک باب است
چرا هوای لبت خون من به جوش آورداگرنشاندن خون از خواص عنّاب است
شراب در تو اثر کرد وشمع جمله بسوختتو آن مبین که مرا از رخ تو مهتاب است
بیا که بهتر از این فرصتی نخواهم یافتکه چشم مست تویعنی که فتنه در خواب است
بیا که غمزه جادو بیارمید از خشماگر چه طرۀ فتان هنوز درتاب است
خط ار به گرد عذرات همی نیارد گشتعجب مدار که مژگانت تیر پرتاب است
متاب سر ز وفا گرچه در زمانه تووفا چو فتنه به عهد امیر نایاب است
قوام مُلک،نظام جهان،بهاءالدینکه بر سرآمدِ اسلاف وفخر اعقاب است
عمر بگو وبرستی که ملک و دولت راتفاخر است به نامش چه جای القاب است
یگانه ای که فلک آفتاب قدرش رادر ارتفاع معالی کمین سُطر لاب است
زبهر خدمتش آید به کارگاه رَحِمهرآن لطیفه که در مُستقرِّ اصلاب است
زجام همّت او آز را رسد هر دمهمان خلل که خرد را زباده ناب است
ایا رسیده بدان منزلت که هر ساعتبه دولت تو جهان را هزار اعجاب است
فلک به خاک جناب تو انتساب کندکه این نسب به حقیقت بهین انساب است
عقاب چرخ که گیتی شکار مِخلَب اوستبه دور تو چو کبوتر اسیر مضراب است
زتف قهر توشد خشک باغِ عمرِ عدوتاگرچه لافش ازین برکشیده دولاب است
زباد سرد بد اندیش توست پنداریکه سال وماه فلک در لباس سنجاب است
اگر زفضل وهنر ماند درجهان رمقیسبب تویی که در تو سرای اسباب است
همیشه تا زشفق روی چرخ سیمابیبه سان خنجر رستم زخون سرخاب است
زخون دل چو شفق باد روی دشمن توکه اشکش از فزع خنجرت چو سیماب است