شمارهٔ ۳
حلقه زلف یار ، دام بلاستدل درو بسته ایم عین خطاست
کار دل بهتر است کو شب و روزدر تماشا گه نسیم صباست
جان بر لب رسیده را بتر استکز مقیمان آستان عناست
تا بُت من به دلبری بنشستقلم عافیت زما برخاست
بارها گفتمش که کسوت عشقبرقد هر کسی نیاید راست
دست در خصل می کنی هش دارمهره در ششدر و حریف دغاست
گرچه معهود آسمان، ستم استورچه آیین روزگار، جفاست
چشم شوخش که روزگار وَش استخط سبزش که آسمان آساست
در جفا و ستم چنان شده اندکانچه ایشان کنند عدل و وفاست
جور ایشان زحد گذشت کنوننوبت عدل سیدالرؤساست
صدر عالی بهاء دین بوبکرکه از او ملک را هزار بهاست
آنک در پیش فیض احسانشاز خجل ماندگان یکی دریاست
وانک بر آستان میمونشاز کمر بستگان یکی جوزاست
مسند قدر و کامرانی اوستکه زبر دست قبّه خضراست
پیش خورشید همتش خورشیداز تحیّر چو دیده حرباست
چرخ را امتثال فرمانشدر بد و نیک مقصد اقصاست
همت اوست عالمی که دروهر دو عالم چو ذرّه ناپیداست
ای خضر سیرتی که همچو کلیمدر معانی تو را ید بیضاست
از نسیم صبای دولت توگلبن مَکرُمت به نشو و نماست
گر زبان قضا فرو بنددنوک کلک تو ترجمان قضاست
ور کمین فنا گشاده شوددولتت راضمان دفع فناست
نام و آوازه مکارم تودر جهان همره صباح و مساست
فتنه در عهد باز ایوانتاز اسیران چنگل عنقاست
ای فلک در هوای تو یکتاپشتم از بار منّت تو دو تا ست
مَکرُمَتها همی کنی بی آنکاز منت هیچ التماسی جزاست
من به مدحت زبان نداده هنوزکرمت عذر صد قصیده بخواست
نفرتی داشت خاطرم از شعرزانک این نقض منصب فضلاست
غرضم مدحت تو بود ارنیشاعری از کجا و او ز کجاست
من که خلوت سرای قدر تو راجان من در مقام او ادناست
چون تفاخر کنم به علم از آنکنام من در جریده شعر است
شعر در نفس خویش هم بد نیستناله من ز خست شرکاست
تا اسیران دست حادثه راآسمان قبله ثنا و دعاست
ورد خلقان دعای جان تو بادکاستان تو آسمان سخاست