شمارهٔ ۲
گیتی که اولش عدم و آخرش فناستدر حقّ او گمان ثَبات و بقا خطاست
بنیاد چرخ بر سر آب است ازین قِبَلپیوسته در تحرّک دوری چو آسیاست
مشکلتر این که گر به مَثَل دور روزگارروزی دو مهلتی دهدت گویی آن بقاست
واثق مشو به عمر که در خواب غفلت استآن کس که چار بالش ارکانش متکاست
چون طینتت ز محنت و حسرت سرشتهاندگر وَحش و طیر بر تو بگریند، هم رواست
نی،نی! ازین میانه تو مخصوص نیستیدر هر که بنگری به همین داغ مبتلاست
از ممکنات به ز مَلَک نیست هیچ کساو هم اسیر دهشت درگاه کبریاست
وین آسمان که جوهر علوی است نام اوبنگر چگونه قامتش از بار غم دوتاست
خورشید را که مردمک چشم عالم استتردامنی ابر سیه، مانع ضیاست
گردون خلاف عنصر و ظلمت نقیض نورآتش عدو آب و زمین دشمن هواست
از سنگ گریه بین و مگو کان ترشح استوز کوه ناله دان و مپندار کان صداست
دریا فتاده در تب لرز است روز و شبطعم دهان و گزنه رویَش بدان گواست
پیل تمام خلقت محکم نهاد رااز نیش پشّه غصه بی حد و منتهاست
شیر ژیان که لاف به سر پنجه می زنداز دست مور در کف صد محنت و بلاست
وین یار نازنین که سَر انگشت می گزدهم محنتی است گرنه تپیدنش از کجاست؟
کبک دری که قهقهه شوق میزندآسیب قهر پنجه شاهینش در قفاست
طاووس میر خوبان با قید وحشت استسیمرغ شاه مرغان در حبس انزواست
وین آدمی که زبدۀ ارکانش مینهندپیوسته در کشاکش این چار اژدهاست
عقل است بر سر آمده از کاینات و اوهم پایمال شهوت و دست خوش هواست
حال نبات گرچه نگفتم برین مزاجمی دان و می گذر که ذُبول از پس نماست
ملک خدای ثابت و باقی است بعد ازینآثار خیر صفدر عالم دگر هباست
فرمانده اکابر آفاق سیف دینکانفاس عدل او مدد نکهت صباست
آن صفدری که رونق یک روزِ برّ اوعذر هزار ساله جفای جهان بخواست
صدرش مقرّ جاه و درش جای دولت استطبعش مکان لطف و کفَش معدن سخاست
ای پیش رای روشن تو همچو آفتابهر سرّ حکمتی که پس پرده قضاست
ذات تو بر زمین اثر لطف ایزدستعدل تو در جهان نظر رحمت خداست
دین هدی [ز پایه] سعی تو شد قویکار جهان به سایه عدل تو گشت راست
گردون که با جفا نفسی داشت پیش ازیناکنون نمی زند نفسی کان نه در وفاست
عصمت همان بود که تو را بر زبان و دستچیزی نمی رود که نه حق را در آن رضاست
از آب تیغت آتش فتنه فرو نشستو آوازه امان ز حدود جهان بخاست
رای مقدس تو که بر غیب مشرف استاز ماجرای قصۀ من بی خبر چراست؟
آن محنتم مپرس که قرب چهار ماهدوران چرخ بی عوض از عمر من بکاست
این حسرتم بتر که درین وقت روی مناز خاک آستانۀ شاه جهان جداست
هنگام آن که جلوۀ فتح و ظفر کنمکارم شکایت فلک و شرح ابتلاست
گیتی به جای من زبدی کرد آنچ کردگر لطف تو تدارک کارم کند رواست
تا در مذاق آدمی از راه عقل و روحتلخی خوف همبر شیرینی رجاست
بادا همیشه قبلۀ خوف و رجای خلقصدر تو همچنانک فلک قبلۀ دعاست