گنج

شمارهٔ ۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یرا۳۹ بیت
سفر گزیدم و بشکست عهد قربی رامگر به حله ببینم جمال سلمی را
بلی چو بشکند از هجر اقربا را دلبسی خطر نبود نیز عهد قربی را
مرا زمانه به عهدی که طعنه‌ای می‌زدهزار بار به هر بیت شعر شعری را
مزاج کودکی از روی خاصیت به مذاقهنوز حکم شکر می‌نهاد کسنی را
ز خان و مان به طریقی جدا فکند که چشمدر آن بماند به حیرت سپهر اعلی را
زمانه هر نفسم تازه محنتی زایداگرچه حاله معیّن شده‌ست حبلی را
ز روزگار بدین روز گشته‌ام خرسندوداع کرده به کلی دیار و مأوی را
ولیکن از سر سیری بود اگر قومیبه ترّه‌بار فروشند منّ و سلوی را
بر آن عزیمتم اکنون که اختیار کنمهم از طریق ضرورت صلاح و تقوی را
رضا دهم به حوادث که بی مشقت و رنجز جای بر نتوان داشت قدس و رضوی را
برای تحفهٔ نظّارگان بیارایمبه حلّه‌های عبارت عروس معنی را
اگر به دعوی دیگر برون نمی‌آیمنگاه داشته باشم طریق اولی را
چرا به شعر مجرّد مفاخرت نکنمز شاعری چه بد آمد جریر و اعشی را
نه در حساب زن آید نه در طویلهٔ مرداگرچه هر دو صفت حاصل است خنثی را
اگر مرا ز هنر نیست راحتی چه کنم؟ز رنگ خویش نباشد نصیب حنّی را
سخن چه عرضه کنم بر جماعتی که ز جهلز بانگ خر نشناسند نطق عیسی را
اگرچه طایفه‌ای پیش من در این دعویبه ریشخند برون می‌برند آری را
ولیکن این همه چندان بود که بگشایمبه دست نطق سر حقّه‌های انثی را
بر آستانهٔ صدر زمانه افشانمجواهر سخن خویش صدق دعوی را
خلاصهٔ نظر سعد مخلص‌الدین آنکسعادت از نظر اوست دین و دنیی را
وجود اوکه جهان را در ابتدای اموربه جای نور بصر بود چشم اعمی را
چنان بنای تعدّی خراب کرد به رفقچنانکه منقطع آمد اساس عدوی را
لطایف سخنش نفع نوش دارو دادبرای تربیت روح،زهر افعی را
اگر صلابت او بانگ برفلک بزندبه خالقی دهد اقرار لات وعزّی را
کمال ذات شریفش زشرح مستغنی استبه ماهتاب چه حاجت شب تجّلی را؟
زهی به تجربت ایام پی برون بردهبه عنف ولطف تو اسباب خوف وبُشری را
به دست خویش قلم درکشیده مفتی عقلبه یک اشارت رایت هزار فتوی را
حدیث جود تواند زبان گرفت فلکچنانکه قصّه مجنون و ذکر لیلی را
هزارباره به دیوان رزق رد کردهجهان زبهر نشانت براة اجری را
اگر عنایت لطف تو نیستی که از اوستنعیم نامتناهی ریاض عقبی را
عجب نبودی اگرتند باد دولت توزبیخ وبار بکندی درخت طوبی را
اگر بماند سرّی نهفته در گردوناشاره تو معیّن شده است انهی را
بزرگوارا من بنده چون به قوت طبعدهم به مدح تو بالا اساس املی را
به خاک پای تو کان ساحری کنم در شعرکه پشت پای زند معجزات موسی را
مرا بپرور ودر کسب نامِ باقی کوشکه این ذخیره بمانده ست معن و یحیی را
جزای حسن عمل بین که روزگارهنوزخراب می نکند بارگاه کسری را
همیشه تاز ره عقل بر عقول و نفوستقدمی نبود صورت و هیولی را
تورا شرایط تقدیم جمع باد چنانککه اقتدا به تو باشد عقول اُولی را
مرا صحیفه دیوان ز فرّ مِدحَت توچنانک طعنه زند کارگاه مانی را