شمارهٔ ۶
گفتار تلخ از آن لب شیرین نه در خورستخوش کن عبارتت که خطت هرچه خوشتر است
بگشای لب به پرسش من گرچه گفته امکان قفل لعل بابت آن درج گوهر است
تا بر گرفتی از سر عشاق دست مهرهرجا که در هوای تو دستی است بر سر است
آن دل که سفره فلک چنبری نشددر چنبر دو زلف تو اکنون مسخر است
زلف تو افکند رسنش هر زمان درازداند که عاقبت گذرش هم به چنبر است
آمد قیامتی به سرم تا بدیدم آنکرویت درِ بهشت و لبت آب کوثر است
چشمت به جادوی بدل چاه بابل استزلفت به کافری عوض حصن خیبر است
گرچه نه جای کافر و جادو بود بهشتوین وجه نزد اهل حقیقت مصور است
رخسار خوب وخرم همچون بهشت توآرامگاه جادو و مأوای کافر است
آمد خط سیاه به لالایی رختوین نیز منصبی است که لالاش عنبر است
معزول کی شود رخت از نیکوی به خط؟زیرا که برتو ملک ملاحت مقرر است
طغرای ابروی تو به امضا ی نیکویبرهان قاطع است که آن خط مزور است
تا آمده ست وصف لبت در دهان منالفاظم از لطافت آن همچو شکر است
در هر صفت که چون کمرت بر تو بسته امهمچون میانت معنی باریک مضمر است
گفتم که رنجه شو به تماشای عیدگاهکامروز عید را رخ نیکوت در خور است
بر هم زدی به غمزه جهانی به رغم منوین روز عید نیست کنون روز محشر است
بازار ماه و زهره ز روی تو کاسد استپهلوی زهد وتوبه ز حُسن تو لاغر است
هرجا که می روی قدمت از نثار خلقپر اشک همچو لؤ لؤ و رخسار چون زر است
چرخ از نسیم خلق تو خوش می کند مشامگویی غبار موکب شاه مظفر است
قطب ملوک نصرت دین کز عُلُوّ قدرچون چرخ بر سر آمده هفت کشور است
سلطان نشان اتابک اعظم که عدل اومعمار دین ایزد وشرع پیمبر است
بوبکر نام و سیرت،عثمان حیا وحلمکز عدل وعلم همبر فاروق و حیدر است
شاهی که هفت مهره گردون زشش جهتدایم ز زخم پنجه او در مُشَشدَر است
چشم فلک ندید و نبیند به عمر خویشآن کارها که دولت او را میسر است
هر فتح کاسمان نهدش منتهای کارچون بنگری مقدّمه فتح دیگر است
آن صفدری که بخت جوان چون سپهر پیربر آستان حکم تو دیرینه چاکر است
روی زمین ز رونق عدلت مُزیّن استمغز فلک ز نَکهت خُلقت معطر است
آن کس که تربیت ز قبول تو یافته استهمچون چنار و بید همه دست و خنجر است
در پیش حمله تو کجا ایستد عدو ؟روباه را چه طاقت زور غضنفر است ؟
بنیاد ملک و دین همه معمور شد چنانکبا سقف آسمان ز بلندی برابر است
هرجا که بی عنایت لطف تو در جهانتابوت و دار بود کنون تخت و منبر است
در جنب آن که از تو ضمان می کند فلکاین منزلت که یافته ای بس مُحقّر است
از صد گلت یکی نشکفته است باش توکاکنون هنوز گلبن بخت تو نوبر است
تو مملکت به لشکر و عُدّت نیافتیاین قسمت از مبادی فطرت مقدر است
آن را که عون و عصمت ایزد مدد کندافلاک جمله عدت و اجرام لشکر است
تا اختلاف عنصر و اختر ز روی عقلاندر زمانه موجب معروف و منکر است
جاوید زی که قوت خشم و رضای توبرتر ز فعل عنصر و تاثیر اختر است