شمارهٔ ۱۸
تا غمزه تو تیر جفا بر کمان نهادخوی تو رسم خیره کشی در جهان نهاد
بس جان نازنین که بلا را نشانه شدزان تیرها که غمزه تو بر کمان نهاد
صبری که در میان غمم دستگیر بوداز دست محنت تو قدم بر کران نهاد
عیشی که چشم عقل بدوزد ز تیرگیدست زمانه در سر زلفت عیان نهاد
و اندیشه ای که گم شود زلطف در ضمیرگردون به راز با کمرت در میان نهاد
بر ره نشست دیده که تا چون وفا شودآن وعده ها که لطف تو در گوش جان نهاد
در خط شَوَم ز سبزه خط ّتو هر زمانتا لب چرا بر آن لب شکر فشان نهاد
بر سر زنم ز غیرت زلف تو کز چه وجهسر بر کنار تازه گل و ارغوان نهاد
زین گونه مشکلات که در راه عشق توستدل بر وفای عهد تو مشکل توان نهاد
دانم یقین که نشکند الا ثنای شاهمهری که عشوه تو مرا بر زبان نهاد
منت خدایراکه به نام خدایگانبر چرخ پیر مسند بخت جوان نهاد
دست زمانه گوهر شاهی به فال نیکدر آستین حکم قزل ارسلان نهاد
شاه جهان مظفر دین خسرو عجمکز فخر پای بر سر هفت آسمان نهاد
در تنگنای بیضه ز تدبیر عدل اونقاش طبع پیکر مرغ آشیان نهاد
قدرش رکاب با فلک اندر رکاب شدفرمانش با زمانه عنان در عنان نهاد
ای خسروی که در صف هیجا تو را خردهمتای پیل جنگی وشیر ژیان نهاد
از انتقام عدل تو با ضعف خویش کبکدر چشم باشه و دل باز آشیان نهاد
چشم بنفشه صورت قهرت به خواب دیدسر چون عدوت بر سر زانو از آن نهاد
بر بام هفت قلعه گردون هزار شبحزم تو پای بر زبر پاسبان نهاد
تو بی قرینی از همه اقران از آن قبلنامت زمانه خسرو صاحب قران نهاد
دستت سبک مخالف دین را بباد دادزان بادها که بر سر گرز گران نهاد
جاه تو اسب بر سر مهر و سپهر تاختجود تو داغ بر دل دریا و کان نهاد
جز سرمه اجل نبرد حیرتی که دهردر چشم دشمن تو به نوک سنان نهاد
تیر تو مُسرِعی است که پیش از زه کمانتقدیر مژده ظفرش در دهان نهاد
آن سر که چرخ از خط تکلیف بر گرفتدر امتثال حکم تو بر آستان نهاد
تا در قبول عقل نیاید که آدمیدل بر بقای مملکت جاودان نهاد
جاوید زی که نوبت ملک تو را قضادر وجه دفع فتنه آخر زمان نهاد