گنج

شمارهٔ ۱۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اد۲۷ بیت
مرا ز دست هنرهای خویشتن فریادکه هریکی به دگرگونه داردم ناشاد
بزرگتر ز هنر در عراق عیبی نیستز من مپرس که این نام بر تو چون افتاد ؟
هنر نهفته چو عنقا بماند زآن که نماندکسی که باز شناسد همای را از خاد
تنم گداخت چو موم از عنا درین فکرتکه آتش از چه نهادند در دل فولاد؟
چمن چگونه برآراست قامت عرعر؟صبا چگونه بپیراست طره شمشاد ؟
دلم چه مایه جگر خورد تا بدانستمکه آدمی ز چه پیدا شد و پری ز چه زاد
ولیک هیچم از این در عراق ثابت نیستتو خواه در همدان گیر و خواه در بغداد
مرا خود از هنر خویش نیست چندان بهرخوشا فسانه شیرین و قصه فرهاد
تمتعی که من از فضل در جهان دیدمهمان جفای پدر بود و سیلی استاد
کمینه مایه من شاعری است خود بنگرکه چند گونه کشیدم ز دست او فریاد
به پیش هر که از آن یاد می کنم طرفینمی کند پس از آن تا تواند از من یاد
ز شعر جنس غزل خوشترست و آن هم نیستبضاعتی که توان ساختن از آن بنیاد
بنای عمر خرابی گرفت چند کنمز رنگ و بوی کسان خانه هوس آباد؟
مرا از آن چه که شیرین لبی است در کشمیر؟مرا از آن چه که سیمین بری است در نوشاد ؟
برین بسنده کن از حال مدح هیچ مگویکه شرح درد دل آن نمی توانم داد
بهین گلی که از او بشکفد مرا این استکه بنده خوانم خود را و سرو را آزاد
گهی لقب نهم آشفته زنگیی را حورگهی خطاب کنم مست سفله ای را راد
هزار دامن گوهر نثارشان کردمکه هیچکس شَبَهی در کنار من ننهاد
هزار بیت بگفتم که آب از او بچکیدکه جز ز دیده دگر آبم از کسی نگشاد
در این زمانه چو فریادرس نمی بینممرا رسد که رسانم بر آسمان فریاد
اگر عنایت شاهم چو چنگ ننوازدچو نای حاصل فریاد من شود همه باد
سر ملوک جهان آن که زیبد و هستشهزار بنده و چاکر چو کیقباد و قباد
خدایگانی که نسبت معانی اوحساب هفت فلک چون یکی است از هفتاد
امل ز رغبت او در سخا همی نازدچو دایگان عروس از حریصی داماد
فلک ز بار بزرگیش عاجز است و سزدکه این ضعیف نهادست و آن قوی والاد
قضا مقر شد کانجا که حکم او بنشستبه پای خدمت و طاعت ببایدش استاد
چو حد مَحمِدت اینجا رسید وقت دعاستخداش در همه وقتی معین و حافظ باد