شمارهٔ ۵۷
خون بود دل ز هجرم نیمی کباب نیمیز امید و بیم نیمی خراب نیمی
چو از شام هستیم رفت صبح شباب نیمیآن مه ز مهر برداشت طرف نقاب نیمی
امروز یا برآمد ز ابر آفتاب نیمی
از هول آن کم افتد ای بارم از تو در گلزان چهر و لب سرانجام افغان و اشک حاصل
چون آبگون عقیقت و آن آذرین شمایلاز موج دجله چشم وز تاب شعله دل
پیوسته ام در آتش نیمی در آب نیمی
نگذاردم سوی رزم خوی بهانه جویتور رای رخصت آرد نارد اجازه رویت
چون لعل غنچه رنگت چون زلف مشکبویتدارم جدا ز رویت روئی ز دست خویت
نیم از طپانچه نیلی وزخون خضاب نیمی
ساقی اگر شهادت جز سوی او نتازمور خون حلق باده از اوست برگ و سازم
با این شراب و ساقی برد است اگر ببازمگر ملک هر دو کونم بخشد خدای سازم
نیمی فدای ساقی رهن شراب نیمی
ای مر مرا محرم از طلعت تو نوروزدانم نثار فرض است بر آن جمال فیروز
مائیم و قطره ای خون وان نیز باد و صد سوزیعنی زجان گذشته مسکین دلی شب و روز
زان چهر و زلف در تب نیمی به تاب نیمی
بالجمله گر خیال این و آن است اگر جمالتدر مرگ هم نبرم پیوند خط و خالت
چون چشم خود چو در خون خسبم به احتمالتبینم مگر جمالت با صورت خیالت
چشمی مراست بیدار نیمی به خواب نیمی
این شب نگر که پیوند با روز حشر پیوستتا بر فراخت بالا شد رستخیز از او پست
نه شب از او به پایان وزوی نه صبح در دستتحقیق شام هجران یغما چه می کنی هست
از نیم این قیامت روز حساب نیمی