شمارهٔ ۵۵
بر آفتاب یثرب افکند سایه شامیکز صبح زستخیزش با خاکیان پیامی
زانداز شامیان خاست بر مکیان قیامتای رستخیز کبری شستن بست قیامی
بر نصرت شهیدان ای جان و دل خروجیدر یاری اسیران ای عقل و دین خرامی
زان پیش کز سرزنیش غلطد به خاک و خون تنای پای دل رکابی ای دست جان لگامی
آن کاعتنای و حرمت فرضش به کفر و اسلامنی اعتنائی از دوست نز دشمن احترامی
پیکان تن گذار است گر سوی او سفیریزوبین دل نشین است او را اگر پیامی
سلطان کم سپه را چون خیل جانسپارانای قوم احتشادی ای مردم احتشامی
درکار او نه ای سخت ای تن مگر زجاجیبر حال او نه ای نرم ای دل مگر رخامی
از تیپ سفله ساران سلطان خسروان راکار سپه شد از نظم ای فوج شه نظامی
سگهای شام بی حصر شیر حجاز محصورگرگان به بوی آهو در پاسش اهتمامی
شاهان بی سپه را ای خیل اتفاقیخونهای بی گنه را ای جمع انتقامی
ترسم شب آوری روز بر آفتاب بطحاای صبحدم درنگی ای شامگه دوامی
ای نینوا ستودم میدان خاصگانتنی نی بدین قیامت تو رستخیز عامی
نیلت به دجله خونخیز هان ای فرات تا چندبر قبطیان حلالی بر سبطیان حرامی
در پای کشتگانت خون از دریغ بفشانآبی زچشمه چشم در حلق تشنه کامی
ز ابنای دین به کیهان نام و نشان بر افتادکفر است اگر بماند از ما نشان و نامی
از دود کلک یغما اصناف خشک و تر سوختآتش چو در نی افتاد چه پخته ای چه خامی