شمارهٔ ۴۴
شهسوار دین فکندی از تکاور آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
آسمانی با زمین کردی برابر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
محشری بینم بپا در هفت کشور آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
شام عاشوراست این یا صبح محشر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
این تطاول ها که در پاس مراد مشرکینخود زکین می کنی با شاه دین
کافرستم گر کند کافر به کافر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
آفتابی را که شاه اختران زیبد غلامزاهتمام صبح آوردی به شام
جاودان بر گشته بادت دور اختر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
هر طرف خصمی پی خونریز بر کف درکمینتیغ کین مانده تنها شاه دین
شرمی آخر یکتن و یک دشت لشکر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
حنجری کآزرده بود از بوسه خیرالانامتشنه کام بر مراد اهل شام
گوش تا گوشش بفرسودی به خنجر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
شیشه آمد ساقی بزم شهادت را به سنگمست رنگ شیشه و جامت به چنگ
خاکت اندر شیشه و خونت به ساغر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
یوسف مصر ولایت را درافکندی به چاهآه آه در جزای این گناه
جاودان بشکسته بادت چرخ و چنبر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
چند چند از چنگل زاغان کهسار خلافدر مصاف از تطاول و اعتساف
طایران قدس را می بشکنی پر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
کام طفلان خشک و چشم لجه رحمت پر آبز اضطراب قلزمت گردد سراب
شرم از آن لب های خشک و دیده تر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
ناله لب تشنگان می بشنو از منع فراتدر فلات دست شسته از حیات
زیبقت در گوش باد آخر نه ای کر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
بانوان ستر عصمت را که آمد ز افتخاربرده وار شخص حرمت پرده دار
رخ گشاده می بری کشور به کشور آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
در بیابانی که ناید وحشی آنجا زالتهابدل کباب از پی یک جرعه آب
می بری صید حرم را بی گنه سر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
ساقیان بزم کوثر را جگر از قحط آبزالتهاب همچو بر آتش کباب
می نگردی آب بادت خاک بر سر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
آهوان چین عزت بین به صد خواری اسیرخیر خیر از سگان شیرگیر
چند گرگی شرمی از روی غضنفر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
ذره آهن دلت از آه یغما نرم نیستشرم نیست یک جوت آزرم نیست
شرمی آخر آسمان آزرمی آخر آسمانآسمان شرمی آخر آسمان