گنج

شمارهٔ ۴۲

۱۹ بیت
آه که شد شکسته دل خسته جگر برادرمبا لب خشک و چشم تر غرقه به خون برادرم
هر مژه زین مشاهدت تیر صفت به دیدگانبا همه سست گوهری سخت نشسته تا پرم
عرش فتاده بر زمین یا تن تو به خاک برآن تن و خاک و من همان زنده که خاک بر سرم
پهلوی تو به تیغ و نی چاک و به تیر کین رفوزیبد اگر به خون خود سینه چو جامه بردرم
تا چه قیامت است این کامد و بر از ابتلاغایله قیام او فتنه روز محشرم
کوکب عرش رفعتم داشت شرف به مهر و مهزهره سفله مشتری ساخت ز ذره کمترم
ماتم قاسم جوان نفکند ار خلل به جانکی دهد از کجا امان صدمه سوگ اکبرم
با مژه ای محیط زا ساخته گه چو ماهیمگاه به آتش درون سوخته چون سمندرم
تا تن تو ز تاب دل شمع تمام سوختهمن چو چراغ نیم جان بر ره باد صرصرم
خاک بقای جان و تن رفت به باد نیستیشاید اگر زچشم و دل غرقه در آب و آذرم
غارت خواهران نگر ناله دختران شنوهان پدرانه ای صبا قصه رسان به مادرم
گه به نجف دواندم شکوه خون خسروانگه به مدینه پو دهد دهشت نهب لشکرم
آتش جوشن و سپر سوخت سلیب و جامه امسیلی خصم و چوب نی گشت نقاب و معجرم
ماتم کشتگان غمی نهب حرم غم دگرکوفه مصیبت دگر شام عزای دیگرم
ساخت سپهر سبز پی خاک سیه به خون توسرخ و فکند زرد رو کسوت نیل در برم
از لب خشک تشنگان اشک روان به بوم و برز آتش داغ کشتگان آه دوان به اخترم
ماند به تاب تا ابد خسته تنم به سوگ توکلک مصیبت از ازل تا چه نوشته بر سرم
زین همه آتش ای عجب در نگداخت سنگدلگوئی از آهن است و رو طینت جان و پیکرم
با شرف غلامیت والی و خطره شهیدر دو جهان مفاخرت بس که گدای این درم