شمارهٔ ۲۹
شهنشاهی که بودی گوی گردون گوی چوگانشسر از چوگان کین گردید گوی آسا به میدانش
سکندر حشمتی کآب خضر از خاک ره بردیبه ظلمات عطش در تیره گون شد آب حیوانش
خلیلی کش فدا زیبد چو اسمعیل صد قرباندمید از مطلع خنجر هلال عید قربانش
لب لعلی که در درج احمد لب بر آن سودیشد از الماس پیکان عقد لولو کان مرجانش
سواری را که دوش راکب معراج میدان بودسپهر انگیخت از دشت شهادت گرد جولانش
به مهد خاک خفت از بی کسی آن کآمد از رفعتبه استحقاق جبریل امین گهواره جنبانش
به رتبت ناخدائی کز ازل فلک النجاه آمدفلک بسپرد در دریای خون کشتی به طوفانش
عزیزی کش ز ساعد بست زهرا طوق پیراهنگشود از ناخن تیغ ستم گوی گریبانش
وجودی کآفرینش را از و شد خلعت هستیسپهر خصم پیراهن به خاک افکند عریانش
مکید از قحط آب انگشتری شاهی کز استغنانمودی در نظر پای ملخ ملک سلیمانش
چه حاجت قصه آن خشک لب پرسیدن از یغمابه لفظی تر حکایت میکند سیلاب مژگانش