شمارهٔ ۲۵
سرو و مه اگر نیست رخ و قامت اکبراز بهر چه آمد سر بی تن تن بی سر
خورشید توان خواندن و گردونش اگر بودگردون به زمین خفته و خورشید به خون در
بالاش توان گفت صنوبر به مثل راستگر خنجر و شمشیر بود بار صنوبر
آن پیکر والای تو بر خاک نه حاشاکبا فرش زمین عرش برین است برابر
نسبت به فغان و تن صد پاره او داشتاز لجه خون رستی اگر شعله آذر
جز شخص تو در تیغ و سنان خود نشنیدمبازی همه تن بال و همائی همه جان پر
جز آن تن و زخم نی و تیغ و شل و پیکانخورشید که دیده است سراپا همه اختر
گر چرخ زره پوشد و گر ماه نهد خودچرخی است زره پوش و مهی برزده مغفر