گنج

شمارهٔ ۹ - در نجف

۶۰ بیت
ای کشتی علم را تو لنگر!وی قطب کمال را تو محور!
هستی تو به مصطفی پسر عمخوانده است نبی تو را برادر
تو قوت بازوی رسولیاز تیغ تو گشت فتح خیبر
افتاده ز برق ذوالفقارتبر خرمن عمر خصم، آذر
خالق چو بنای عرش بنهاداز نام تو یافت عرش زیور
خاک قدم تو صد چو خاقاندربان در تو صد چو قیصر
در نجف تو را نشنانندشاهان جهان به تاج و افسر
هر کس به خلافتت کند شکلب تر نکند ز آب کوثر
حق ز آب محبت تو گویابنوده گل مرا مخمر
چون دور زمانه کرده پیرمخواهم به محبتت بمیرم
شاها! تو شه فلک سریریبر جملهٔ مومنان، امیری
شاهنشه انبیاست احمداو را تو خلیفه و وزیری
تو شیر خدای لا یزالیدر روز مصاف، شیر گیری
قوت ز تو یافت دین اسلامدین را تو ظهیری و نصیری
هر جا که ز پا فتاده ای هستاو را تو ز لطف، دستگیری
هر جا به زمانه مستجیری ستاو را تو ز مرحمت مجیری
دارد به تو باز چشم امیدهر جاست یتیمی و اسیری
روزی که به پا شود قیامتتو قاسم جنت و سعیری
ای شیر خدا! مرا به هر کاردانم که تو واقف از ضمیری
چون دور زمانه کرده پیرمخواهم به محبتت بمیرم
ای جان جهانیان فدایت!شاهان جهان،کمین گدایت
کحل البصر جهانیان استخاک کف پای عرش سایت
هر چند برند بندش ازبندبیگانه نگردد آشنایت
حاشا که به وصف می نیایدتعریف مروت و سخایت
ز افراط محبت و ارادتخواندند جماعتی خدایت
بی شبه خدانی و لیکننی دانم از خدا جدایت
روزی که زخاک سر بر آرمدست منو دامن ولایت
شاها! تویی آنکه حق به قرآنفرموده به شأن هل اتایت
جایی که خدا تو را ثنا گوستلال است زبانم از ثنایت
چون دور زمانه کرده پیرمخواهم به محبتت بمیرم
ای نام خوش تو اسم اعظم!وی درگه قدس را تو محرم!
خوانده است تو را برادر خویشاحمد که به انبیاست خاتم
هستی تو جناب مصطفی راداماد و خلیفه و پسر عم
حکم تو به جن و انس جاریعالم به طفیل تو منظم
از تیغ کج تو پشت اسلامچون سد سکندر است محکم
هر چند ز نسل آدم ستیلیکن زشرف بهی ز آدم
ز آدم تو موخری و لیکندر رتبه ز آدمی مقدم
اعدای تو را به روز محشرماوا نبود به جز جهنم
ای از تو بپا قوام گیتی!وی از تو به جا نظام عالم!
چون دور زمانه کرده پیرمخواهم به محبتت بمیرم
ای شیر خدا امام بر حقهستی به نبی وصی مطلق
تو مصدر جمله کایناتیعالم ز وجود توست مشتق
در روز ولادت شریفتگردید جدار کعبه منشق
اسلام نداشت زیب و رنگیاز تیغ کج تو یافت رونق
در پیش صلابت تو شاها!سیمرغ بود حقیر چون بق
ز اعجاز تو معجزی حقیر استز انگشت تو جرم مه شد ار شق
یک نیمه زخشت درگهت بهاز قصر مداین و خو زنق
مهرت به وجود بی وجودمگردیده چو عظم و لحم ملصق
انکار ولایتت نمودندمشتی ز منافقان احمق
خلقی به خدائیت ستودندبا آنکه نگفته ای اناالحق
چون دور زمانه کرده پیرمخواهم به محبتت بمیرم
ای چرخ بلند سایه بانت!خوش تر ز بهشت، آستانت
تو قاسم دوزخ و بهشتیخوش باد به حال مخلصانت
تو خور به زمین و، در سماواتتعظیم کنند قدسیانت
بگرفت رواج، دین اسلاماز ضربت تیغ جان ستانت
ای روح قدس چو پاسبانان!گردیده مقیم آستانت
شاها! تو وصی مصطفاییلعنت ز خدا به منکرانت
مداح حقیر توست شاها!«ترکی» سگ کوی دوستانت
خواهد که ز مرحمت شماریاو را تو یکی ز شیعیانت
چون دور زمانه کرده پیرمخواهم به محبتت بمیرم