شمارهٔ ۱۰ - تاج انما
شاهی که نه فلک،چو بساطی ست زیر پاشایزد عطا نموده به سر، تاج انماش
سایند سروران، به درش جبههٔ نیازداده است سروری، به همه سروران خداش
تا دست صنع بافت قماش وجود خلقدر کارگه نداشت از این خوبتر قماش
گر خوانمش خدای بود این سخن خطاوین هم خطا بود که جدا دانم از خداش
آن شب که مصطفی به سوی غار ثور رفتبا صد شعف به جای نبی خفت در فراش
چون ذوالفقار برکشد از قهر، روز جنگافتد ز هیبتش به تن خصم ارتعاش
چون زد به عمر عبدوداز قهر تیغروح الامین ز جانب حق گفت مرحباش
شاها! منم که «ترکی» مدحت گر تواممداحی توام شده در روزگار فاش
دست من است و دامن حب تو یاعلیفردا به روز محشر، به قولم گواه باش
باشد ز فرق تا قدمم غرق در گناهدر محشرم به نزد خدا عذر خواه باش
سوز دلم به حال جگرگوشه ات حسینکوشد شهید از ستم قوم بد معاش
ای شیر کردگار! حسین تو شد شهیدبا اشک از نجف، قدمی نه به کربلاش
بتگر که چون حسین تو رادر کنار نهرلب تشنه سر برید زکین، شمر از قفاش
آن سر که جبرئیل ز مویش غبار شستخولی زکینه داد به خاک تنور جاش
عباس پور صف شکنت را نگر که چوناز پیکر شریف، جداگشت دستهاش
آغشته گشت سنبل اکبربه خون و ماندچون لاله داغ بر دل لیلا و عمه هاش
در قتلگه به زینب دل خسته ات نگرژولیده مو، سیاه به سر، چهره پرخراش
از ظلم کوفیان ستم پیشهٔ دنییک تن به جا نماند ز انصار و اقرباش