شمارهٔ ۵ - خجسته عید سعید
سحر ز بانگ خروش خروس خوش گفتارشدم ز مستی خواب شبانگهی بیدار
وضو گرفتم و کردم ادا فریضه صبحنشستم از پی تعقیب و خواندن اذکار
هنوز نیمی ناخوانده از دعای صباحهنوز بود کتاب دعا مرا به کنار
که ناگهان بشنیدم صدای دق البابز جای جستم و نزدیک در شدم هموار
سئوال کردم ها کیستی و، کارت چیست؟ز اهل خیری یا اهل شر، تو راست چکار
اگر گدایی و مسکین برو خدات دهدوگر که دزدی طرار، بگذر و بگذار
جواب داد، نه مسکین و نی گدایم منگشای در که نیم دزد و رهزن طرار
مبشرم من و، دارم بشارتی نیکوکزین بشارت گردی ز خواب غم بیدار
بشارتی دهمت آن چنان که گر شنویکنی دهان مرا پر ز لؤلؤ شهرار
چو این شنیدم در را گشودم و دیدمکه بود یار دل آرام و، پیک خوش رفتار
ز عطف دامان، پرچیدمش ز چهره عرقز نوک مژگان، بستردمش ز زلف غبار
سلام کردم و او هم به صد کرشمه و نازجواب داد علیکم ز لعل شکربار
بگفتمش چه بشارت؟ خبر چه؟ واقعه چیست؟بایان نما که کنم جان به مژده تو نثار
گرفت دست من و پا به صحن خانه نهادفضای خانه من شد ز مقصدش گلزار
به غمزه گفت که ای ناچشیده لذت عشق!به خنده گفت که ای ناشنیده صحبت یار!
چه روی داده که هستی قرین رنج و تعبچه روی داده که گردیده ای به غصه دچار؟
مگر ندانی که امروز عید مولود استچرا ز غصه ملولی چو مرغ بوتیمار؟
هلا به شادی این عید، جام شوق بنوشبه رغم دشمن بدخواه حیدر کرار
برای تهنیت این خجسته عید سعیدچکامه ای بسرای و، مدیحه ای بنگار
خدای داده به بوطالب آن چنان پسریکه خیره می شود از دیدن رخش بصار
ز بطن فاطمه بنت سد علی ولیظهور کرد به حکم مهیمن جبار
مه سپهر امامت، ز کعبه کرد طلوعز چهر انور او شد جهان پر از انوار
به روز سیزدهم، صبح جمعه، ماه رجبپدید شد ز حرم، آفتاب چرخ وقار
چواین بشارت، از آن گلعذار بشنیدمز فرط شوق، شکفتم چو گل، ز باد بهار
مداد و خامه و کاغذ به دست بگرفتمطلب نمودم یاری ز داور دادار
گلوی مرغک خامه، فشردم از سر شوقبه قوتی که فرو ریخت مشکش از منقار
شد از سیاهی مشکش به صفحه کاغذپدید مدح علی صهر احمد مختار
علی مروج دین محمد عربیعلیست صف شکن قلب لشکر کفار
علی مهندس این قصر لاجوردی رنگعلی که گنبد افلاک را بود معمار
علی که قابض ارواح بی اجازه اوبه قبض روح کسی ناید از صغار و کبار
علی که بی مدد لطف او نخواهد یافتکسی خلاصی روز جزا، ز شعله نار
علی خدا نه ولی مظهر صفات خداستخرد کجا به خدائیش می کند اقرار
به امر اوست، که جرم زمین بود ساکنبه حکم اوست، که چرخ برین بود دوار
ز چرخ طبعم رخشنده مطلعی دیگرطلوع کرد چو تابان ستاره در شب تار
علی است مطلع انوار پاک هشت و چهارعلی است رهرو راه محمد مختار
علی است نقطه زیرن باء بسم اللهعلی است پایه عرش اله را مسمار
علی است آنکه به دشت احد ز قوم قریشنمود جاری از خونشان دو صد انهار
علی است آنکه به سر پنجه یلی برکنددری ز قلعه خیبر چو آهنین کهسار
به فرق مرحب کافر، نواخت تیغ دو دمچنانکه راکب و مرکب دو بود گشت چهار
علی است آنکه چو بر عمرعبدود زد تیغخروش خواست بپا از مهاجر و انصار
ز ضرب تیغ علی چهره رسول خدایشکفته شد ز فرح چون گل همیشه بهار
علی است حاکم و محکوم اوست شمس و قمرعلی است عامر و مامور اوست لیل و نهار
علی است آنکه برآورد با حسام دودمبه روز معرکه، از روزگار خصم دمار
علی است آنکه به جای نبی به بستر خفتشبی که رفت پیمبر ز مکه جانب غار
علی است آنکه سلاطین و خسروان زمانبه بندگی غلامش همی کنند اقرار
به درگهش نشدی آدم ار پناهندهقبول می نشدی توبه اش ز استغفار
علیست آنکه چو نوحش به یاری خود خواندرسید کشتیش از بحر بیکران به کنار
علی است آنکه به حکم خدا مطیعش گشتعصا به دست کلیم، اژدهای آدم خوار
علی است آنکه ز تذکار نام نیکش رفتبر آسمان چهارم مسیح، از سر دار
علی است آنکه توسل به وی چو جست خلیلبر او زحکم خداوند شد گلستان نار
علی است باعث ایجاد کل موجوداتعلی است بر همه خلق جهان، سر و سردار
در این زمانه خطا رفته مادرش بی شکهر آنکسیکه کند بر امامتش انکار
هر آن کسیکه علی را امام نشناسداز او خدا و رسول خدا بود بیزار
قلم شوند اگر هر چه در جهان، اشجارشود مرکب اگر هر چه در جهان، ابحار
اگر شوند تمام جهانیان کاتبز وصف وی ننویسند عشری از اعشار
همیشه تا شعرا راست شیوه گفتن شعرهمیشه تا فصحار است نظم شعر، شعار
هماره دفتر «ترکی» ز شعر خالی بودبه غیر مدح رسول و ائمه اطهار