شمارهٔ ۶ - تخت خلافت
باد بهار می وزد ساقی ماه پیکراموسم عیش شد هلا باده بکن به ساغرا
خیز و مرا به ساتکین ریز زنای بلبلهراح رحیق غم زدا بادهٔ روح پرورا
زان می تلخ وش که از خوردن یک پیاله اشپیر زنو جوان شود گنگ شود سخن ورا
زان می لاله گون که بر خشک درخت اگر زنیتازه شود شکوفه و، برگ کند دهد برا
فصل گل است و، عید نوروز و، زمان خرمیرو به چمن نظاره، کن قدرت پاک داورا
کز گل زرد و جعفری گشته زمین بوستانچونان نطع زرگران، پر ز قراضه زرا
سرو چنار یک طرف، جای به جا کشیده صفوز طرفی زده رده نارون صنوبرا
زیر درخت نسترن، دسته گل بنفشه هاچون حبشی کنیزکان، زیر سپید چادرا
بسکه به صحن بوستان، ریخته یاسمین و گلیافته خاک بوستان، نکهت مشک عنبرا
آب میان بوستان، گشته به جوی ها روانبرده گرو ز روشنی، ز آینه سکندرا
شاخ درخت سرخ گل، غنچه نورسیده راطفل صفت چودایگان،تنگ گرفته در برا
بر سر شاخه ها ی گل، بلبله کان خوش نواورد زمان شان همه، مدح و ثنای حیدرا
از پی آنکه در چنین روز به جای مصطفیتخت خلافت از علی یافته زیب و زیورا
آنکه به روز مولودش گشت جدار کعبه شقآنکه به کودکی به گهواره درید اژدرا
صدرنشین مسند جاه و جلال سروریناظم هفت کشور و عالم چار دفترا
شیر خدا وصی حق، قاسم جنت و سقرحامی دین مصطفی ساقی حوض کوثرا
صف شکنده ای که چون پای نهد به رزمگهبرق حسامش افکند بر تن خصم، آذرا
بر سر جای خویشتن سرد شوند پر دلاندر صف کارزار اگر گرم کند تکاورا
خصمش اگر به گلستان، گاه فرار بگذردهر سر خار برتنش، جای کند چو خنجرا
یکتنه خویش را زند گر به صف مخالفانصولت او ز هم درد، قلب سپاه و لشگرا
کعبه علی منا علی مروه علی صفا علیسید اوصیا علی ابن عم پیمبرا
قاتل عمرو عبدود، فاتح غزوهٔ احدقابض روح مرحب و، قالع باب خیبرا
باز ز شرق طبعم از همت شاه اولیامطلع تازه ای عیان، گشته چو مهر انورا
ای ز فوغ طلعتت! شمس و قمر منوراپایهٔ آستانت از پایهٔ عرش برترا
تا تو نهادی از عدم، پای به عرصهٔ وجودپاک ز لوث کفر شد روی زمین سراسرا
هیچ شجر نیاورد، خوب تر از تو میوه ایهیچ صدف نپرورد، چون تو لطیف گوهرا
خادم آستان تو صد چوکی و قباد و جمبندهٔ پاسبان تو صد چو خدیو و قیصرا
با تو اگر شود عدو، روز مصاف روبروپیکر او کنی دو با تیغ کج دو پیکرا
حق ز ازل نهاده نام تو چو نام خود علینام خوش تو مشتق و، نام خداست مصدرا
یا علی ای که حق تو را کرده ولی خویشتن!یا علی ای که مصطفی خوانده تو را برادرا!
کافر بت پرست اگر دم زند از ولای تومحرم درگهت چو سلمان شود و اباذرا
زیبدش ار که شافع جملهٔ عاصیان شوددر صف رستخیز اگر حکم کنی به قنبرا
«ترکی» پای تا به سر غرق گنه چه می کندگر نکنی شفاعتش نزد خدا، به محشرا
روز ازل محبتت با گل من عجین شدهمهر تو بسته بر دلم، نقش چو سکه بر زرا
از چه نسوزدم جگر، بهر حسین تشنه لبکو به زمین کربلا گشت غریب و مضطرا
آه از آن زمان که شمر از ره کینه و عنادتشنه لب از قفا سرش کرد جدا ز پیکرا
کرد به نیزهٔ جفا خصم سر حسین توگشت به خاک و خون طپان ْن بدن مطهرا
آه علی اکبرش قامت چون صنوبرشسرخ ز خون چو لاله شد از دم تیغ و خنجرا
گشته قتیل، نوخطان مانده به جا در آن میانمشت زنان سوخته سینه و تیره معجرا
بر سر کشتهٔ پدر، با دل زار دخترشاشک ز دیده اش روان، بود بسان گوهرا
آه و فغان کودکان، گریه و نالهٔ زنانکرد به کربلا عیان، شورش روز محشرا