شمارهٔ ۳ - شیر کردگار
ای سبب خلق و آفرینش عالموی به تو فخریه کرده حضرت آدم
گرچه به ظاهر ز آدمی تو مؤخرلیک به معنا ز آدمی تو مقدم
فخرت این بس شها! که نیست به عالمبارگه قدس را به غیر تو محرم
عالم امکان، ز عزم توست منسقعرصهٔ گیتی، ز نظم توست منظم
رایت دین، از طفیل ذات تو برپاپایهٔ اسلام، از وجود تو محکم
تخت خلافت، ز مقدم تو مزینملک ولایت، به شخص توست مسلم
جود و سخا گشته در صفات تو مضمرعلم و حیا گشته در وجود تو مدغم
یا علی ای شیر کردگار، که هستی!ختم رسل را وصی و صهر و پسر عم
بر در دولت سرای عشق تو «ترکی»بوده مقیم از ازل چو قلب معلم
مهر تو از عهد کودکی به دل مننقش گرفته شها! چو سکه به درهم
نظم من و مدح تو شها! به چه ماندذره بر آفتاب و، قطره بریم
از چه نسوزد دلم که گشت به محرابفرق تو منشق ز تیغ زادهٔ ملجم
از پس قتل تو ای امام گرامیپور عزیزت حسن گزیدهٔ عالم
شد جگرش لخت لخت و لخت جگرهاریخت ز حلقش به تشت، از اثر سم
آه نبودی به کربلا که به بینیروز دهم، وقت ظهر ماه محرم
گشت حسینت شهید با لب عطشاندر بر آب فرات و، در بر دویم
داغ علی اکبرش به سینه زد آتشاز غم عباس گشت قامت او خم
درد دلش را کسی نکرد مداوازخم تنش را کسی نبست به مرهم
بسکه به جسمش رسید زخم پیاپیسوخت به حالش روان عیسی مریم
آه و فغان از دمی که گشت حسینتجانب میدان کارزار، مصمم
اهل حرم چون بنات نعش به گردشبا دل محزون، زدند حلقهٔ ماتم
زینب غم دیده از فراق برادرگاه فغان برکشید زیر و، گهی بم
اشک ز چشمش روان به صفحهٔ رخسارچون به گل سرخ، قطره قطرهٔ شبنم
دختر زارش سکینه خون ز بصر ریختگه ز فراق پدر، گهی ز غم عم
عابد بیمار را، ز هجر پدر بوددیده لبالب ز اشک و، سینه پر از غم
کرد چو لیلا نظر به کشتهٔ اکبرگشت چو گیسوی خود مشوش و درهم