شمارهٔ ۲ - علت ایجاد ممکنات
دوشینه شاه زنگ برافراخت چون علمدر وادی قرار شه روم زد قدم
در پرده حجاب نهان شد عروس روزداماد شب نهاد برون پای از برم
در قعر چاه یوسف خور، گشت سرنگونیونس به بطن حوت شد و خضر در ظلم
در ان شبی که بود سیه تر از زلف یارمن برده سر به جیب تفکر فرو ز غم
کز در نگارم آمد و بار وی همچو ماهبرگرد ماه ریخته زلفین خم به خم
جستم ز جای و تنگ گرفتم چو در کنارگه بوسه بر رخش زدم و گاه بر قدم
گفتم خوش آمدی به کجا بودی ای نگار!کز دوری تو بود مرا خاطری دژم
امشب چه شد که شوق منت بر سر اوفتادجانا! زهی غریب نوازی، زهی کرم
گفتا که چاپلوسی از این بیشتر مکنبرخیز و می بیار و به پیمان تو دم به دم
برخیز می بیار که شد موسم نشاطبرخیز و می بیار که خزان شد بهار غم
دانی ز باده چیست مرا مقصد و مرادمقصود من بود می وحدت نه راح جم
زان باده ای که رنگ زداید ز لوح دلزان باده ای که قلب مصفا کند ز غم
زان باده ای که مور اگر قطره ای خوردچرم پلنگ و شیر ژیان، بر درد زهم
زان باده ای که گربه چکانی به نی کندمدح رسول و آل به آواز زیر و بم
زان باده ای که عیسی مریم خورد از اواحیا نمود مردهٔ صد ساله را به دم
زان باده ای که خورد از او جرعه ای خلیلسوزنده نار گشت به وی، روضهٔ ارم
زان سرخ باده ای که بریزی اگر به خاکروید ز خاک سرخ گل و شاخهٔ بقم
حالی به پای جستم و آوردمش به پیشیک شیشه زان می که بخوابش ندیده جم
گفتا به هوش باش که در عرصهٔ وجودامروز پا نهاد ز سر منزل عدم
سلطان شرق و غرب، شهنشاه انس و جانفرمان روای ملک عرب، خسرو عجم
فخر رسل، حبیب خدا ختم انبیاءمصباح هفت و چار و ذوالمجدوذ و لکرم
احمد که هست علت ایجاد ممکناتهر ملکتی که هست ز وی گشته منتظم
شاهی که از عدالت و او آب می خورندآهوی دشت با اسد و، گرگ باغنم
چون در کشید یک دو سه ساغر می، از نشاطمانند غنچه شد متبسم لبش ز هم
شاهنشهی که پشت سلاطین روزگاربر درگه وی از سر تعظیم، گشته خم
بی اذن وی نریزد یک برگ از درختبی حکم وی نخیزد گوهر ز قعریم
شاها! تویی که مدح و ثناگوی توخداستمن کیستم زنم ز ثناگوی تو دم؟
الطاف خود دریغ ز «ترکی» مدار از آنکاز کودکی به حبل تو گردیده معتصم
باشد زبان من به ثناگویی تو لالای همعنان حدوث وجود تو با قدم
کلک من ار به غیر ثنای تو دم زندبا گز لک خیال، زبانش کنم قلم
با درد از این خوشم که تویی داروی عللبا فقر از آن خوشم که تویی دافع النقم
یک ذره ای ز خاک در آستان توخوشتر بود به نزد من از روضهٔ ارم
پیچید هر که سر ز خط بندگی توروزی شود به هوش که لاینفع الندم
مهر و محبت تو به قلبم گرفته جامانند روح در تن و، چون سکه بر درم
کاوس کی، به خدمت تو بی نشان غلامجمشید جم، به درگه تو کمترین خدم
ای فخر کاینات نبودی به کربلاآن دم که شد شهید حسین تو از ستم
گردید سر و قامت آن نخل آرزواز تیشهٔ ستیزه مروانیان قلم
از شامیان نکرد کسی شرم از خدایوز کوفیان نداشت کسی حرمت حرم
آتش به خیمه گاه حسینیت ز کین زدندکز دود وی سیاه شد این نیلگون خیم
رفتند دست بسته، عیالش به سوی شامبا حالتی فگار و، دلی خسته و دژم
اطفال خردسال حسینت به سوی شامرفتند خشک لب، به اسیری به چشم نم