شمارهٔ ۲۶ - میدان عشق
عاشقا! گر عاشقی چون عاشقان با غم بسازیا که با عشاق نرد عشق بازی را مباز
یا چو مردان در طریق عشق بازی زن قدمیا چو زن در خانه ات بنشین و در را کن فراز
عشق را بحری ست در راه بس مواج و ژرفعشق را راهی ست هول انگیز و بس دور و دراز
یا منه پا بی مهابا در طریق عاشقییا حقیقت بین شو و، بگریز از عشق مجاز
عشق اگر خواهی تاسی جو به شاه دین حسینسبط دوم، حجت سوم، شه ملک حجاز
آن شهنشاهی که باشد زینت عرش الاهآن شهنشاهی که باشد خلعت دین را طراز
آن شهنشاهی که بر درگاه قدرش روز و شبچرخ گردون با همه قدر و شرف برده نماز
آستان درگهش را هر امیری پاسبانپاسبان خرگهش، هر خسروی گردن فراز
چاکری از چاکران بارگاه حضرتشبر شهنشاهان هفت اقلیم، دارد امتیاز
بهر طوف مرقدش با قدسیان هر صبح وشامجبریل از عرش می آید به صد عجز و نیاز
در طریق عشق بازی هر که با وی زد قدمیافت از وی لاجرم در عاشقی خط جواز
زائران آستان قدس اش از نزدیک و دورنقد جان برکف همی آرند از بهر نیاز
«ترکیا» کوته سخن کن زانکه از بی دانشیمی کنی مدح کسی کز مدح باشد بی نیاز
مرحبا بر این چنین عاشق که در میدان عشقزیر خنجر بود با معشوق خود می گفت راز
جلوهٔ معشوق از بس برده بود او را، ز هوشاز سنان و نیزه و خنجر نبودش احتراز
بس که بر جسمش ز هر سو تیر کین، تا پر نشستپر برون آورد جسم اطهرش چون شاهباز
دلنوازش کس نبد، پهلو نشینش کس نبودخنجرش پهلو نشین گردید و، تیرش دلنواز
کوفیان کردند از کین، اهل بیتش را سواربر اشترهای نحیف کند سیر بی جهاز
ای حسین! ای عاشق جانباز عشق ذوالجلال!ای که هستی در جهان، بیچارگان را چاره ساز!
آرزو دارم ببوسم آستان درگهتیک نظر از لطف، بر حالم کن ای شاه حجاز!
تا که باشد ضد عزت، ذلت اندر روزگاردوستانت در جهان باشند غرق عز و ناز
تا بود در هر دو عالم، فعل آتش سوختندشمنانت در جهان، باشند در سوز و گداز