شمارهٔ ۱۳ - آیت کبرای حق
مرحبا! ای قاصد عیسی دم فرخ لقا!از بر یار آمدی اهلا و سهلا مرحبا
پای تاسر محو و حیران، بودم از هجران توشادمانم ساختی نازم سرت را تا به پا
از تو بوی یار می آید مرا اندر مشامیا که داری همره خود نافهٔ مشک ختا
من خطا کردم که گفتم مشک داری در بغلمشک را این بو نباشد من خطا کردم خطا
از بر دلدار داری نافهٔ عنبر فشانیا که داری پیش خود تاری از آن زلف دوتا
با صبا همراه بودی از سر کوی نگاریا که با باد صبا هستی قرین و آشنا
این نه بوی مشک باشد نی بود بوی عبیرراست گو این بوی را دزدیده یی تو از کجا
گر نگویم من این غلط این بوی دلدار من استحیدر صفدر، ولی حق، علی مرتضی
آنکه از تیغ کجش شد رایت اسلام راستآنکه نوک ناخجش بر چشم دشمن کرد جا
آنکه سر در غزوهٔ خندق فکند از جسم عمرآنکه در جنگ احد آمد به شأنش لا فتی
آنکه بهر کسرا صنام بزرگان قریشدر حرم بنهاد پای خود به دوش مصطفی
آنکه شد در روز مولودش جدار کعبه شقاز شرافت مولودش شد خانهٔ خاص خدا
آن شهنشاهی که بعد از خاتم پیغمبرانداشت بی شک برتری، بر انبیا و اولیا
گر خدا خوانم من او را این سخن باشد خطاهم خطا باشد گر او را از خدا دانم جدا
سرورا! باشد زبان «ترکی» از مدح تو لالای وجود تو پس از سوالقضا حسن القضا!
از عدم تا پای بنهادی به صحرای وجوداز وجودت گشت نام کفر، معدوم و فنا
پیش نور ماه رویت در حقیقت نور شمسدر ضیا و نور باشد کمتر از نجم و سها
ساخته سیاف قدرت از برای نفی کفرذوالفقار جان ستانت را دو سر چون حرف لا
جامهٔ جود و سخارا دوخت چون خیاط صنعجز تو بر بالای کس موزون نیآمد این قبا
گر نبودی ذات پاک آفرینش را سببحق تعالی کی نمودی خلقت ارض و سما
در جهان هر جا بود پرهیزگاری مقتدیجز تو کس او را نباشد پیشوا و مقتدا
از پی تعظیم گشته خسروا! پشت سپهرروز و شب بر آستان بوسیدنت یکسر دوتا
گر نمی شد موسی عمران بنامت ملتجیاژدها کی می شدی اندر کف موسی عصا
گر نمی زد دست خود در عروه الوثقای توعیسی مریم کجا می کرد احیا مرده را
روز طوفان، نوح از دریا کجا گشتی خلاصگر بسوی حضرتت ناورده بودی التجا
چون ثناگوی تو باشد کردگار ذوالجلالکیستم تا من کنم مدح و ثنایت را ادا
با چنین جاه و جلال ای آیت کبرای حق!روز عاشورا کجا بودی به دشت کربلا؟
تا ببینی جسم صد چاک حسینت را ز زینبر زمین افتاده از جور و جفای اشقیا
در کجا بودی که از شمشیر ظلم کوفیان؟دست عباس علمدارت ز تن بینی جدا
در کجا بودی که از تیغ جفای شامیان؟بر زمین افتاده بینی قامت اکبر ز پا
در کجا بودی که بینی در مصاف عاشقی؟قاسمت بسته ز خون خویشتن بر کف حنا
در کجا بودی که تا بینی به حکم ابن سعد؟اهل بیتت را اسیر و بستهٔ بند بلا
شرم می آید مرا شاها! که گویم بی نقابزینبت شد وارد بزم یزید بی حیا
ز آستین غیرتت دست یداللهی برآرهم چو خیبر شام را بنیاد و بن بر کن ز جا