گنج

شمارهٔ ۱۲ - شیر بیشهٔ هیجا

۲۴ بیت
خواجه فکر منزل کن، هر قدر که بتوانیپیش از آن که کاخ عمر، رو نهد به ویرانی
ملک عالم باقی، گر تورا هوس باشداین سخن شنو، بگسل دل ز عالم فانی
خویش را مجرد کن، از علایق دنیاوارهان دمی خود رااز خیال شیطانی
چند روز عمر خود در هوس مده بر بادنقد عمر خود راکن ازهوا نگهبانی
در یم زلال علم، رو تو شست و شویی کنپاک کن سر و تن را از غبار نادانی
دل مبند بر دنیا زانکه می رود بر بادگنج و مال قارونی، حشمت سلیمانی
هر قدر که بتوانی سر کس، مگردان فاشاز ره ریا بگذر شو به خوی انسانی
گر که عاقلی زنهار، خلق را مکن آزارزانکه این گنه رانیست انتها و پایانی
ترک عیش دنیا کن، کوش در ره عقباتا ز دست دیو نفس، خویش را تو برهانی
جسم پروری بگذار، روح را صفایی دهمغز را معطر کن، از شراب روحانی
ای گدای هر جایی! از در کسان برخیزتا بکی بری منت، بهر لقمهٔ نانی
از سر هوس بگذر،ره به کوی جانان بربر درش گدایی کن، تا رسی به سلطانی
شاه یثرب و بطحا، شیر بیشهٔ هیجاآنکه بر درش جبرئیل، یافت حکم دربانی
هر که از سر اخلاص، بر در علی روکردمی شود ورا حاصل، قرب و جاه سلمانی
چشم عقل بینا کن، بر علی تولاکنتا به روضهٔ جنت، ره بری به آسانی
در جهان ز نور علم، قلب را منور کنتا برون شوی یکسر، زین سرای ظلمانی
پیر می فروشم گفت داد چون به دستم جامکای پسر مکن کاری،کآورد پشیمانی
چشم دل دمی بگشا، پیش پای خود بنگرتا نیفتی اندر چاه، از طریق نادانی
دیده بازکن ای دل، دشت کربلا را بینتا رود ز سر هوشت در کمال حیرانی
کشته های بی سر بین، در میان خاک و خوندر ره رضای دوست، گشته جمله قربانی
بین عزیز زهرا را سر بریده از خنجرآنکه جبرئیل او را کرد مهد جنبانی
نوح کربلا را بین، در میان بحر خونکشتی حیاتش را کرده چرخ طوفانی
شبه مصطفی اکبر اوفتاده در میداناز جفای گل چینان هم چو سرو بستانی
نام کربلا هر گه بشنود کسی بی شکدست می‌دهد او را حالت پریشانی