گنج

شمارهٔ ۹۹ - سوز تب عشق

۱۰ بیت
ساقی بده امروز یکی جام شرابماز جام شرابی بکن امروز خرابم
از آن می ناب که تو را هست به کوزهمن تشنهٔ یک جرعه ای از آن می نابم
از یاد نخواهد شدنم آخر پیریآن باده که دادی تو در ایام شبابم
نازت بکشم بهر یکی جام شرابیصد بار اگر ناز نمایی و عتابم
از غصه شب و روز به چشمم نرود خوابلطفی کن و جامی ده از آن داروی خوابم
گویند کسان لازم می، چنگ و رباب استگر می، تو دهی گو نبود چنگ و ربابم
از سوز تب عشق و، ز سیلاب سرشکمهم سوخته از آتش و، هم غرقه در آبم
تا چند عقابم کنی از جرعه ای از میمی در قدحم ریز و، مترسان ز عقابم
شک نیست که غفار ذنوب است خداوند«ترکی» تو مترسان عبث از روز حسابم
من دانم و آن کس که مرا خلق نموده استیا عفو کند یا که کند زجر و عذابم