شمارهٔ ۹۸ - صد هزار چشم
تا باز کرده ام به تو ای گل عذار، چشم!پوشیده ام من از همهٔ کار و بار، چشم
از دیدن رخت نشود سیر چشم منباشد اگر به صورت من صدهزار، چشم
بسیار چشم دیده ام اما ندیده استچشمم بسان چشم تو در روزگار، چشم
گفتی که بر سر ره من باش منتظرپیوسته باشدم به ره انتظار، چشم
از دیدن جمال تو چشمم پرآب شدآری شود ز دیدن خور آبدار، چشم
تا آفتاب روی توام از نظر برفتجسمم ضعیف گشت و رخم زرد و تار، چشم
دامن کشان چو می گذری از میان خلقباز است بهر دیدن تو بی شمار، چشم
چشم خمار، حالت می خورده است و توگر می نخورده ای ز چه داری خمار، چشم
با چشم اگر کنی تو به «ترکی» اشارتیبر چشم پرخمار تو سازد نثار، چشم