شمارهٔ ۱۰۰ - عشق و عاشقی
ز عشق و، عشقبازی پیشهای خوشتر نمیبینمبه عالم هرچه میبینم از این بهتر نمیبینم
ز عشق و عاشقی پیوسته زاهد میکند منعممیان صدهزاران خر، از این خرتر نمیبینم
مریض عشقم و هرروز افزون میشود دردمدوایش غیر عناب لب دلبر نمیبینم
گرفتارم به مالیخولیای عشق مهرویانعلاج این مرض را جز می احمر نمیبینم
شبیخون لشکر غم بر سرم آورده از هرسوجلوگیری به جز می پیش این لشکر نمیبینم
نیم احول که تا یک را دو بینم من گه دیدنبه جز یک دوست در عالم، کس دیگر نمیبینم
در میخانه باز است ای حریفان قدحپیما!دری از بهر آسایش به جز این در نمیبینم
به غیر از بادهخوارانی که دایم تردماغ استندبه دیگر مردمان هرگز دماغی تر نمیبینم
دل از بیهمدمی در سینهام یاران، به تنگ آمدبه دوران همدمی جز شیشه و ساغر نمیبینم
به شبهای زمستان از برای رفع تنهاییرفیقی باوفاتر از می خلر نمیبینم
کسی را نیست گر زر «ترکیا» کارش بود مشکلمن بیچاره زر جز در کف زرگر نمیبینم
به ملک هند دیدم دین هفتاد و دو ملت راولیکن بهتری از دین پیغمبر نمیبینم
به هند افتادهام بیمونس و بییار و بیناصرولیکن ناصری جز حیدر صفدر نمیبینم