شمارهٔ ۱۰۱ - نهال بخت
چه زحمتها که من از گردش اختر نمیبینمنهال بخت خود را هیچگه پربر نمیبینم
به تنگ آمد دلم در ملک هند از شغل نقاشیمیان شغلها شغلی از این بدتر نمیبینم
یهود و گبر و هندو راست دایم کیسهها پُر زرمنِ مسکین به جز در خواب رنگ زر نمیبینم
ز ناچاری برای شخص گبری میکشم زحمتولیکن بوی خیری هم، از آن کافر نمیبینم
نه شر از من، نه خیر از او، گذشتم از سر خیرشکه جای خیر از آن گبر، غیر از شر نمیبینم
معاشر با چنین گبری و شغلی با چنین زحمتبه غیر از صبر کردن، چارهٔ دیگر نمیبینم
عجب دارم از این شغلی که با این زحمت بیحدکهنکفشی به پا، عمامهای بر سر نمیبینم
به این زحمت که دارم چون شود شب بهر آسایشبه خانه جز حصیر پارهای بستر نمیبینم
کسان را روز و شب «ترکی» بود ساغر پر از بادهبه جز خون جگر، من باده در ساغر نمیبینم