گنج

شمارهٔ ۹۴ - دل تنگ

۱۲ بیت
باز عشق آمد و زد خیمه به صحرای دلملشکر عشق صف آراست به یغمای دلم
دل پر حسرت من گشت گرفتار و اسیرکرد مو سلسلهٔ سلسله در پای دلم
دل من پای به زنجیر و، شه کشور عشقایستاده به کناری به تماشای دلم
آه از این دلک من که چه پر درد دلی ستچند گویم که دلم وای دلم وای دلم
نشود داغ دلم به ز مداوای طبیبآه از این داغ که جا کرده به بالای دلم
کاش با ناخنس از سینه برون می کردمهست در سینه ندانم به کجا جای دلم
در دل خون شده ام راز نهانی ست بسیفاش ترسم که شود راز نهان های دلم
هر دلی راست یکی قطرهٔ خونی به میانجز دل من که بود خون همه اعضای دلم
راست گویم نبود سینهٔ من منزل دلهست در زلف بتی منزل و ماوای دلم
هر چه من سعی کنم کز غمش آسوده شوماو نهد تازه غمی بر سر غم های دلم
مهر خوبان نرود از دل تنگم بیرونزانکه جا کرده چو خون در همه رگهای دلم
«ترکی» از خسته دلی هیچ شکایت نکنمکه لب لعل نگار است مسیحای دلم