شمارهٔ ۹۰ - صبح وصال
ای رخت! ماه تمام و، خم ابروت هلالمه و خورشید تو را بندهٔ آن حسن و جمال
جعد گیسوی تو خود صورت جیم است نه جیمزلف خوشبوی تو خود صورت دال است نه دال
خال در گوشهٔ محراب خم ابرویتهمچنان است که در گوشهٔ محراب، بلال
سبزه بر گرد رخت گر زده سر عیبی نیستهاله برگرد مه او را نبود نقص کمال
چه جفاها که کشیدیم به شبهای فراقتا که یکبار، ببینیم رخ صبح وصال
هر چه من سعی کنم عشق تو پنهان نشودآب را ضبط نمودن نشود در غربال
بار عشق تو چنان است که از سنگینیمن برآنم که تحمل نتوان کرد جبال
رخم از عشق تو چون کاه شده زرد و ضعیفتنم از هجر تو باریک شده همچو خلال
شکر حق را که لب لعل تو شد قسمت منبندگی هر که کند حق دهدش رزق حلال
روزگاری ست که یاری ست مرا پاک سرشتکه جمالش بود اندر هما آفاق محال
هر کسی را به جهان دامن یاری ست به دست«ترکیا»دست تو و دامن پیغمبر و آل