گنج

شمارهٔ ۸۸ - صف مژگان

۷ بیت
چندای شوخ پری چهره!تو باحیله و رنگشیشهٔ عمر مرا می زنی از خشم، به سنگ
من به فکر تو و تو با دگران باده گسارمن به تو بر سر صلح و، تو به من بر سر جنگ
صف مژگان تو ای شوخ دل آرا!دیدمیادم آید زصف آراستن لشکر زنگ
گیسوی مشک فشان است تو را بر سر دوشیا که بر شاخ صنوبر، شده زاغی آونگ
من که از نوک قلم صورت مویی بکشمنتوانم که زنم نقش میانت بی رنگ
خواستم شعری در وصف دهانت گویمنتوانستم و گردید مرا حوصله تنگ
«ترکی» از بخت بد افتاده زشیراز به هندترسم آبشخورش آخر بکشد سوی فرنگ