شمارهٔ ۸۷ - ستاره افلاک
چند باشی پریرخا! بی باکمن که گشتم زغصهٔ تو هلاک
از غمت ای نگار سیمین بر!می کنم همچو گل، گریبان چاک
همه شب از فراق ماه رختمی شمارم ستارهٔ افلاک
روز تا شب بر آستانهٔ تومی نهم روی مسکنت بر خاک
بی رخت گر به سر، برم روزیناله ام از سمک رسد به سماک
مژه ام چون کند به سیل سرشکدر ره سیل، بسته ام خاشاک
تو شوی با من آشنا هیهاتمن شوم با تو بی وفا حاشاک
گر تو زخمم زنی به از مرهمور تو زهرم دهی به از تریاک
«ترکی» از خاک آستانهٔ تونرود تا تنش نگردد خاک